به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

آیات شیطانی

 

نوشته ی: سلمان رشدی

ترجمه ی : روشنك داریوش (ایرانی)

 

چند نکته در مورد تایپ و ویرایش این کتاب:

1. برای تایپ و ویرایش کتاب آیات شیطانی گروه به مدت شش ماه همت کردند و از اوایل آبان 1384 تا اواخر فروردین 1385 کار ادامه داشت. در این مدت کتاب بارها و بارها ویرایش و با متن اصلی تطبیق شد. البته این تطبیق تنها از لحاظ صوری بود که شرح آن را خواهم داد و تطبیق ترجمه ای نشد.

2. متن، پاورقی ها، دیکته های کلمات و عبارات انگلیسی پاورقی ها و نحوه ی پاراگراف بندی متن تایپ شده با متن انگلیسی کتاب تطبیق داده شد. برای نمونه پاراگراف بندی و تقسیم بخش های یک فصل با پاراگراف و بخش بندی کتاب اصلی یکسان گردید. اگرچه هنگام این امر متوجه شدیم که مترجم (خانم روشنک ایرانی/ روشنک داریوش) بنا به دلایلی (احتمالاً عجله برای چاپ کتاب) تعدادی از پاراگراف های فصل 9 را که مربوط به مرگ پدر صلدین چمچا و بسیار زیبا و احساسی بود، حذف نموده اند!

میان بندها نیز یک فاصله ی کامل گذاشته شد تا چشم خوانندگان خسته نشود.

3. تمام غلط های املایی و چاپی را زدوده، متن را یکدست کردیم که این اغلاط متاسفانه کم نبودند. برای این که با مفهوم "یکدست سازی" متن بیشتر آشنا شوید مثال هایی می آورم:

O نام "جان مسلمه" که در کتاب گاه به صورت "مسلمه" و گاه "مثلمه" آمده بود یکسان شد.

O نام زنان "ماهوند" یکدست شد:

مریم قبطی = مریم کپطی!!
میمنه = میمونه / میمنت
رامله = رمله

4. البته در این بین غلطهای معنایی خیلی بد تصحیح شد:

"خر عثمان" به جای "گاو عثمان"! که حتا مترجم در جایی نوشته بود شاخ های خر!

اما بعضی غلط ها که مربوط به ترجمه می شد، با وجود آن که می دانستیم اشتباه فاحشی است، برای آن که سَبکِ کار مترجم به هم نخورَد آن ها را به همان صورت نوشتیم. باشد که اگر در آینده مترجم دیگری بخواهد کتاب را برگردان کند به آن ها توجه کند. مانند:


"مردان قورباغه ای"! به جای "غواصان". (می دانید که واژه ی مردان قورباغه ای گرته برداری غلطی از frogmen به چم "آب باز" یا "غواص" است.)

5. تمام واژگانی که خواندن آنها سخت بوده اند سجاوندی شده اند. مانند: خِرَد و خُرد، بِرَوید و بِرویَد، مُلک و مَلِک و مِلک.

و موارد دیگری که خوانندگان در حین مطالعه متوجه آن ها می شوند. بخصوص اگر کتاب را قبلا خوانده باشند. باشد که این کار فرهنگی گامی برای کارهای مشابه باشد.

 

 

پیشگفتار مترجم

 


گویند رمز عشق مگویید و مشـــــنوید

مشكل حكایتی است كه تقریر می كنند

(حافظ)

خواننده ی عزیز


سرانجام ترجمه ی قسمت اول كتاب آیه های شیطانی به پایان رسید، ولی كوه مشكلات چنان قد عَلَم كرده بود كه تلاش فراوان برای بهبود كیفیت چاپ و عَرضه‌ ی آن بی حاصل ماند. به این امید كه كمبودهای حاضر در چاپ بعدی و همراه با انتشارِ جلد دوم جبران شود.

 

از آنجا كه این كتاب به قدر كافی در نشریات گوناگون بین المللی مورد نقد و بررسی قرار گرفته، ابتدا نیازی به نگارش مقدمه نمی دیدم، ولی در پایان كار ذكر نكاتی را درباره ی‌ برگردان فارسی كه با كوشش در حفظ سَبك نگارش و ریزه كاری های بیان نویسنده انجام گرفته لازم دیدم. اما صحبت از سَبك و فُرم، بدون گفتگو از محتوا و همچنین اندك شناختی از نویسنده و دیگر آثارش راه به جایی نمی بَرَد. از این رو یادداشت زیر را منباب یادآوری به نظر می رسانم.

 

سلمان رشدی در سال ۱۹۴۷ در بمبئی به دنیا آمده، از سن ۱۴ سالگی در انگلستان اقامت گزیده، رُمان های بچه های نیمه شب، شرم (كه در فرانسه جایزه ی بهترین رُمان خارجی را برنده شده.)، لبخند جگوار: سفری به نیكاراگوآ، سناریوی دو فیلم تلویزیونی و مجموعه داستان گریموس را به رشته ی تحریر در آورده، جوایز ادبی بوكر پرایز، جمیزنیت بلك مِمُوریال و انجمن ادبی انگلیسی زبانان را برنده شده و آثارش تاكنون به ۲۰ زبان ترجمه و منتشر گشته است. (از جمله رُمان های بچه های نیمه شب و شرم را به فارسی نیز برگردانیده اند.) رشدی در سال ۱۹۶۸، هنگامی كه دانشجوی دانشگاه كمبریج بود به جنبشِ چپ پیوست و در تظاهرات دانشجویان علیه جنگ ویتنام شركت جست. در همان سال ها، تماشای تئاتر در تماشاخانه های پیشرو (آوانگارد) لندن، عشق به هنرپیشگی را در او زنده كرد. با این حال در پایان تحصیلاتش در یك آژانس كوچك تبلیغاتی سردبیر شد و نگارش اولین رُمانش را آغاز كرد. این رُمان كه درباره ی‌ یكی از قدیسین مسلمان بود، توفیق انتشار نیافت و دومین اثرش، مجموعه داستان گریموس نیز مورد پسند منتقدین قرار نگرفت. اما او مأیوس نشد و پس از پنج سال در سال ۱۹۸۱، رُمان بچه های نیمه شب را منتشر كرد. رُمان تكان دهنده ای كه پس از انتشار، صفحات مطبوعات انگلستان را به خود اختصاص داد و قصه ی‌ استقلال هند است كه از زبان مسلمان جوانی حكایت می شود. از قضا این رُمان رشدی نیز به این خاطر كه در آن خانم گاندی را بیوه لقب داده و از فساد دولت كنونی هند انتقاد كرده است، باعث جنجال فراوانی در هندوستان شد. حیرت آور نیست كه در سال ۱۹۸۳ نیز نویسنده كه همچنان جهان را با معیارهای ناشی از عدالت طلبی ارزیابی می كند، در رُمان شرم با سَبكی كه افسانه، واقعیت و تاریخ را در هم می آمیزد، شخصیت های سیاسی مُعاصر پاكستان را به انتقاد گرفت و از بینظیر بوتو با لقب باكره ی تنكه آهنی یاد كرده است. انتشار این رُمان نیز در پاكستان ممنوع شد. منتقدین رُمان آیه های شیطانی را آخرین سنگ بنای نگارش رشدی و تكمیل كننده ی رُمان های سه گانه اش می دانند. سلمان رشدی كه منتقدین پس از انتشار رُمان بچه های نیمه شب، او را همطَراز و نزدیك به جیمز جویس یافتند، می گوید: "در بچه های نیمه شب هند را توصیف كرده ام. هند كودكیَم، هند نسلی كه همراه با استقلال هند به دنیا آمد. رُمان شرم درباره ی پاكستان است، كشوری كه پدر و مادرم در آن پناه گرفتند. آن ها نیز چون بسیاری از مسلمانان از آزار هندوها گریختند. اما پس از نَقل آنچه تا آن زمان گذشته بود خواستم بخش دیگری از داستان زندگیم را بازگو كنم: مهاجرتم به انگلستان. ۱۴ ساله بودم كه به این كشور آمدم. غریب و از سرزمین خود واكنده بودم. در اینجا سرما، تحقیر و نژاد پرستی انتظارم را می كشید، اما بعدها دنیای دیگری یافتم. دنیایی تازه با ارزش های متفاوت، و طرح كتاب آیه های شیطانی از این تجربه مایه گرفته است. می خواستم رَوَندِ مهاجرت را توصیف كنم. از یك سو آن همه شكستگی و واكندگی و رنج و تحمل و از سوی دیگر كشف و دریافت ارزش های نو را بیان كنم."


رُمان آیه های شیطانی با سقوط دو مرد از آسمان آغاز می شود. جامبوجت ربوده شده ی بُستان برفراز دریای مانش منفجر می شود و دو تن از مسافران به طرز معجزه آسایی زنده و سالم بر زمین سقوط می كنند. این دو جبرئیل فرشته و صلدین چمچا نام دارند و حرفه شان هنرپیشگی است. جبرئیل ستاره ی‌ پُرآوازه ی‌ فیلم های مذهبی هند است كه در جستجوی الی كُن، ملكه ی یخ، یا زنی كه بر قله ی اِوِرِست پا نهاده به لندن سفر می كند. و صلدین، بازیگر نقش های رادیویی و فیلم های تلویزیونی كودكان و استاد تغییر لهجه و تغییر صدا، از دیدار پدرش در بمبئی به انگلستان عزیزش، "كشور میانه رَوی و اعتدال"، باز می گردد.

 

این دو پرسناژ حین سقوط از آسمان همراه با استحاله ای مرموز ماهیّتی نمادین می یابند و یكی به موجود شیطانی و دیگری به مردی فرشته آسا كه در تاریكی هاله ای نورانی گرد سرش می درخشد، تبدیل می شوند.


استحاله ی‌ سمبولیك جبرئیل و صلدین، خواننده را در اندیشه ی چرایی و چگونگی آن درگیر می كند، ولی از دیدگاهی دیگر آن دو شخصیت های اصلی رُمانند كه میانشان ماجراهای پُرتحرك در قالب قصه هایی كه به نحوی اسرارآمیز به یكدیگر می پیوندند جریان دارد.


در این كتاب تز و آنتی تز فراوان است. همه چیز تغییر شكل می یابد و آنچه را بهترین افكار می یابیم از دیدی دیگر به شیطانی ترین پندارها تبدیل می شود. آیه های شیطانی پیش از آن كه رُمانی ضد دین باشد و مانند كتاب ۲۳ سال مداركی علیه پیغمبر ارائه دهد، كتابی است درباره ی‌ چگونگی استحاله و تغییر. استحاله ای كه در اثر غربت یا تلاش برای هماهنگی با تغییرات سریع و پیچیده ی‌ این دنیای دیوانه در انسان ها به وقوع می پیوندد. دنیای ما كه به گفته ی‌ پدرِ الی "پُر از تضاد است. این را از یاد نبر. در اینجا اشباح، نازی ها و قدیسین همه همزمان زندگی می كنند و در حالی كه در گوشه ای از خوشبختی به اوج می رسی، جهنم در پایان راه انتظارت را می كِشد. دنیایی از این وحشی تر وجود ندارد." و هیچ نویسنده ای تا كنون تضادهای این دنیا را این چنین تصویر نكرده است. رُمان آیه های شیطانی تماشاخانه ی‌ برخورد نیك و بد و كارزار خیر و شر است. دنیایی مانوی كه در آن سپیدها، سپید سپیدند و سیاه ها، سیاه سیاه.


بخش دوم كتاب كه در شهری به نام جاهلیه می گذرد و ماهوند نام دارد با الهام از افسانه ی‌ غرانیق به رشته ی‌ تحریر درآمده، اِسپِنسِر نیز یكی از بت های عهد عتیق را كه معتقدانش مردمانی شرور بودند، ماهوند نامیده بود.


در این بخش، ماهوندِ سوداگر كه پیامبر می شود و یكی از بزرگترین ادیان جهان را بنیان می گذارد، پس از ماجرای آیه های شیطانی به یثرب كه بعدها مدینه نامیده شد، پناه می برد.


اما ماجرایی كه بر ماهوند می گذرد عمومیت دارد. در این كتاب خدایان، فرشتگان، شیاطین و پیامبران دارای خصلت های بسیار انسانیَند و در بیشتر اوقات در تشخیص میان نیك و بد عاجر می مانند.


انتخاب نام دیگر شخصیت های رُمان نیز سؤال برانگیز است. مثلاً شیخ شهر جاهلیه ابوسمیل نام دارد. آیا رشدی نام دهی در مِصر كه در سال ۱۹۶۰ هنگام ساختمان سد اسوان به زیر آب رفت و معابد آن بعداً در زمین های مرتفع تر بازسازی شد را وام گرفته است؟ آنچه نام دِه را تداعی می كند ماسه ای بودن شهر جاهلیه است، شهری كه از ماسه ساخته شده و آب دشمن آن است.


در آخر این بخش جبرئیل، مَلِك مقرّب اقرار می كند كه نمی داند كدام نیرو زبانش را به سخن می گشاید. گویا شیطان از زبان او ابیاتی را بیان كرده است. اما این كه شیطان می تواند در قالب فرشته سخن بگوید، خواننده را به این خیال می اندازد كه خدا همان شیطان است و شیطان خداست و یا این كه خدا موجودی است كه نیمی از او شیطان و نیمی دیگر فرشته است.


رشدی در بخش دیگر رُمان، وقایع مهم دهه ی‌ اخیر، فاجعه ی‌ یونیون كارباید در بوپال (هند)، كشتار كودكان در آسام، جنگ فلكند، تظاهرات میدان گراونر علیه مداخله ی نظامی امریكا در ویتنام، خطر مواد مخدر، پدیده ی نوظهور افزایش پنج قلوها و شش قلوها، جنجال زاغه نشینی و خانه های موقت در لندن و... را همراه با طنزی كنایه آمیز تصویر می كند و این همه در كنار رفتار پُرتبعیض و غیر انسانی پلیس انگلستان و مأمورین اداره ی مهاجرت با صلدین، كه تصور می كنند به طور قاچاق وارد شده، از رُمان آیه های شیطانی اسطوره ی‌ عصر شگفت انگیز ما را می سازد. عصری كه در آن آینده ی‌ بشر به زیر سؤال رفته و میزان صمیمیت و شعور كسانی كه می كوشند موقعیت را در دست داشته باشند مورد تردید است.


احتمالاً آنچه برای خوانندگان متدین تكان دهنده تر از بخش دوم كتاب (ماهوند) می باشد بخش بازگشت به جاهلیه در اواخر كتاب است كه صحنه هایی از یك روسپی خانه را ترسیم می كند. در اینجا روسپی ها به خاطر جلب مشتری و رونق كار، نام همسران پیغمبر را برخود می نهند و این ترفند پُرآوازه درآمد روسپی خانه را به چند برابر می رساند. نیازی به گفتن ندارد كه رشدی با تمایلات مذهبی به كلی بیگانه است و با دقت و موشكافی روانشناسانه به نمایاندن ضمیر ناخودآگاه مردان و زنان و روح زمانه دست زده است.


در این كتاب كه از متن انگلیسی ترجمه شده و واژه های فرانسه، اسپانیولی و هندی را تا آنجا كه برای درك مفهوم لازم بوده در پانویس ها به فارسی برگردانده و امور تغییرات سبك و فُرم نگارش كه گاه ادبی و گاه عامیانه است را تا حد ممكن مراعات كرده ام.


تاكنون، بعضی از منتقدین این رُمان را با هزار و یك شب مقایسه كرده اند، بعضی دیگر آن را حماسه ی‌ دنیای مُدرن خوانده اند و برخی، سبك رئالیسم جادویی رشدی را همطراز گارسیا ماركز می دانند، اما صرف نظر از هیاهو و جنجالی كه حیات این رُمان را در هم پیچیده، آینده نشان خواهد داد كه آیه های شیطانی یكی از آثار ادبی ماندگار قرن بیستم است.



روشنك ایرانی

 

 

 

 

فصل اول

 

جبرئیل فرشته

 

 

 

۱

 

 

 

جبرئیل فرشته [Gibreel Farishta] در پهنه ی بی كران آسمان چرخ زنان فرو می غلطید و به آواز بلند چنین می خواند: "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش. هوچی، هوچی، هو. ای كه خواستار فرود بر سینه ی‌ زمینی، ابتدا رمز پرواز را بیاموز. تا، تا، اتاكاتون. لبانت آن گاه به لبخندی دوباره باز می شود كه پیشتر گریسته باشی... اصلاً بگو ببینم، چطور می توان بی آه و ناله دل معشوقه را به دست آورد، هان؟ بابا، تو كه خواهان تولدی دیگری..." در یكی از روزهای زمستان، شاید اولین روز سال نو و یا در زمانی نزدیك به آن، هنوز سپیده نزده بود كه دو مرد، دو مرد واقعی، بالغ و زنده، به نحو شگفت انگیزی از آسمان به زمین سقوط كردند. آن دو بدون استفاده از چتر نجات یا حتی بال در هوای صاف و آسمان بی ابر دمدمه های سَحَر از ارتفاع بیست و نه هزار پایی كناره ی دریای مانش به زمین پرتاب شدند.

 

"به تو می گویم مرگ را پذیرا باش. با تو هستم..." جبرئیل در زیر نور ماه عاج گون چنین می گفت و همچنان آواز می خواند كه ناگهان عربده ای تاریكی شب را شكافت: "تو هم با این آواز خواندت. مُرده شورَت را ببَرند!" و واژه ها چون بلور كریستال در شب سپیده ی یخزده معلق ماندند: "تازه در سینما هم تو فقط لب می زدی و نوار خواننده های خوش صدا از لب هایت پخش می شد. پس حالا دیگر بس كن و گوش من را از شنیدن صدای جهنمیَت خلاص كن."

 

اما جبرئیل، سولیستی كه خارج می خواند، فی البداهه غزل می سرود و پشتك و وارو می زد، شنا می رفت، شنای پروانه یا كرال، لختی پاها را روی سینه جمع می كرد و چون توپی درفضا می چرخید و زمانی دیگر دست و پارا می گشود و در پس زمینه ی‌ بی كران سپیده ای كه آرام آرام سر برمی آورد، بدنش را به شیوه ی تصاویر فرشتگان پیچ و تاب می داد، كج می ایستاد و سپس به پهلو دراز می شد و با پرواز خود نیروی جاذبه را به هم آوردی می طلبید، در آن دَم شاد و سبكبار به سوی آن صدای پُرتمسخر غلتی زد و گفت:‌ "به چشم صلد بابا [Salad baba]، خیلی لطف داری چامچ عزیز." Chumch] چمچا در زمان هندوستانی به مفهوم چكمه لیس است. م[. مخاطب، مردی كه ظاهراً سخت گیر بود كه با سر به سوی كناره ی دریا سقوط می كرد. او كت و شلواری خاكستری به تن داشت و با نظم و ترتیب دكمه های كتش را انداخته، دست ها صاف كنار بدن، در حالی كه باز ماندن كلاه سیاه و گرد مدل انگلیسی را بر سرش چندان غریب نمی شمرد، از شنیدن جمله ی‌ اخیر جبرئیل و شیوه ای كه در كوتاه كردن نامش به كار برده بود، قیافه ای ناراضی به خود گرفت، قیافه ی‌ آدم هایی كه از كوتاه كردن نام ها نفرت دارند و آن را نوعی ژست و ادا می دانند. جبرئیل فریاد زد: "هی سپونو. [Spoono]" و مخاطبش باز چهره در هم كشید. "خود لندن است ها، لندن جان باش كه آمدیم! آن حرامزاده ها كه پایین روی زمین ایستاده اند هرگز پی نخواهند برد كه چه بلایی برسرشان نازل شده. بالأخره شهاب بوده یا رعد و برق یا انتقام خداوند. یك باره از وسط هوا داراام! نه؟ چه وُرودی بار، بوم!"

 

در فضای بیكران، پیدایش انفجاری منظومه ی شمسی [big bang] همراه با فرو ریختن ستارگان، آغاز كیهانی كه گویی جزیی از پژواك نطفه بستن زمان بود... جامبوجتِ بُستان [Bostan]، پرواز شماره ی‌ آ- ای- ۴۲۰، بی اخطار قبلی و بسیار ناگهانی درست بالای آن شهر بزرگ و زیبا و سفیدبرفی و فاسد، ماهاگونی، بابل یا آلفاویل، منفجر شد. اما باید بگویم كه جبرئیل قبلاً نام شهر را مشخص كرده و آن را خود لندن، پایتخت ولایت نامیده است. بنابراین بهتر است من دخالت نكنم. هنگامی كه انوار پریده رنگ خورشید زودرس ماه ژانویه فضای گردآلود بلندی های هیمالیا را فرا می گرفت، علامت ویژه از صفحه های رادار ناپدید شد و آسمان از جسدهایی كه از بلندی های اِوِرِست وار فاجعه به فضا پرتاب می شدند و به سوی پریدگی شیری رنگ دریا سقوط می كردند، تیره گشت.

 

من كه هستم؟

 

اینجا به جز من كیست؟

 

هواپیما دو نیمه شد. چون نیام پُر از تخمك گیاهی كه حاصل خود را بر باد می دهد. و دو مرد، دو هنرپیشه، جبرئیل پشتك زن و آقای صلدین چمچای [Saladin Chamcha] شق و رَق و تُرشروی، چون خُرده توتون سیگاری كهنه و شكسته فرو ریختند، در حالی كه بالا، و پایین و پشت سرشان، صندلی های واژگون، گوشی های استریوفونیك، میزهای چرخ دار بار، مخزن، قابلمه و كارت های خروجی، بازی های ویدیوئی كه با تخفیف مخصوص از فروشگاه فرودگاه خریداری شده بود، كلاه های نواردار، فنجان های كاغذی، پتو و ماسك اكسیژن را انگار در فضا آویخته بودند و نیز از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافرین دیده می شد- بهتر بود می گفتم همسران مهاجرین كه همراه كودكانشان سفر می كردند- و مأمورین وظیفه شناس و ظاهرالصلاح اداره ی‌ مهاجرت با موشكافی و طرح سؤالات خاص از سیر تا پیاز، حتی علایم مشخصه ی آلات تناسلی شوهرانشان را جویا شده و دمار از روزگارشان در آورده بودند و آن وقت تازه وضع كودكان را به زیر ذره بین كشیده و در این كه حلالزاده باشند یا نباشند، به تردیدی ظاهراً منطقی افتاده بودند- بله، از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافران دیده می شد، آنان نیز همراه با آنچه از هواپیما باقی مانده بود، تكه و پاره، به همان گونه بیهوده و شگفت انگیز در پرواز بودند. بازمانده های معنویت، خاطره های بُریده و منقطع، شخصیت هایی چون پوست كهنه ی خزندگان به كنار افتاده، زبان های مادری فسخ شده، حریم های خصوصی تجاوز دیده، لطیفه های ترجمه ناپذیر، آمیزه هایی چون جرقه های خاموش و عشق های گمشده، مفهوم از یاد رفته ی تهی، واژه های غرنده ی میهن، مایملك، خانه، فرو می ریخت. در این هنگامه جبرئیل و صلدین گیج از انفجار، چون بسته هایی از نوك باز پلیكانی بی مبالات ]اشاره به افسانه ای كه درباره ی چگونگی ولادت به كودكان گفته می شد. در اكثر كشورهای غربی مادران به دنیا آمدن نوزادن را این گونه توضیح می دادند كه پلیكان ها برای والدینی كه فرزند می خواهند از آسمان نوزاد می آوردند. م.[ به پایین پرتاب شدند و صلدین كه به شیوه ی به دنیا آمدن طبیعی نوزادان با سر فرود می آمد، از این كه جبرئیل به این وضع عادی تن نمی داد، به خشم آمده بود. صلدین با دماغ شیرجه می رفت، در حالی كه فرشته، آن هنرپیشه ی هیجانزده ی‌ بی اختیار، مُدام می جنبید و فضای خالی را در آغوش می كشید و دست و پایش را به دُور آن می پیچید. آن پایین، آستین انگلیسی ]ترجمه ی‌ تحت اللفظی واژه ی فرانسوی Manche كه آستین نیز معنا می دهد. كنایه از دریای مانش. م.[ آرام و یخزده انتظار می كشید و ابرها مانع دیدار آن تناسخ گاه آبی می شدند.

 

جبرئیل دوباره شروع به خواندن یكی از آوازهای قدیمی هندی، به زبان انگلیسی كرده بود و ناخودآگاه به كشور میزبانشان حرمت می گذاشت: "آی... كفش های من ژاپنی اند، شلوارم هم انگلیسی است، روی سرم كلاه سرخ روسی، ولی با این همه قلبم همچنان هندی مانده است." ابرها حباب وار به سویشان می جهیدند. شاید رمز و راز تكه ابرهای كومولوس و كومولونیمبوس ]نام دسته ای از ابرهای متراكم و عمودی كه به اَشكال گوناگون، گنبد، بُرج، یا تپه در می آیند. م.[، آن ابرهای رعدصولت بود كه چكش وار در میان سپیده ایستاده بودند، یا به این خاطر كه آواز می خواندند (یكی سخت مشغول خواندن بود و دیگری در تكاپوی شِكوِه و مخالفت.) و شاید هم منگی ناشی از انفجار هواپیما سبب شده بود كه به آنچه در انتظارشان بود نیندیشند. اما علت هر چه بود، آن دو مرد، یعنی جبرئیل صلدین و فرشته چمچا كه به این سقوط بی پایان و در عین حال رو به پایان فرشته ی شیطان وار محكوم بود، از لحظه ای كه دگردیسیشان آغاز شده بود آگاه نگشتند.

 

دگردیسی؟

 

بله جانم. اما نه اتفاقی و الله بختكی. آن بالا، در میان فضا، در آن دشت نرم و نادیدنی كه موجودیت خود را مدیون قرن ما بود و به نوبه ی خود این قرن را ممكن می ساخت، آنجا كه سیاره به خُردی می گرایید و قدرت به سراشیب خلاء سرنگون می شد، در آن ناامن ترین و گذراترین منطقه ی وهم آلود و مسخ كننده- چرا كه وقتی اشیا را به هوا پرتاب می كنی، خیلی چیزها ممكن می شود- در هر حال، آن بالا، دو هنرپیشه ی هذیانی آنچنان دگرگون شدند كه آقای لامارك را روسفید می كرد: ‌این فشار بی اندازه ی محیط بود كه سبب شد كیفیات و خصوصیات تازه ای بیابند.

 

چه خصوصیاتی؟ منظور چیست؟ صبر داشته باشید. گمان كرده اید كار آفرینش به همین سادگی است؟ افشای اسرار آفرینش نیز آسان نیست و به فرصت مناسب نیاز دارد. خوب نگاهشان كن، چیز تازه ای می بینی؟ تنها دو مرد تیره پوست كه به سرعت سقوط می كنند. اما این كه تازگی ندارد. شاید با خود بگویی حتماً زیادی بالا رفته بودند، بیش از حد خودشان. مگر جز این است كه تا نزدیكی خورشید پیش رفته بودند؟

 

نه. اینطور نیست. گوش كنید:

 

آقای صلدین چمچا كه از شنیدن صدای ناهنجار جبرئیل فرشته سخت درهم رفته بود، به قصد تلافی با صدای بلند شروع به خواندن كرد. آنچه فرشته در آسمان آن شب شگرف می شنید نیز ترانه ای قدیمی بود كه شاعری به نام جیمز تامسون [James Thomson] در سال ۱۷۴۸ سروده بود. چمچا با لب هایی كه چون لبان چینگو از سرما سرخ و سفید و آبی شده بود نغمه سرایی می كرد: "به فرمان الهی، از میان دریای نیلگون به پاااخاست." هرچه فرشته وحشتزده همان ترانه ی كفش ژاپنی، كلاه روسی و قلب دست نخورده ی شبه قاره ای را بلندتر و بلندتر می خواند، حریف صلدین نمی شد. "و فرشتگان آاااواز خواندند."

 

واقعیت این بود كه آن دو دیگر به هیچ وجه صدای یكدیگر را نمی شنیدند، بنابراین هیچ گونه گفتگو و یا ادامه ی مسابقه ی آوازخوانی ممكن نبود. با چنان سرعتی به سوی زمین سقوط می كردند كه غرش هوا در اطرافشان، گوش را كر می كرد. با این حال در كمال شگفتی باید گفت كه آن دو به مسابقه ادامه دادند.

 

جبرئیل و صلدین با سرعت هرچه تمام تر چرخ زنان فرو می افتادند و هوای سرد زمستان قلب هایشان را به انجماد تهدید می كرد. همچنان كه مژگانشان یخ می زد و چیزی نمانده بود كه از تخیلات هذیانی به در آیند و معجزه ی شعر و موسیقی را دریابند و از باران، دست ها و پاها و بدن های قطعه قطعه شده ی كودكان كه خود نیز با آن مخلوط و جزیی از آن بودند، آگاه شوند و وحشت از سرنوشت سهمناكی كه از زیر پا به سویشان هجوم می آورد روح و ذهنشان را درنوردد، كه ناگهان به میان قطعه ابر عظیمی فرو رفتند و سرما تا مغز استخوانشان نفوذ كرد.

 

آن دو ظاهراً میان قطعه ابری دراز و كانال مانند افتاده بودند. چمچا، موقر، رسمی و شق و رَق و همچنان سر و ته، جبرئیل فرشته را دید كه با پیراهن بنفش گل و بته ای از آن سوی دیوارهای مِه آلود تونل به طرفش شنا می كند. می خواست فریاد بزند: "به طرف من نیا. همانجا كه هستی بمان." ولی احساس كرد چیزی مانع می شود. آغاز چیزی چون هیجان در درونش زبانه كشید. از این رو به جای بر زبان آوردن كلامی كه او را از خود براند، بازوانش را گشود و فرشته همچنان به سویش شنا كرد تا سرانجام به هم رسیدند و یكدیگر را سر و ته در آغوش كشیدند. نیروی تصادم جسم هایشان آن دو را چون توأمان پیچ و تاب خوران تا اعماق حفره ای كه به سرزمین عجایب راه می یافت می كشانید. همچنان كه برای رهایی از سپیدی ها تلاش می كردند، تكه ابرهای جدیدی كه دَم به دَم همه چیز را مسخ می كرد و خدایان را به گاو، زنان را به عنكبوت و مردان را به گرگ مبدل می ساخت، آنان را فرا گرفت. موجودات ابری نامتجانسی كه به یكدیگر پیوند خورده بودند بر سر و رویشان فرود می آمدند. گل های عظیم با پستان هایی چون زنان كه از ساقه های گوشت آلود آویخته بود، گربه های بالدار، مردان سم دار اسب نما، و چمچا در حالی نزدیك به بیهوشی دچار این توهّم گشت كه جسم او نیز كیفیتی ابری یافته، مسخ می شود و با آن انسان دیگری كه اكنون سرش را میان دوپا گرفته و دو پایش را با گردن دراز و باریك خود لمس می كرد، پیوند می خورد.

 

اما آن دیگری فرصتی برای این قبیل خیالبافی ها نداشت و در آن لحظه به هیچ وجه قادر به تخیل نبود، چرا كه ناگهان چشمش به پیكر با شكوه زنی افتاده بود كه از ورای گرداب ابرها پدیدار می گشت. زنی ملبس به ساری برودری دوزی سبز و طلایی كه قطعه ای الماس بر بینی نصب كرده و برای منظم نگه داشتن موهایش كه پشت سرش بسته بود فیكساتور به كار برده بود. زن نرم و بی حركت بر روی قالیچه ی پرنده ای نشسته بود و باد سخت بر چهره اش می وزید. جبرئیل سلامی كرد و گفت: "ركا مرچنت [Rekha Merchant] مثل این كه راه بهشت را گم كرده اید." جمله ای كه نمی بایست خطاب به زنی مُرده بیان شود. اما شاید بتوان جبرئیل را به خاطر ضربه ی ناشی از پرتاب شدگی و وضع پا در هوایش بخشید.

 

چمچا كه پاهایش را چسبیده بود با تعجب پرسید:‌ "با هوا حرف می زنی؟"

 

جبرئیل فریاد زد: "مگر او را نمی بینی؟ قالیچه ی بخارایش را نمی بینی؟"

 

و صدای زن در گوشش زمزمه كرد: "نه، نه جبیو، از او انتظار نداشته باش. من تنها برای دیدگان تو وجود دارم. شاید هم داری عقلت را از دست می دهی، خوب چه می گویی گه سگ، عشق من. صداقت همزاد مرگ است عزیزم. بنابراین اكنون می توانم تو را به نام هایی كه برازنده ات است بخوانم."

 

ركای ابری به زمزمه ی قهرآلود خود ادامه داد ولی جبرئیل دوباره فریاد زد: "سپونو، او را می بینی یا نه؟"

 

صلدین چمچا نه چیزی می دید، نه می شنید و نه پاسخی می داد. جبرئیل تنها با او روبرو بود. شروع به نصیحت كرد: "تو نمی بایست این كار را می كردی. این گناه است. عمل درستی نبود."

 

ركا خندید. بله حالا می توانی برای من موعظه كنی. باز هم دست پیش گرفته ای و خودت را آدم اخلاقی جا می زنی. این تو بودی كه مرا ترك كردی. صدای ركا طوری در گوش هایش می پیچید و یادآوری می كرد كه گویی پرده ی گوش هایش را می جود. این تو بودی ای مهتاب لذت های من كه پشت ابر پنهان شدی و من رانده ی عشق چون كوران دنیا را سیاه دیدم.

 

جبرئیل ترسید: "چه می خواهی؟ نه لازم نیست به من بگویی. فقط برو."

 

هنگامی كه بیمار بودی از ترس آبروریزی جرأت نداشتم به دیدارت بیایم. به خاطر تو بود كه دور از تو به سر می بردم. اما تو بعدها تلافی كردی و آن را بهانه قرار دادی تا مرا ترك كنی. بهانه هایت مثل همان ابری بود كه پشتش پنهان شدی و به جز آن با زن یخ ملاقات كردی حرامزاده. حالا كه مُرده ام بخشش را فراموش كرده ام. ترا نفرین می كنم جبرئیل من، امیدوارم زندگیت جهنمی باشد. جهنم. زیرا تو مرا به آنجا فرستادی، نفرین ابدی بر تو باد. جهنم جایی است كه از آن آمده ای، ای ابلیس مجسم، و اكنون هم به همانجا باز می گردی هالو. شیرجه دوزخیَت خوش بگذرد. نفرین ركا و پس از آن ابیاتی به زبانی كه او نمی دانست. زبانی خشن و صفیری. او فقط توانست یك واژه را از آن میان تشخیص دهد و تازه به آن نیز اعتمادی نداشت: آل لات.

 

چمچا را سخت چسبید و هر دو از ته ابرها خارج شدند.

 

و آن وقت شتاب. احساس شتاب كه گویی ترانه ای سهمیگین را زمزمه می كرد. سقف ابر به بالا جهید و كف پُرآب نزدیك تر شد و چشمانشان را گشود. نعره، همان نعره ای كه هنگام شنای جبرئیل در فضا، در اعماق وجودش پَر پَر می زد، از لبانش بیرون جهید و پرتو خورشید بر چمچا تابید، با صدای بلند خطاب به جبرئیل فریاد زد:

 

"پرواز كن. همین حالا پروازت را شروع كن." و بعد بی آن كه خود علتش را بداند، فرمان دوم را صادر كرد: "آواز هم بخوان."

 

چیزهای نو چگونه به جهان می آیند؟ چگونه متولد می شوند؟

 

تازه یا نو از كدام تركیب، یا پیوند به وجود می آید؟

 

و با همه ی اِفراط و خطری كه در هستی خود دارد چگونه به زندگی ادامه می دهد؟ و برای بقا و دفع خطرهای الهه ی مرگ یا گیوتین ناچار است به كدام سازش و معامله تن دردهد و كدام بخش از هستی رازآلود خود را به اسارت دهد؟

 

آیا تولد همیشه با سقوط همراه است؟

 

آیا فرشتگان بال دارند؟ آیا انسان توانای پرواز است؟

 

وقتی آقای صلدین چمچا از میان ابرهای ماورای دریای مانش سقوط می كرد، قلبش را نیرویی چنان لجام گسیخته و رام نشدنی در پنجه می فشرد كه احساس می كرد لاجرم مرگ از او می گریزد. ولی هنگامی كه پاهایش بار دیگر سختی زمین را لمس كردند، نسبت به این احساس تردید كرد و ناموجه بودن گذار حیرت آورش را به آشفتگی نیروی ادارك كه از انفجار هواپیما ناشی می شد نسبت داد و تصادف، محض و خوش اقبالی را علت زنده ماندن جبرئیل و خودش دانست. اگرچه در آن حال تردیدی نداشت، آنچه در این گذار او را موفق گردانده اراده ی زندگی بوده، اراده ای خالص، نه ساختگی و تقلبی. اراده ای كه همان ابتدا اعلام كرده بود مایل نیست با شخصیت رقت انگیز وی كه با تلاشی نیمه موفق در تقلید صدای دیگران ساخته شده بود كاری داشته باشد، بلكه مصصم بود با عبور از كنار آن به مقصود برسد. و او ناخودآگاه تسلیم شد، انگار كه ناظری جُدا از ذهن و جسم خود بود. در آن بی خودی خطاب به اراده اش می گفت بله، درست است، ادامه بده. چرا كه آن احساس در مركز بدنش آغاز شده، به اطراف پرتو افكنده و خونش را به آهن و گوشت و پوستش را به پولاد بدل كرده بود. اگرچه آن اراده چون مشتی بسته او را در میان گرفته بود. طوری كه سختی و فشار تحمل ناپذیرش در عین حال به طرز حیرت آوری نرم می نمود. و سرانجام تمامی وجودش را به تصرف در آورد،‌ به طوری كه بر دهان، انگشتان و هركجا كه می خواست مستولی شد و وقتی بر سلطه ی خویش یقین نمود، نیروی آن چون امواج از بدنش ساطع گردید.

 

و بر جبرئیل فرشته چنگ زد و همان بود كه فرمان داد پرواز كن. آواز بخوان.

 

چمچا فرشته را محكم چسبیده بود و او كه نخست آهسته و سپس با سرعت و نیروی هرچه تمامتر بازوان خود را چون بال تكان می داد، ناگهان شروع به خواندن كرد و آوازی كه می خواند چون ترانه ی شبح ركا مرچنت به زبان و آهنگی بود كه او هیچ نمی دانست و هرگز نشنیده بود. اما مادام كه چمچا پیاپی می كوشید وقوع معجزه را با دلایل منطقی رد كند، جبرئیل هرگز انكار نكرده مكرر می گفت آن غزل آسمانی بوده و بال زدن توأم با ترانه خواندن این معجزه را ممكن گردانیده و اگر او بال نزده بود، حتماً هر دو هنگام تصادم با امواج سنگ می شدند و یا در لحظه ی تماس با سطح دریا كه چون پوست شكم طبل سفت و كشیده بود متلاشی می گشتند. اما هنگامی كه او پریدن را آغاز كرد، سرعتشان رفته رفته كاسته شد و هر چه جبرئیل بیشتر بال می زد و بلندتر می خواند سقوط آرامتر می شد، تا این كه سرانجام هر دو چون تكه های كاغذ در آب شناور شدند.

 

آن دو تنها بازماندگان انفجار هواپیما بودند، تنها دو نفری كه پس از سقوط زنده مانده بودند و اندكی بعد جبرئیل و چمچا را كه آب به كنار دریا كشانده بود، همانجا یافتند. آن كه حراف تر بود و پیراهن بنفش به تن داشت، در پریشان گویی های دیوانه وارش سوگند یاد می كرد كه آن ها بر روی آب راه رفته بودند و امواج آرام آرام آن ها را به ساحل رسانده بود. اما دیگری كه كلاه خیس و سیاه مدل انگلیسی، چنان به سرش چسبیده بود كه انگار جادو شده، گفته های دوستش را انكار می كرد و می گفت: "ما فقط شانس آوردیم. پروردگارا! عجب شانسی!"

 

اما من كه بر همه چیز ناظر بوده ام، واقعیت را می دانم. اگرچه حالا بهتر است درباره ی توانایی های خودم و این كه قادرم در آنِ واحد در همه جا حاضر باشم، ادعایی نكنم و تنها به ذكر این نكته اكتفا كنم كه چمچا اراده كرد زنده بماند و فرشته به این اراده تسلیم شد.

 

معجزه كار كی بود؟

 

آوازِ فرشته ساخته ی فرشتگان بود یا شیاطین؟

 

من كِه هستم؟

 

بگذارید اینطور بگویم، همان كسی كه بهترین آهنگ ها را آماده دارد.

 

هنگامی كه جبرئیل فرشته به روی ساحل دریای مانش كه پوشیده از برف بود، دیدگانش را بسان ستارگان دریایی گشود، اولین كلامش این بود: "من و تو دوباره متولد شده ایم، سپونو، تولدت مبارك. آقا فرشته، تولد تو هم مبارك."

 

و اما صلدین چمچا با شنیدن این كلمات سرفه ای كرد، اخلاطش را تف كرد، چشمانش را گشود و همانطور كه برازنده ی نوزادان است، بیهوده گریستن را آغاز كرد.

 

 

 

۲

 

 

 

جبرئیل كه به مدت پانزده سال بزرگترین ستاره ی تاریخ سینمای هند بود، از قدیم تناسخ را موضوعی بس جذاب می یافت. علاقه و تمایل او به این مبحث چنان ریشه دار بود كه به دوره ی پیش از بیماری خطرناكی كه وی را به بستر مرگ افكنده بود باز می گشت. اگرچه سرانجام به نحو معجزه آسایی نجات یافت. بیماریش چنان شدید و مرموز بود كه می پنداشتند آخر آن میكروب شبح وار سبب مرگش خواهد شد و تمام قراردادهایش را خود به خود فسخ خواهند كرد. البته شاید هم همان افراد می بایست پیش بینی می كردند كه وقتی رو به بهبود گذاشت، به جای میكروب ها خودش پیروز خواهد شد و در حالی كه تنها یك هفته به تولد چهل سالگیش باقی مانده، با زندگی گذشته و عادات پیشین چنان وداع خواهد گفت كه انگار همه چیز یكباره به طرز معجزه آسایی ناپدید شده است. اما موضوع این است كه هیچ كس این را پیش بینی نكرده بود.

 

اولین افرادی كه به غیبتش پی بردند، چهار تن اعضای تیم صندلی چرخ دار استودیوی فیلمبرداری بودند. مدت ها پیش از بیماری خودش را عادت داده بود در استودیوی عظیم د- دابلیورما از یك صحنه به صحنه ی دیگر فیلم برداری به وسیله ی چهار ورزشكار فرز و زبر و زرنگ مورد اعتمادش بر روی صندلی مخصوصی حمل شود، زیرا كسی كه در آن واحد در یازده فیلم مختلف بازی می كند ناچار است انرژیش را بیهوده هدر ندهد. مردان تیم صندلی با پیروی از نوعی سیستم پیچیده ی رمز كه از خطوط مایل، دایره و نقطه تشكیل شده بود، جبرئیل را برای بازی از صحنه ای به صحنه ی‌ دیگر می بردند و چنان با دقت و وقت شناسی عمل می كردند كه ناهار تحویل دادن پدرش را در بمبئی تداعی می كرد. این سیستم رمز را از كودكیش كه در میان دوندگان مشهور حامل ناهار در شهر بمبئی گذشته بود- و درباره ی آن بعداً بیشتر خواهیم گفت- به یاد داشت. پس از پایان هر فیلم برداری جبرئیل فوراً روی صندلیش می پرید و با سرعت تمام به سوی صحنه ی‌ بعدی رانده می شد و در آنجا پس از تعویض لباس و تجدید آرایش، قسمت مربوط به خودش را در سناریو به دستش می دادند. جبرئیل یك بار به اعضای وفادار تیمش گفت: "ستاره شدن در فیلم های ناطق بمبئی مثل شركت در نوعی مسابقه ی صندلی پرنده است كه وسط راه یكی دو تا توقف داشته باشد!"

 

پس از بهبودی از آن بیماری مرموزی كه انگار اشباح میكروب ها باعثش شده بودند، كارش را دوباره با ریتمی آرامتر از سر گرفت،‌ به طوری كه همزمان فقط در هفت فیلم بازی می كرد. تا این كه یك روز غیبش زد و صندلی چرخ دار در میان صحنه های ساكت خالی ماند. غیبتی كه زرق و برق ساختگی صحنه ها را بیش از پیش برملا می ساخت. مردان تیم صندلی برای پاسخگویی به مجریان برنامه های سینمایی كه از غیبت فرشته به خشم آمده بودند، بهانه تراشی می كردند: حتماً بیمار هستند. آقا فرشته همیشه به وقت شناسی شهرت داشتند. نه قربان، چه انتقادی. هنرمندان بزرگ بعضی وقت ها دمدمی مزاج می شوند. این حقشان است. و همین اعتراض ها آخر باعث شد اولین قربانیان شگرد غیب شدن فرشته باشند و یكی یكی اخراج شوند و اِكدوم جالدی [ekdumjaldi] از درِ استودیو بیرونشان بیندازد و چنین بود كه صندلی چرخ دار روی پلاژ مصنوعی با آن درختان نخل رنگ خورده اش باقی ماند و خاك طرد بر آن نشست.

 

جبرئیل كجا بود؟ كلوپ گلف ولینكتون است- هرچند این روزها نه سوراخ بیشتر روی زمین گلف باقی نمانده و از نُه تای بقیه آسمانخراش ها چون علف های هرزه و غول آسایی روییده اند یا شاید بهتر باشد بگوییم آن ها را به مثابه ی سنگ های قبر بر تكه پاره های بدن شهر قدیمی نهاده اند- بله، در آنجا مهمترین آدم هایی كه در بالاترین مراتب تصمیم گیری قرار داده اند مُدام خطا می زنند و كمی آن طرفتر موهایی را می بینید كه از فرط اضطراب از كله های این بزرگان كنده می شود و با وزش باد فرو می ریزد. البته نگرانی تهیه كنندگان فیلم قابل درك بود. در آن زمان كه بیننده روز به روز كمتر می شد، در دُوران سریال های مبتذل تاریخی و خانم های خانه دار كه دفاع از آن ها را جهاد خود می دانستند، هنوز یك هنرپیشه بود كه وقتی نامش بالای عنوان فیلمی نوشته می شد موفقیت آن حتمی بود و صد در صد مشتری جلب می كرد. اما بدبختانه صاحب آن نام قابل دسترسی نبود. فرقی نمی كرد كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از آن بغل جیم شده باشد. مسأله این بود كه طرف بی هیچ شك و شُبهه ای غیبش زده بود.

 

از همه جای شهر، موتورسیكلت سواران، پلیس، مردان قورباغه ای و متخصصین شكار ماهی های عظیم الجثه گِرد آمده و در ساحل جسد جبرئیل را جستجو كردند، اما هرچه جستند كمتر یافتند. تا این كه سرانجام صحبت تهیه متنی برای سنگ قبر ستاره ی خاموش شروع شد و هركس پیشنهادی می داد. در یكی از هفت صحنه ی سترون استودیو راما، خانم پیمپل بیلی موریا، آخرین بمب تبلیغاتی لوبیا پخته همراه با ادویه‏- این از آن مادموازل های مكش مرگ ما نیست، یك تكه دینامیت است كه دمار از روزگارت در می آورد، بی خیالش- در حالی كه لباس رقاصه های معبد را به تن كرده بود و روی خود را پوشانده بود و همه را به این خیال می انداخت كه به زودی برهنه خواهد شد، زیر ماكت مقوایی پنیرهای تانتریك [Tantric] دُوران چاندلا [Chandela] كه به جماع مشغول بودند، ایستاده بود و وقتی فهمید صحنه ی‌ اصلی فیلم تهیه نخواهد شد، در برابر كاركنان ضبط صدا و برق كه سیگارهای بدریخت بیدی ]نوعی سیگار هندی كه به جای كاغذ در برگ توتون پیچیده می شود. م.[ دود می كردند و تنها بینندگان صحنه را تشكیل می دادند، پیش از تودیع،‌ بغض و كینه اش را خالی كرد. پیمپل، در حالی كه منشی صحنه با نگرانی احمقانه ای مترصد رسیدگی به كارهای شخصیش بود، كوشید وانمود كند از بازی عار داشته است: "خدایا، عجب شانسی آورده ام من. یعنی امروز بنا بود یك صحنه ی عاشقانه را بازی كنیم. واه واه. داشتم از ناراحتی می مردم. مُدام در این فكر بودم كه چطور می توانم نزدیك آن یارو بروم. با آن دهان گشادش. نفسش آنقدر بوی تعفن می دهد كه انگار سوسك توی دهانش ریده!" در این حال پایش را محكم به زمین كوفت و زنگ های كوچكی كه به زنجیرهای مُچ پایش آویخته بود به صدا درآمد: "این یارو خیلی شانس آورد كه بیننده هامون نمی شنوند، و الا نقش یك جذامی را هم به او نمی دادند." در این هنگام كار تك گویی پیمپل آنقدر بالا گرفت و سیل فحش های آب نكشیده و حرف های بدو بیراه چنان از دهانش جاری شد كه بینندگان سیگاری برای اولین بار راست سرجایشان نشسته و میان خود با حرارت بسیار واژه های پیمپل را با كلام فولان دوی [Phoolan Devi] ملكه ی رسوای دزدان كه با سوگند خود لوله ی تفنگ را آب می كند و مداد روزنامه نگاران را در یك چشم به هم زدن به لاستیك مبدل می نماید، مقایسه می كردند.

 

و چنین بود كه پیمپل گریان از صحنه خارج شد و بلافاصله به تكه ای آشغال در اتاق مونتاژ بدل گشت- تكه فیلمی كه قرار بود دور افكنده شود- و وقتی از صحنه خارج می شد، قطعه الماس بدلی از نافش بیرون افتاد و آینه ی اشك هایش شد. اما هرچه باشد از بوی بد دهان فرشته چیزی به گزاف نگفته بود. نفس بد جبرئیل چون ابری از اخرا و گوگرد به اطراف می دمید. همراه با بینی عقابی و موی سیاه پَركلاغی، علی رغم نام آسمانیش، به وی ظاهری بیشتر دوزخی می بخشید تا بهشتی. چنان كه وقتی ناپدید شد، می گفتند یافتنش كاری ندارد. فقط كافی است دماغ تیزی را به كار بیاندازیم تا پیدایش كنیم. و یك هفته پس از ناپدیدشدنش كه دردناكتر از خروج پیمپل پیلی موریا بود، جبرئیل برای این كه آن بوی شیطانی را با نامی كه قرن ها معطر بود پیوند دهد، از هیچ كوششی فروگذار نكرد. وضع چنان بود كه پنداری از صحنه ی سینما پا به این جهان گذاشته و متأسفانه در زندگی، نه چون سینما، مردم بوی بد را خیلی زود تشخیص می دهند.

 

"ما هستی های آسمانی كه ریشه هایمان در ابرها و رؤیا آویخته، در پرواز تولدی دیگر می یابیم." این نوشته ی معمایی را پلیس در آپارتمان جبرئیل فرشته كه در بالاترین طبقه ی ساختمان قرار داشت یافته بود. آخرین طبقه در آسمانخراش های اِوِرِست كه روی تپه ی مالابار [Malabar]، در بلندترین نقطه ی شهر ساخته شده. یكی از آن آپارتمان هایی كه از دو طرف دید دارند: از یك سو مارین درایو [Marine Drive]، كه هرشب هنگام به سینه ریز می ماند و از سوی دیگر اسكاندال پوینت [Scandal Point] و دریا. پیدا شدن نوشته بهانه ای بود تا روزنامه ها زمانی درازتر به پُركردن صفحات و چاپ تیترهای درشت و ایجاد سر و صدا ادامه دهند. مثلاً بلیتز [Blitz] به شیوه ای خوفناك با عنوان "فرشته به زیر زمین پناه می برد" مقاله چاپ كرده بود، در حالی كه زنبور پُركار، نویسنده ی روزنامه ی دیلی [the Daily]، تیتر جبرئیل فراری از زندان را ترجیح داده بود و همگی عكس های فراوانی از این اقامتگاه افسانه ای چاپ كرده بودند. گویا دكوراتورهای فرانسوی كه دكوراسیون آپارتمان را انجام داده بودند، به خاطر موفقیت در دكوراسیون تخت جمشید، از رضا پَهلَوی تقدیرنامه گرفته بودند. در هر حال، فرشته كه می خواست دكوراتورها فضای چادری بدوی را در درون آپارتمان بلندش ایجاد كنند، یك میلیون دلار خرج كرده بود. زرق و برق آپارتمان هم فریب دیگری بود كه با غیبت فرشته برملا شد. بار دیگر روزنامه ها با تیتر درشت فریاد زدند: "جبرئیل چادرش را جمع می كند"، اما بالأخره روشن نبود كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از كدام گوشه و كناری جیم شده است. هیچ كس نمی دانست. در آن كلانشهر زبان درازی ها و زمزمه ها حتی تیزترین گوش ها هم خبر قابل اعتمادی نشنیده بود. اما بانو ركا مرچنت كه از ریزترین خبرها نمی گذشت، هرچه نشریه بود می خواند، تمام اخبار رادیو را گوش می داد و مُدام برنامه های تلویزیون دوردارشان [Doordarshan] را تماشا می كرد،‌ نوشته ی فرشته را از ظن خود تعبیر كرد. او در این نوشته پیامی می دید كه دیگران در نمی یافتند و از همین رو دست دو دختر و پسرش را گرفت و همگی برای هواخوری به سوی پشت بام منزلش كه در ساختمان ویلاهای اِوِرِست قرار داشت رفتند.

 

بانو مرچنت همسایه ی جبرئیل بود و در آپارتمان طبقه ی پایین او سكونت داشت. در واقع این بانو هم همسایه ی او بود و هم دوستش. تصور نمی كنم لزومی داشته باشد كلام دیگری بیفزایم. البته پُرواضح است كه مجله های جنجالی كج اندیش شهر ستون های خود را با اشاره و كنایه و شایعه پُر می كردند ولی ما كه نباید به سطح آن ها نزول كنیم. اصلاً چرا حالا شهرت و اعتبار این بانو را مخدوش كنیم؟

 

و اما او كه بود؟ ثروتمند؟ پُرواضح است. ولی آخر ساختمان ویلاهای اِوِرِست كه از آن خانه های معمارساز محله ی كرلا [Kurla] نبود. مزدوج- بله جانم. سیزده سالی می شد و شوهرش در كار بولیرینگ بود. اما او استقلال خودش را داشت و كاروبار فروشگاه و نمایشگاه فرش و اشیای عتیقه اش در محله ی ممتاز كُلابا [Colaba] خیلی سكه بود. او فرش هایش را "گلیم" و اشیای عتیقه اش را "آنتیك" می خواند و می كوشید این واژه ها را با لهجه ی فرانسوی تلفظ كند. بله دیگر،‌ زیبا هم بود. زیبا به شیوه ی سخت و رنگ و روغن زده، نادر ساكنان خانه های آسمانی. چگونگی پوست بدنش نشانگر آن بود كه مدت ها قبل زندگی سخت و فقیرانه ی دِه را ترك گفته و شهرت داشت كه شخصیت نیرومندی دارد. مُدام از لیوان های كریستال لالیك Lalique crystal] نوعی كریستال بسیار گرانبهای فرانسوی كه به ظرافت و زیبایی شهرت دارد. م.[ مشروب می نوشید و كلاهش را بی شرمانه روی كولاناتراج [Chola Natraj] می آویخت. زنی بود كه می دانست چه می خواهد و چگونه می تواند با شتاب تمام آن را به دست آورد. همسرش موشی بود با ثروت فراوان كه ضمناً اسكواش squash]نوعی بازی با توپ نرم و راكت مخصوص. م.[ خوب بازی می كرد. ركامرچنت نوشته ی جبرئیل فرشته را در روزنامه ها خوانده سپس خود نامه ای نوشت، بچه ها را گِرد آورد، دكمه ی آسانسور را فشار داد و به سوی بهشت روانه شد، (یك طبقه بیشتر راه نبود) تا به سرنوشتی كه خود برگزیده بود بپیوندد.

 

در نامه نوشته بود: "چندین سال پیش ترس و نگرانی از آینده مرا وادار به ازدواج كرد. ولی اكنون وقت آن است كه دست به كاری جسورانه بزنم." روزنامه ای كه پیام فرشته را چاپ كرده بود روی تختش قرار داشت و دُور پیام را قرمز كرده زیرش را با چنان غیظی خط كشیده بود كه روزنامه پاره شده بود. خوب،‌ پُرواضح است كه روزنامه های روسپی صفت از چنین خبری نمی گذرند و نگذشتند: "زیباروی عاشق پایین پرید" و "آخرین پرش زیبای دلشكسته".

 

شاید او هم به بیماری "تولدی دیگر" دچار بود و جبرئیل كه نیروی خوفناك استعاره را نمی شناخت، پرش را پیشنهاد كرده بود. "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست..." و او هستی ای آسمانی بود كه شامپانی لالیك می نوشید، در اِوِرِست می زیست و یكی از دوستان المپیاییَش ] Olympian اشاره به كوه اسطوره ای یونان باستان. م.[ پَر كشیده بود. و اگر جبرئیل را چنان نیرویی بود، ركا نیز می توانست بال و پَر برویاند و ریشه در رؤیا گیرد.

 

با این همه او پیروز نشد. دربان مجتمع اِوِرِست، بی آن كه در كلام خود ظرافتی به كار بندد خطاب به جهانیان چنین شهادت داد: "داشتم اینجا توی حیاط راه می رفتم كه یكباره دامبی صدا آمد. برگشتم، جسد دختر بزرگه بود. جمجمه اش كاملاً خُرد شده بود. به بالا نگاه كردم، دیدم یكی دیگر دارد می افتد پایین. پسرش بود و بعد نوبت دختر كوچكه شد. چه می شد كرد؟ آنجا كه ایستاده بودم نزدیك بود به من بخورد. با دست دهانم را گرفتم و به سمتشان آمدم. دختر كوچكه آرام ناله می كرد. بعد دوباره به بالا نگاه كردم و دیدم بیگم پرت شده. ساریش مثل بادبادك در هوا تاب می خورد و موهایش باز شده بود. من چشم هایم را بستم كه بدنش را نبینم. آخر داشت پرت می شد."

 

ركا و فرزندانش از اِوِرِست به پایین پرت شدند و هیچ یك زنده نماندند و شایعه سازان جبرئیل را مقصر شمردند. ولی اكنون بهتر است مطلب را به همینجا خاتمه دهیم.

 

راستی فراموش نكنید كه جبرئیل ركا را پس از مرگ، نه تنها یك بار، بلكه چندین بار دیده بود. مدت ها طول كشید تا مردم دریافتند آن بزرگمرد تا چه حد بیمار بوده. جبرئیل ستاره، جبرئیل كه بیماری مرموز و ناشناخته را شكست داده بود و از خواب رفتن واهمه داشت.

 

بعد از غیبت، تصاویر چهره اش كه همه جا به چشم می خورد، رفته رفته رنگ باختند. بر نقوش رنگ پریده و خوفناك و غول آسایی كه اینجا و آنجا احتكار شده بود و تمثال هایی كه به مردمان می نگریستند، اندك اندك پلك های تنبل و بی حالت پوسته پوسته شدند و ورآمدند و چشمان گشادتر شدند. مردمك ها چون دو ماه می نمودند كه خنجرهای تیز و برگشته ی مژگانش آن را قاچ می دادند. سرانجام پلك ها ورآمدند و چشمان رنگ خورده اش ورقلنبیده توی ذوق زدند. خارج از كاخ های سینمایی بمبئی، پیكره های عظیم مقوایی جبرئیل بی رنگ و رو ضایع و كج و معوج شدند و سُست، آویخته از چهارچوب های حایل، بی بازو، چروك خورده با گردن شكسته همچنان ایستاده بودند. تصویرش روی جلد مجله های سینمایی چون مرگ رنگ باخت. فروغ زندگی از دیدگانش رخت بربست و نگاهش پوك و بی حالت شد. سرانجام تصاویر از صفحات چاپی محو و ناپدید شدند و روی جلد براق مجلات پُرزرق و برق شهرت، جامعه و تصاویر هفتگی پاك و تهی در روزنامه فروشی ها باقی ماندند. به طوری كه ناشران مسؤولین چاپ را جواب كردند و دست آخر همه چیز را به گردن جوهر انداختند. حتی روی پرده ی نقره ای سینما هم چهره ای كه تصور می رفت ابدی باشد، بالای سر پرستندگانش به پوسیدگی گرایید و تاول زد و رنگ باخت. كار به جایی كشید كه هر بار تصویر از برابر پروژكتور می گذشت، دستگاه به نحو مرموزی از كار می افتاد و سرانجام فیلم آنقدر در مقابل لامپ پروژكتور از كارافتاده باقی ماند كه سلولوئید آن سوخت و همراه با هرچه خاطره بود نابود گشت. ستاره ای كه سوپرانو ]در ستاره شناسی به ستاره ای گفته می شود كه ظرف چند روز نور و ارتفاع آن به نحو قابل ملاحظه ای افزایش می یابد و سرانجام به نور مطلق بدل می شود. تصور می رود كه ستاره در آن حال قسمت اعظم پیكر خویش را از دست می دهد و در پایان این پدیده هرگز به حالت اول باز نمی گردد. م.[ شد و نوری شد كه جسمش را به نابودی كشید و از میان لبانش ساطع گشت.

 

آنچه گذشت، مرگ یك خدا بود و یا یك چیزی بسیار شبیه به آن. مگر نه این كه آن چهره ی غول آسا در شب های ساختگی سینما بر فراز ارادتمندان و فداییان خویش چون موجودی آسمانی می درخشید، موجودی كه هستیش مابین انسان و خدا بود؟ اگرچه خیلی معتقد بودند آن موجود بیشتر به آسمان نزدیك است تا به انسان، زیرا جبرئیل بیشتر دُوران بی نظیر هنرپیشگی خود را به تجسم بخشیدن به الهه های بی شمار و قدیسان شبه قاره ی هند گذرانیده و با اعتقادی خلل ناپذیر در فیلم هایی كه به سَبك مردم پسند معروف به "الهی" ساخته می شد شركت جُسته بود. جادوی شخصیت سینماییش چنان بود كه بی آن كه بی حرمتی و توهین انگاشته شود، از مرزهای میان ادیان و معتقدات مختلف می گذشت. وی با چهره ای به رنگ آبی در نقش كریشنا در میان گُپی gopis] در اساطیر هند به دوستان كریشنا گفته می شود. م.[ های زیباروی به همراه گاوهایی كه پستان های سنگین داشتند، فلوت به دست می رقصید و یا در آرامش كامل نشسته به زیر درخت ساختگی و فكسنی بودایی، در حالی كه كف های دستش را رو به آسمان گرفته بود، نقش گوتاما Gautama] نام بودا.[ در بحر تفكر فرو رفته، در رنج های بشر غور می كرد. جبرئیل اگر به ندرت از آسمان فرود می آمد نیز جای دوری نمی رفت و مثلاً در داستان كلاسیك اكبر و ییربال ]اشاره به اكبر شاه (۱۶۰۵- ۱۵۵۶) كه امپراتوری مغول را از افغانستان تا خلیج بنگال و از جنوب شرقی تا گجرات گسترش داد. م.[، در نقش مغول بزرگ و وزیر محیّلش ظاهر شد. بیش از پانزده سال بود كه او در برابر صدها میلیون مؤمن، آن هم در كشوری كه تا امروز نسبت جمعیت آن به یانش كمتر از سه به یك است، دلپذیرترین و آشناترین چهره ی‌ باریتعالی را عَرضه كرده بود. و چنین بود كه برای بسیاری از هوادارانش مرز میان بازیگر و نقش هایی كه ایفا می كرد از میان رفته بود.

 

خوب، هوادارانش چنین بودند اما جبرئیل خود چگونه بود؟

 

باید اذعان داشت كه در عالم واقعیت و زندگی روزمره هنگامی كه به اندازه ی طبیعی در میان مردم می زیست، به نحو اعجاب انگیزی بی جلال و شكوه و غیر ستاره ای به نظر می آمد. پلك های آویخته اش گاه حالتی بسیار خسته و از حال رفته به چهره اش می بخشید. بینیش اندكی درشت و لبان برجسته و گوشت آلودش نشان سُستی و نرمه های گوشش چون میوه های تازه رسیده ی درخت جك jack tree] درختی شبیه به درخت نان و بزرگتر از آن كه میوه ی آن بسیار بزرگ است و در برخی نقاط هند مصرف غذایی دارد. م.[ دراز و بی قواره بود. مجموعاً چهره ای بود بسیار غیر روحانی و كفرآمیز، چهره ای كاملاً شهوانی كه اخیراً در آن آثار بیماری مهلكش به چشم می خورد. اما به رغم ظاهر شهوانی و سُست عنصرش همین چهره به نحو جدایی ناپذیری با تقدس، كمال، فیض و وقار و خلاصه همه ی لاطایلات خدایی آمیخته بود. سلیقه ی مردم كه حساب و كتاب ندارد. در هر حال، موافق هستید كه برای چنین هنرپیشه ای (شاید هم برای هر هنرپیشه ای، حتی برای چمچا، ولی بیش از دیگران برای او)، مُدام اندیشیدن درباره ی ظهور و تجلی خدایان بر روی زمین، به ویژه خدایی چون ویشنو Vishnu] یكی از مهمترین خدایان دین هندو كه حافظ جهان و نظم آن به شمار می آید. ویشنو در وجود قهرمانانی چون راما (قهرمان حماسه ی‌ رامایا) و كریشنا (فیلسوف باگ ها و اكیتا) تجلی كرده است.[ با آن همه تجلی ها و هیأت های متفاوت، چندان شگفت آور نبود. تولدی دیگر: این هم یكی دیگر از لاطایلات خدایی است.

 

و یا این كه، اما باز، نه همیشه. آخر ممكن است تناسخ و حیات های نوین در این دنیا نیز صورت بگیرد. جبرئیل فرشته را پس از تولد اسماعیل نجم الدین نام نهادند. او در پونا [Poona] مستعمره ی انگلستان كه قدیم پیون راج ینش [Pune of Rajneesh] نامیده می شد و در ته مانده ی امپراتوری قرار داشت (پیون، وادادرا، مومبای [Pune, Vadodara, Mumbai]. این روزها حتی از شهرها هم نمی گذرند و بر آن ها نام های تئاتری می نهند.) او را چون كودكی كه در مراسم قربانی ابراهیم شركت داشت، اسماعیل نجم الدین، ستاره ی دین، نام نهاده بودند كه دست كمی از آن نام آسمانی كه بعدها برگزید نداشت.

 

مدت ها بعد، وقتی هواپیمای بُستان به چنگ هواپیماربایان افتاد و سرنشینان آن در سیر قهقهرایی كه از وحشت آینده ناشی می شد در گذشته و دریای خاطرات آن غوطه می خوردند، جبرئیل برای صلدین چمچا درد دل كرده و از جمله گفته بود كه انتخاب آن نام مستعار به خاطر قدرشناسی از مادر و زنده نگه داشتن یاد او بوده است. مادرش سال ها پیش مُرده بود. "مامی چی مین سپونو، ماموی خود خودم. فكر می كنی اول این جریانات فرشته بازی را شروع كرد؟ من فرشته ی اختصاصی او بودم. او مرا فرشته می خواند چون كه خیلی شیرین و خوشخو بودم. شاید باورت نشود، ولی من در بچگی بی آزار و حرف شنو بودم."

 

اما او در پونا نماند و در كودكی به بمبئی، آن شهر بی پدر و مادر، مهاجرت كرد. این اولین مهاجرتش بود. پدرش در میان تیم پایانی كه بعدها به تیم چرخ دار الهام بخشیدند، یعنی حاملین ناهار بمبئی كه در آنجا دَبِه والا [dabbawalla] نامیده می شدند،‌ مشغول به كار شد و اسماعیل فرشته نیز در سیزده سالگی همانجا شاگردی آغاز كرد.

 

جبرئیل گروگان، مسافر آ- آی- ۴۲۰، در نغمه های راپسودی گذشته فروغلطید و در حالی كه چمچا را با چشمانی درخشان می نگریست، حقه های سیستم رمز دوندگان را برایش بازگفت. صلیب شكسته ی سیاه، دایره ی سرخ، خط مایل و نقطه ی ‌زرد، راه بین خانه ها و ادارات، همه و همه به سرعت از ذهنش گذشت. آن سیستم عجیبی كه دو هزار دبه والا را قادر می ساخت هر روز بیشتر از صد هزار ظرف ناهار را تحویل بدهند. ولی آن علامت ها زبان سری ما بود.

 

بُستان برفراز لندن چرخی زد، هواپیماربایان تفنگ به دست میان راهروها پاس می دادند و چراغ سینما كه قبلاً فیلمی از والتر ماتیو [Walter Matthau]ی غمگین و گلدی هاون [Goldie Hawn]، زنی كه حضورش آسمانی و چشمگیر بود، به نمایش درآمده بود، ‌اكنون سایه هایی از نوستالژی گروگان ها تصویر می گشت و پُررنگ ترین تصویر از آن اسماعیل نجم الدین، این نوجوان لاغراندام، فرشته ی مامان با كلاه مدل گاندیش بود كه ناهار به دست به آن سوی شهر می دوید. دبه والای جوان به چالاكی از میان جمعیت می گذشت. او به این شرایط خو گرفته بود. فكرش را بكن سپونو، مجسم كن، سی، چهل ظرف كوچك ناهار روی سینی دراز چوبی روی سرت باشد و وقتی قطار محلی به ایستگاه می رسد، فقط یك دقیقه فرصت داری سوار یا پیاده بشوی و بعد دویدن در خیابان ها، تا آنجا كه نفست بگیرد یار، با كامیون ها، اتوبوس ها، موتورها و دوچرخه ها و چیزهای دیگر از همه طرف، یك، دو، یك، دو، ناهار، ناهار. دبه ها باید به موقع برسند و در موسم بارندگی، هنگامی كه قطار از كار افتاده، دویدن در كنار خط آهن، یا فرورفتن تا كمر در آب در یكی از خیابان های سیل گرفته. و از آن گذشته دستجاتی تشكیل شده بود كه از دبه ها دزدی می كردند. بله سالادبابا [Salad baba]، دسته های منظم و سازمان یافته ای هم بودند. آخر بمبئی شهر گرسنه ای است. چه بگویم عزیز. ولی ما از پسشان برمی آمدیم. ما همه جا حاضر و از همه چیز با خبر بودیم و دزدی نبود كه از برابر چشم و گوش ما قِسِر در برود. ما هرگز از پلیس كمك نگرفتیم و خودمان از خود محافظت می كردیم.

 

هنگام شب پدر و پسر خسته و كوفته به كلبه ی محقرشان در كنار فرودگاه سانتاكروز [Santacruz] بازمی گشتند و مادر وقتی اسماعیل را می دید كه پیكرش از انوار سبز و سرخ و زرد هواپیماهای جت در حال حركت روشن می شود، می گفت همین كه چشمش به او می افتد، انگار همه ی رؤیاهایش به خوبی تعبیر شده است. و این اولین نشانه ی چیزی غیرعادی در وجود جبرئیل بود. ظاهراً او از همان موقع قادر بود محرمانه ترین خواست های مردم را، بی آن كه از چگونگی آن بویی برده باشد، برآورده كند. پدرش، نجم الدین بزرگ، به ظاهر برای این علاقه ی زن به تنها پسرشان چندان اهمیتی قایل نبود. مثلاً او هرشب پاهای پسرش را مالش می داد،‌ در حالی كه پاهای پدر كمترین نصیبی از نوازش نمی گرفت. آخر وجود پسر بركت است و وظیفه ی‌ كسی كه از این بركت بی نصیب مانده این است كه شكرگزار باشد.

 

نعیمه نجم الدین درگذشت. اتوبوس زیرش گرفت و همه چیز یكباره تمام شد. جبرئیل هم در آنجا نبود كه دعایش را اجابت كند و زنده نگاهش دارد. ولی نه پدر و نه پسر هیچ از غم نگفتند. بلكه چنان كه رسم یا قراری در كار باشد، غم و غصه را در سكوت زیر كار اضافی دفن كردند. آن دو در مسابقه ای ناگفته درگیر شدند: این كه كدام یك بیشترین دبه ی ناهار را روی سرحمل می كند و كدام یك هر ماه تازه ترین قراردادها را می بندد و یا سریعتر می دود، گویی كار بیشتر نشانگر عشقی بزرگتر است. شب ها هنگامی كه اسماعیل نجم الدین گره رگ ها را می دید كه از زیر پوست گردن و شقیقه های پدر بیرون زده، خشم و رنجش دیرین وی را نسبت به خود درمی یافت و چنین بود كه اكنون باید به هر قیمت شده بر پسر پیروز می شد و مكان غصب شده ی خود را در قلب زنی كه مُرده بود باز می یافت. پسر جوان پس از پی بردن به انگیزه ی‌ درونی پدر از رقابت دست كشید، ولی آتش پدر همچنان شعله ور بود، به زودی ترقی كرد و از یك دونده ی‌ ساده به مقام مسؤول تشكیلاتی یا مُقدّم [muqaddam] رسید. جبرئیل كه به نوزده سالگی رسید، آقا نجم الدین به عضویت صنف دوندگان ناهار یا انجمن حاملان ناهار بمبئی درآمد و بیست ساله بود كه پدر را از دست داد. حمله ی قلبی او را در حال راه رفتن از پا در آورده بود. بابا صاحب مهاتر [Babasaheb Mhatre]، دبیر كل صنف گفته بود "آنقدر دوید تا مرد. بیچاره این نجم الدین حرامزاده. از زندگی تا مرگ دوید." اما فقط اسماعیل یتیم واقعیت را می دانست. سرانجام پدر آن راه دراز را آن گونه به سرعت دویده بود تا از مرزهای میان دو جهان عبور كند. چنان دویده بود تا از پوست و گوشت خود كنده شده به میان بازوان همسرش راه یابد و برای همیشه عظمت عشق خویش را به وی اثبات كند. بله، مهاجرین ترك این دیار را ترجیح می دهند.

 

دفتر باباصاحب مهاتر با دیوارهای آبی رنگش، پشت دری به رنگ سبز در طبقه ی بالای هزار توی بازار قرار داشت. وی مردی بود دهشت انگیز و فربه، بسان مجسمه های بودا كه از قدرتمندان شهر به حساب می آمد و دارای نیرویی سِحرآمیز بود كه به وی امكان می داد بی آن كه تغییر مكان دهد، در حالی كه در آرامش و سكون كامل در اتاقش می نشست، هرجا كه لازم بود حاضر باشد و هركسی را كه سرش به تنش می ارزید ملاقات كند. فردای روزی كه پدر اسماعیل برای دیدار نعیمه به آن سوی مرز دوید، باباصاحب جوان یتیم را به حضور احضار كرد: "خیلی غصه می خوری، ها؟" پاسخ با نگاهی به زمین دوخته آمد: متشكرم باباجی [Babaji]، حالم خوب است. باباصاحب مهاتر گفت: "خوب دیگر بس است. از امروز در منزل من زندگی خواهی كرد." اما آخر باباجی... "اما ندارد. قبلاً به خانم خبر داده ام. تمام." ببخشید باباجی، ولی آخر چطور، چرا؟ "گفتم كه، تمام."

 

كسی هرگز به جبرئیل فرشته نگفت چرا باباصاحب ناگهان به حال او رحم كرده و برآن شده بود تا وی را از دویدن بدون آینده در خیابان ها نجات دهد. ولی پس از چندی فكری به ذهنش رسید. خانم مهاتر زنی لاغر اندام بود. به طوری كه در كنار بدن گوشت آلود باباصاحب چون مدادی به نظر می رسید. ولی در عوض عشق مادری چنان در وی غلیان داشت كه می بایست از فرط عشق چون سیب زمینی چاق و گنده باشد. بابا كه به منزل می رسید، زن با دست خودش آبنبات در دهانش می گذاشت و شب ها جوان نورسیده صدای اعتراض دبیركل بزرگ بی. تی. اس. ا. را می شنید كه ولم كن زن، بگذار خودم لباسم را در بیاورم. سر صبحانه قاشق، قاشق مالت به دهان مهاتر می ریخت و قبل از رفتن، موهایش را برایش برس می كشید. آن دو فرزند نداشتند و نجم الدین جوان دریافت كه باباصاحب مایل بود او هم در كشیدن این بار شركت كند. ولی شگفت این بود كه بیگم با مرد جوان چون كودكان رفتار نكرده و وقتی صاحب به التماس افتاده بود كه آخر این مالت صاحب مُرده را به این پسر بده، در جواب گفته بود: "مگر نمی بینی؟ مرد گنده است. ما نباید او را مثل بچه لوس كنیم تا مردانه بار بیاید." آن وقت باباصاحب از جا در رفته بود: "پس آخر چرا این بلاها را سر من در می آوری زن؟" و خانم مهاتر زده بود زیر گریه: "ولی تو همه چیز منی، تو پدر و معشوق من و فرزند منی. تو سَروَر و طفل شیرخوار منی. اگر تو را از خودم برنجانم دیگر زندگی را نمی خواهم."

 

و بابا صاحب مهاتر شكست را پذیرفته و مالت را فرو داده بود.

 

وی مردی مهربان بود كه این خصوصیت را میان فحاشی و هیاهوی فراوانش پنهان می كرد، و برای دلداری جوان یتیم در دفتر آبی رنگ خود با وی از فلسفه ی تناسخ گفتگو می كرد. باباصاحب می خواست اسماعیل را متقاعد كند كه قرار است پدر و مادرش باردیگر به جایی از این جهان بازگردند. مگر این كه چنان پرهیزكارانه زبسته باشند كه به فیض نهایی نایل آمده و از بازگشت مجدد رهایی یافته باشند. بله، این مهاتر بود كه این قضایای بازگشت و تولدهای مجدد را در ذهن فرشته كاشته بود، و موضوع تنها این نبود، باباصاحب شیفته ی احضار ارواح بود و زمانی در مقام آماتور ارواح را ظاهر می كرد كه به پایه ی میز می زدند و یا لیوان می چرخاندند ولی اكنون با چاشنی ژست ها و اخم و اداهای تئاتری مناسب خطاب به اسماعیل می گفت: "ولی یك بار نزدیك بود از ترس جان از ماتحتم در برود، این بود كه ولش كردم."

 

و بعدها بنا كرده بود تعریف كردن كه یك بار لیوان به وسیله ی یكی از ارواح نیكی از هر جهت همكاری می كرد به حركت درآمده بود، روح مزبور چنان مهربان بود كه یك باره به سرم زد سؤالی بزرگ را با او مطرح نمایم. پرسیدم: "آیا خدا وجود دارد؟" و لیوان كه تا آن وقت چون موش از این سو به آن سوی میز می دوید، یك باره وسط میز ایستاد. دیگر كوچكترین تكانی نبود. پوف، تمام شد. خوب من هم گفتم اگر به آن جواب نمی دهی، لااقل به این یكی پاسخ بده: "آیا شیطان وجود دارد؟" و ناگهان بررروم! لیوان شروع به لرزیدن كرد. گوش هایت را بگیر. ابتدا آرام آرام بود و بعد سریعتر و سریعتر شد، انگار كه ژله ای، چیزی باشد. تا این كه پرید. وای بر من! از روی میز بالا پرید و یك وری پایین افتاد. گرومب! و شكست و هزار و یك تكه شد. می خواهی باور كن، می خواهی نكن، ولی من همانجا حساب كار خودم را كردم و در دل گفتم مهاتر، بهتر است در كاری كه از آن سر در نمی آوری دخالت نكنی.

 

این حكایت تأثیر عمیقی بر ذهن شنونده ی جوان گذاشت، چرا كه حتی پیش از مرگ مادرش به وجود جهانی ماوراء الطبیعی معتقد بود. گهگاه كه به اطراف خود می نگریست، به ویژه در گرمای بعدازظهر كه هوا چسبناك می شد، جهان معلوم و مكان های برجسته و ساكنان و اشیای آن چون كوه های یخی كه داغ كرده باشند در میان فضا بلند می شدند و او را به این فكر می انداختند كه همه چیز در زیر سطح كشدار هوا ادامه می یابد: آدم ها، اتومبیل ها، سگ ها، اعلان های سینمایی، درخت ها و... نه دهم واقعیت همه چیز از دیدگان او پنهان بود. آن وقت چشمانش را می بست و باز می گشود و پرده ی اوهام فرو می افتاد، اگرچه احساس آن هرگز تركش نكرده بود. او با اعتقاد به خداوند، فرشتگان و شیاطین و عفریت و جن چنان بزرگ شده و مأنوس بود كه برایش مثل كاری ها یا تیرهای برق واقعیت داشتند و تصور می كرد به دلیل نقصی در چشمانش است كه تاكنون روح ندیده. در عالم خیال عینك ساز جادویی را می دید كه عینكی با شیشه های سبزرنگ به او می فروشد كه معیوبی چشمش را برطرف می كند و از آن پس چشمانش توانایی دیدار دنیای افسانه ای را از میان هوای متراكم و كور كننده خواهد یافت.

 

او از مادرش نعیمه نجم الدین، قصه های بسیاری درباره ی پیغمبر شنیده بود. چه اهمیتی داشت كه شرح و بسط مادر گاه از واقعیت به دور می افتاد. اسماعیل به خود می گفت: "عجب مردی! كجا فرشته ای پیدا می شود كه نخواهد با او گفتگو كند؟" با این وجود، بعضی اوقات افكار كفرآمیز به ذهنش راه می یافت. مثلاً وقتی روی تخت سفری منزل مهاتر دراز كشیده بود، غفلتاً در عالم میان خواب و بیداری، بی اراده وضع كنونی خودش را با دُورانی از زندگی پیغمبر مقایسه می كرد. دُورانی كه پیغمبر یتیم و فقیر در اداره ی‌ امور تجارتی خدیجه كه بیوه زن ثروتمندی بود موفقیت چشمگیری به دست آورده و سرانجام او را به عقد ازدواج خود در آورده بود. همچنان كه به خواب می رفت، خودش را می دید كه روی تختی پوشیده از گل سرخ نشسته و در حالی كه سربند ساریش را با وقاری ساختگی تا چانه پایین می كشد، شرمگین و سفیهانه می خندد. در همان حال شوهر تازه اش، باباصاحب مهاتر دست محبت به سویش دراز كرده می خواهد پارچه را از روی صورتش كنار بزند تا چهره اش را در آینه ای كه روی پایش نهاده بود ببیند. رؤیای ازدواج با باباصاحب، یكباره بیدارش كرد. از خجالت داغ شده بود و از آن پس از این طبع هرزه اش كه چنان رؤیاهای وحشتناكی را می پرورد نگران و مشوش بود.

 

با این حال ایمان مذهبیش مثل چیزهای دیگر سرجای خود بود و یا چون بخشی از وجودش كه بیش از سایر بخش ها نیاز به توجه خاصی نداشت. هنگامی كه باباصاحب مهاتر وی را به منزل برد، به این اعتقاد پسر جوان كه در این دنیا تنها نیست و نیرویی مراقبت از وی را بر عهده دارد مُهر تأیید نهاده شد. بنابراین صبح تولد بیست و یك سالگیش كه باباصاحب به دفتر آبی رنگ دعوتش كرد و بی آن كه به اعتراض یا تقاضایش وقعی نهد، یك باره از منزل اخراجش كرد، چندان متعجب نشد.

 

مهاتر با چهره ای بشاش تاكید كرد: "تو اخراجی. فرض كن صندوقدار بهای ژتون هایت را پرداخته و دیگر طلبی نداری، اخراج."

 

"ولی عموجان."

 

"خفقان بگیر."

 

و آن وقت باباصاحب بزرگترین هدیه ی زندگیش را داد و گفت برایش از استودیوی افسانه ای فیلمساز مشهور، آقای دی دابلیو راما وقت ملاقاتی برای یك آزمایش سینمایی گرفته است و افزود: "این فقط برای حفظ ظاهر است. متوجه هستی كه. راما از دوستان صمیمی من است و قبلاً با او صحبت كرده ام. ابتدا یك نقش كوچك بازی می كنی و بعدش دیگر با خودت است. حالا دیگر برو و از پیش چشمم دور شو، از این قیافه های عاجزانه هم به خودت نگیر كه هیچ برازنده نیست."

 

"اما آخر عموجان."

 

"جوانی به زیبایی تو كه نباید مادام العمر ناهار روی سرش حمل كند. د برو دیگر. برو و یك هنرپیشه ی همجنس باز بشو! پنج دقیقه ی پیش اخراجت كردم."

 

"ولی عمو..."

 

"حرفم تمام شد. خدا را شكر كن كه این قدر خوش شانسی."

 

و او جبرئیل فرشته شد. ولی چهار سال در نقش های كوچك فیلم های سراسر زد و خورد كارآموزی كرد تا به ستارگی رسید ولی در آن مقام نیز چنان خونسرد و بی شتاب باقی ماند كه گویی می تواند آینده را پیش بینی كند. فقدان آشكار جاه طلبیش در این صنعت كه مطلقاً بر پایه ی خودخواهی و نفع پرستی می گردد، به وی چهره ای بیگانه می بخشید. دیگران تصور می كردند احمق یا مغرور است، یا این كه احمقی است كه دچار غرور شده. و در طول آن چهارسال كه چون صحاری بر آب و علف گذشت، لبان هیچ زنی را نبوسید.

 

بر پرده ی سینما در نقش بازنده، احمقی كه عاشق زیبارویی می شود و به خاطرش خطور نمی كند كه دختر هزار سال دیگر هم به او روی خوش نشان نخواهد داد، عموی بذله گو، خویشاوند فقیر، دیوانه ی ده، نوكر و یا دزد ناشی ظاهر می شد، بی آن كه در هیچ صحنه ی‌ عاشقانه ای شركت كند. زن ها در فیلم به او تُكِ پا یا كشیده می زدند و یا آزارش می دادند و به ریشش می خندیدند، ولی هرگز نگاه های عاشقانه و سینماییشان را بر وی نمی دوختند، برایش آواز نمی خواندند و دورش نمی رقصیدند. چنین صحنه هایی هرگز بر سلولوئید فیلم ضبط نشد. خارج از حرفه ی سینما،‌ در زندگی فردیش در آپارتمانی دو اتاقه و تقریباً خالی در نزدیكی استودیو می زیست. و مُدام می كوشید زن ها را برهنه مجسم كند. سرانجام، از آنجا كه می خواست ذهنش را از موضوع عشق و هوس منحرف كند، شروع به تحصیل كرد و رفته رفته همه چیز خوان و خود آموخته شد. اسطوره های یونانی و رومی حلول و دگرگونی، وُرود ژوپیتر ] Jupiter ژوپیتر خدای خدایان روم بود كه به شیوه های گوناگون ظاهر می شد و در هر قالب نعمتی ویژه ارزانی می داشت. در قالب الپسوس، چون زئوس خدای باران بود و در مقام لوستیوس خداوند نور و روز نیایش، در مقام پدر آسمان و هنگام برداشت محصول انگور ویتالیا نامیده می شد. م.[ بر زمین و حلول او به قالب های دیگر، پسری كه به كل مبدل شد، زن عنكبوتی و سیرس ] Circe در اساطیر یونان سیرس جادوگر، دختر هلیوس خدای آواز و پرس پری دریایی بود. وی انسان ها را به گرگ، شیر و خوك مبدل می كرد. هنگام اقامت ادیسه در جزیره اش، همراهان او را به خوك مبدل كرد، اما ادیسه او را وادار كرد آن ها را به حالت اول بازگرداند. م.[، همه چیز، از جمله تئوسوفی آنی بیزانت ] Annie Besant آنی بزانت (۱۹۳۳-۱۸۴۷)، بنیانگذار تئوسوفی در انگلستان متولد شد. او از مبارزین رفُرم اجتماعی و از رهبران استقلال هند بود. بزانت در سال های ۹۱ -۱۸۸۹تحت تأثیر مكتب تئوسوفی هلنا بلاواتسكی روسی الاصل قرار گرفت و به آن دكترین گرایید. این مكتب از دین هندو الهام پذیرفته است. وی بیشتر عمرش را در هندوستان گذرانید و پس از تغییر مذهب، مراقبت از جیدو كریشنامورت Jiddu Krishnamurt را كه تصور می كرد ناجی انسانیت است، بر عهده گرفت. آنی بزانت جامعه ی تئوسوفیست ها را در سال ۱۹۰۷ پایه گذاری كرد. م.[ و نظریه ی میدان متحد ] united field theory این نظریه كوششی بود تا تئوری كلی نسبیت به نیروهای الكترومانیه ی تیك و نیروهای میان ذرات هسته تعمیم یابد. بر اساس نظریه ی نسبیت، میدان جاذبه در قالب تغییر شكل چهار بعدی فضا- زمان مجدداً تثبیت می شود. نظریه ی میدان متحد كوشش دارد همین نقطه نظر را به سایر نیروهای ذكر شده تعمیم دهد. این نظریه در سال ۱۹۴۵ به وسیله ی انشتین پایه گذاری شد. م.[ و ماجرای آیه های شیطانی ] بر مبنای افسانه ی غرانیق، در سوره ی نجم، پس از آیات نوزدهم و بیستم (آیا دیدی لات و عزی را...)، شیطان در كلام وحی دوید و این دو آیه را علی رغم میل جبرئیل بر زبان پیغمبر جاری كرد (این ها كلنك ها یا بوتیماران بلند پروازند و امید به شفاعت آنان می رود.)م.[ در اوایل بعثت پیامبر و سیاست حرم محمد پس از مراجعت موفقیت آمیزش به مكه و سورآلیسم روزنامه ها كه در حكایت هایشان پروانه ها به دهان دختران جوان می پریدند تا بلیعده شوند و كودكانی كه بی چهره متولد می شدند و پسران جوانی كه زندگی های گذشته ی خود را با جزییات كامل در عالم رؤیا می دیدند، مثلاً در دژی طلایی كه پُر از سنگ های گرانبها بود، دیگر خدا! می داند جبرئیل ذهن خودش را با چه چیزهایی پُر می كرد. ولی در شب های بی خوابیش نمی توانست منكر شود كه وجودش از چیزی پُر شده است. چیزی بكر و دست نخورده كه نمی دانست چگونه می تواند به كارش ببرد. آن چیز عشق بود. در عالم رؤیا حضور زنان بی نهایت شیرین و جذاب، شكنجه اش می داد. از این رو ترجیح می داد بیدار بماند و با فشار آوردن به خود، بخشی از معلومات عمومیش را در ذهن تمرین كند. وی بدین وسیله احساس غم انگیزی را كه از ظرفیتی بس عظیم برای عشق و نیافتن هیچ كس بر روی زمین تا عشق خویش را نثارش كند، از خود دور می كرد.

 

با شروع فیلم های دینی همه چیز زیرورو شد. از وقتی كاربرد پورانا ] purana مجموعه ای از اساطیر، افسانه ها و شجره ها كه سینه به سینه نَقل شده و در تاریخ و منشاء آن اختلاف نظر وجود دارد. طبق سنت، هر پورانا، به پنج موضوع می پردازد كه عبارتند از خلقیت اولیه ی كاینات، خلقت ثانویه كه در پی نابودی های دوره ای به ظهور می رسد، شجره ی خدایان و قدیسین، دوره های طلایی و تاریخ سلسله های شاهان، پوراناها با مهابهاراتا و كتب قانون مرتبط می باشند. م.[ ها در فیلمسازی معمول گشت و فرمول گنجاندن مخلوط عادی آوازها، رقص ها، عموهای بذله گو و غیره در آن به موفقیت رسید، همه ی خدایان فرصت ستاره شدن به دست آوردند. هنگامی كه دی ? دابلیو راما برنامه ی تهیه ی فیلمی براساس داستان گانش Ganesh] از خدایان دین هندو كه دارای سری به شكل سر فیل می باشد. گانش پسر شیوا و پرواتی برطرف كننده ی موانع است و به همین خاطر در آغاز نیایش ها و یا كار یا تجارت از او نام می برند. م.[ را تدارك دید، هیچ یك از ستارگان بنام آن زمان حاضر نشدند در تمام طول فیلم با چهره ی پنهان شده در كله ی فیل ظاهر شوند. ولی جبرئیل بلافاصله پذیرفت و فیلم كامپاتی بابا چنان موفقیت آمیز بود كه یكباره او را به ستاره ای بزرگ مبدل كرد، هرچند موفقیتش با قیافه ی فیل با خرطوم دراز وگوش های پهنش به دست آمد. پس از بازی در شِش فیلم در نقش خدای فیل سر، به او اجازه دادند آن ماسك ضخیم و آویزان فیلی را بر دارد و به جایش دُمی دراز و پُرپَشم به خود بیاویزد تا در نقش هانومان، شاه میمون نما در یك سریال فیلم های پُرحادثه كه بیشتر به سریال های مبتذل تلویزیونی هنگ كنگی شباهت داشت تا به رامایانا ]رامایانا یكی از دو مجموعه ی بزرگ حماسی هند است. مجموعه ی دوم مهابهاراتا می باشد. رامایانا حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد به زبان سانسكریت سرود شده و در فُرم كنونی شامل ۲۴۰۰۰ بیت است. م.[، ظاهر شود. این سِری فیلم ها چنان با موفقیت روبرو شد كه از آن پس ژیگول های شهر در پارتی های آنچنانی كه دختران صومعه در آن شركت می جستند، دُم میمون به خود می آویختند.

 

پس از پایان هانومان، دیگر هیچ چیز جلودار جبرئیل نبود و پدیده ی‌ شگفت موفقیت ایمان وی را به فرشته ی محافظش دو چندان ساخته بود. اگرچه تأثیر اَسَفناك دیگری هم داشت.

 

 (انگار چاره ای نیست جز این كه پَته ی ركای بیچاره را روی آب بریزم).

 

جبرئیل پیش از این كه دُم مصنوعی را جایگزین ماسك فیل بكند، سخت مورد توجه زن ها قرار گرفته بود. جاذبه ی شهرتش چنان بود كه چند تن از خانم های جوان درخواست كرده بودند هنگام عشق بازی ماسك گانش را از روی سرش برندارد و او به خاطر احترام به شان آن رب النوع زیر بار نرفته بود. اما در آن دُوران او كه با معصومیت بسیار پرورش یافته بود هنوز تفاوت كمیت و كیفیت را نمی دانست و از این رو می خواست زمان از دست رفته را جبران كند و تعداد همخوابگانش چنان فراوان شد كه گاه قبل از این كه تركش كنند نامشان را از یاد می برد. او نه تنها به بدترین شكل زنباره شد، بلكه هنر پنهان كاری را نیز آموخت. زیرا مردی كه در نقش خدایان ظاهر می شود بایستی بی عیب و نقص باشد. وی چنان ماهرانه رسوایی ها و هرزه گردی هایش را پرده پوشی كرده بود كه رئیس قدیمی اش، باباصاحب مهاتر كه ده سال قبل دبه والای جوان را به جهان سینما كه آغشته به اوهام پول به جیب زدن و شهوات است،‌ فرستاده بود، هنگامی كه در بستر مرگ خفته بود، از او خواست كه برای اثبات مردیش هم كه شده ازدواج كند: "به خدا دیگر بس است اسماعیل آقا. آن وقتی كه گفتم برو همجنس باز بشو هرگز تصور نمی كردم حرفم را جدّی بگیری. درست است كه گفته اند احترام بزرگترها و حرف شنوی از آن ها واجب است، اما هرچیزی هم حدی دارد آقا." جبرئیل دست هایش را بالا گرفت و سوگند خورد كه به چنین ننگی آلوده نشود و هر وقت به دختر مناسب بربخورد حتماً با او ازدواج خواهد كرد. "منتظر چه هستی؟ الهه ی آسمانی؟ گرتا گاربو؟ گرسگلی؟ كی؟" و با سرفه خون بالا آورد ولی جبرئیل وی را با لبخندی معمایی ترك گفت به طوری كه پیرمرد بی آن كه خاطرش آسوده شود از دنیا رفت.

 

گردباد سكس كه جبرئیل را گرفتار كرده بود موجب شد بالاترین استعداد وی چنان عمیق به خوابرود كه نزدیك بود برای همیشه نابود گردد. و آن استعداد عاشق شدن بود، عشق واقعی، عمیق و بی مانع، آن موهبت نادر و ظریفی كه هرگز در عرصه اش توفیقی نیافته بود. تا وقتی بیمار شد چنان مشغول بود كه تشویش ناشی از اشتیاق به عشق را كه درگذشته دچارش می شد و چون چاقوی جادوگران در درونش می پیچید، به كلی فراموش كرده بود. اكنون در پایان هر شبِ پُرژیمناستیك به خوابی راحت فرو می رفت، گویی زنان رؤیایی هرگز شكنجه اش نداده بودند و یا در آرزوی دلدادگی مشوش نگشته بود.

 

ركا مرچنت همین كه از میان ابرها پدیدار شد گفت: "مشكل تو این است كه همیشه همه تو را بخشیده اند. خدا می داند چطور مُدام قِسِر در می رفتی. اگر آدم هم می كشتی كسی ترا تقصیر كار نمی دانست. تو هرگز مسؤول اعمالی كه مرتكب شدی شناخته نشدی." جای بحث نبود. ركا فریاد زد: "موهبت خداوندی است، نه؟ خیلی از خودت متشكری، ای آدمی كه از پایین شهر آمدی و خدا می داند چه مرض هایی با خودت آوردی."

 

ولی آن روزها جبرئیل تصور می كرد زنان چنینند و آنان چون ظرفند و تو خودت را در آن جاری می كنی. وقتی تركشان می گفت، با درك این كه حكم طبیعتش این است، گذشت می كردند. بله واقعیت این بود كه زن ها او را به این خاطر كه تركشان گفته، مقصر نمی شمردند و هزار و یك بی فكریش را می بخشیدند. ركا از میان ابرها پرسید، چند بار عامل سقط جنین شده ای؟ دل چند زن را شكسته ای؟ در تمام آن سال ها،‌ هرچند از سخاوت زن ها بهره مند می شد، ولی قربانی آن نیز گشته بود،‌ چرا كه بخشایش آنان عمیقترین و شیرینترین فساد را در او به بار می آورد. پرورش این تصور كه كار خلافی مرتكب نمی شد.

 

ركا: وقتی او آپارتمان طبقه ی بالای ویلاهای اِوِرِست را خرید، وارد زندگیش شد و به خاطر همسایگی و از آنجا كه پیشه اش تجارت بود قالی ها و اشیای عتیقه اش را به وی نشان بدهد. همسرش در یك كنفرانس جهانی سازندگان بولبرینگ در گوتنبرگِ سوئد شركت كرده بود و در غیاب او بود كه جبرئیل را به آپارتمانش دعوت كرده بود. آپارتمانی با سنگ های مشبك جی سلمار [Jaisalmer]، نرده های چوبی قصرهای كرالان [Keralan] و چهارتری [chhatri] با گنبد دُوران مغول كه به وان حمام مجهز به دستگاه تولید موج مبدل شده بود. ] whirlpool bath آب مُدام با فشار از طریق مكانیسمی با فشار از مخزن مخصوص وارد وان شده از طرف دیگر خارج می شود و احساس موج را به وجود می آورد.[ ركا در حالی كه شامپانی فرانسوی برایش می ریخت به دیوارهای مرمری تكیه داده و رگه های سرد سنگ را بر پشت خود احساس می كرد. همین كه جبرئیل شامپانی را به لب برد به طعنه گفت: "خدایان كه نوشابه های الكی نمی نوشند." جبرئیل در جواب آنچه را كه از یكی از مصاحبه های آقاخان به یادش مانده بود تكرار كرد: می دانی، من فقط ظاهراً شامپانی می نوشم، چون به محض این كه به لبانم برسد به آب تبدیل می شود. از آن پس طولی نكشید كه در میان بازوانش لبانش را لمس می كرد، اما وقتی فرزندانش همراه خدمتكار از مدرسه رسیدند، به بهترین شكلی تجدید آرایش كرد، لباس پوشید با جبرئیل در سالن نشسته بود و اسرار تجارت فرش را برملا می كرد و معترف بود كه مفهوم حقیقی "ابریشم هنری"، همان ابریشم مصنوعی است و این كه بهتر است جبرئیل گول بُروشورش را نخورد كه در آن طرز تهیه ی پشم نوعی قالی به نحو دلپذیری شرح داده شده. نوشته بودند دلیل لطافت قالی این است كه پشم آن از گلوی بَره تهیه می شود، در حالی كه آن پشم چندان مرغوب نیست. تبلیغات است دیگر، چه می توان كرد.

 

جبرئیل نه عاشقش بود و نه وفادار. همیشه تاریخ تولدش را فراموش می كرد و در نامناسبترین مواقع در حضور میهمانان شوهرش كه از دنیای بول- برینگ آمده بودند به دیدارش می شتافت. و با این همه مثل همیشه بخشیده می شد. ولی ركا با دیگران فرق داشت و چون موشی ساكت او را نمی بخشید. دیوانه وار شكایت می كرد، پدرش را در می آورد، او را حرامزاده و هزار چیز بدتر از آن می خواند، نفرینش می كرد، فریاد زنان بیرونش می انداخت و حتی گاه كار را به اِفراط می كشاند و به او گناه زنا با خواهری را كه هرگز نداشت، نسبت می داد. ركا هیچ كاری را ناكرده نمی گذاشت، به او اتهام می زد كه آدمی سطحی است و به پرده ی سینما می ماند، ولی در پایان باز هم او را می بخشید. هرچه باداباد، می گذاشت دكمه ی بلوزش را باز كند. اما جبرئیل نیز توان مقاومت در مقابل بخشایش اپرایی ركا مرچنت را نداشت. به خصوص در آن وضع كه زن به شوهرش، شاه بول- برینگ، همان كه جبرئیل وجودش را نایده می گرفت و گفته های زننده اش را مردانه تحمل می كرد، وفادار نبود. بنابراین در حالی كه بخشایش زنان دیگر كوچكترین تأثیری بر وی نمی گذاشت و به محض شنیدن فراموش می كرد،‌ مُدام نزد ركا باز می آمد تا دشنام هایش را بشنود و سپس به شیوه ی مألوفی كه تنها او می دانست، دلداری یابد.

 

آن وقت یك مرتبه چنان بیمار شد كه با مرگ فاصله ای نداشت.

 

در كانیا كوماری [Kanya Kumari]، بالای آسیا مشغول بازی در فیلمی بود. بنا بود صحنه ای پُرزدوخورد در دماغه ی كمورون [Cape Comorin]، آنجا كه گویی سه اقیانوس با یكدیگر درآمیخته اند، تهیه شود. سه دسته موج از غرب و شرق و جنوب می غلطیدند و پیش می آمد و درست در جایی كه دست های خیس هنرپیشه ها ضربه می زدند، به یكدیگر برمی خوردند. در این دكور، در بهترین زمان بندی مشتی به چانه ی جبرئیل خورد و درجا نقش زمین شد و به میان آب های خشمگین افتاد، ولی دیگر برنخاست. ابتدا همه ی تقصیرها به گردن اوستاس براون [Eustace Brown] انگلیسی غول آسایی كه بدل بازی می كرد و مشت را زده بود افتاد. اوستاس به شدت اعتراض كرد. مگر او همان نبود كه مقابل جناب ان- تی- رامارائو [N. T. Rama Rao] در بسیاری از فیلم های مذهبی بازی كرده بود؟ مگر این هنر را به حد كمال نرسانده بود كه ضمن زدوخورد پیرمرد را نیازارد و در عین حال ظاهر را حفظ كند؟ آیا هرگز از این كه رامارائو محكم مشت می زد شكایتی كرده بود؟ همیشه در پایان اوستاس از مشت های پیرمرد سیاه و كبود می شد، آن هم پیرمردی كه می شد راحت او را با نان تست خورد و یك لقمه ی چپ كرد، ولی حتی یك بار، بله یك بار هم عصبانی نشد و پرخاش نكرده بود. خوب پس چطور كسی به خودش اجازه می داد فكر كند كه او جبرئیل فناناپذیر را از پا در آورده است؟ با این همه اخراجش كردند و پلیس محض احتیاط یك راست به زندانش فرستاد.

 

ولی جبرئیل در اثر خوردن مشت از حال نرفته بود. پس از این كه هواپیمای جت نیروی هوایی، كه به همین مناسبت فرا خوانده شده بود، ستاره را به بیمارستان بریج كندی بمبئی رسانید، انواع و اقسام آزمایش ها تقریباً چیزی نشان نداد و جبرئیل همچنان بی هوش میان مرگ و زندگی دست و پا می زد و فشار خونش از پانزده همیشگی كه طبیعی بود به میزان كشنده ی چهار و دو دهم هم رسیده بود. سرانجام سخنگوی بیمارستان در حالی روی پله های سفید و پت و پهن ساختمان بریج كندی ایستاده بود، خطاب به روزنامه نگاران سراسر كشور گفت: "واقعاً بیماری عجیب و اسرارآمیزی است. می توان گفت كار خدا است."

 

جبرئیل فرشته بی هیچ دلیل روشنی خونریزی داخلی كرده بود، چنان كه رفته رفته جان خود را همراه با خونی كه زیر پوستش دفع می شد از دست می داد. كار به جایی رسید كه خون از مقعد و احلیلش بیرون می زد و به نظر می آمد هر دَم چون سیل از چشم و گوش و بینیش خون فوران خواهد كرد. خونریزی هفت روز ادامه داشت و مُدام خون تزریق می كردند و كلیه ی داروهای انعقاد خون را كه در عالم پزشكی موجود است، از جمله نوعی مرگ موش غلیظ شده را به وی تزریق كرده بودند و اگرچه مداوا اندك بهبودی حاشیه ای به دنبال داشت، پزشكان كم كم از او دست شستند.

 

همه ی هندوستان كنار تخت جبرئیل حاضر بود. اخبار مربوط به وضع مزاجیش از همه ی ایستگاه های رادیویی شنیده می شد و در اخبار ساعت به ساعت تلویزیون ملی مورد بحث قرار می گرفت. جماعتی كه در خیابان واردن گِرد می آمد چنان كثیر بود كه پلیس ناچار شد آن ها را با گاز اشك آور پراكنده كند. اگرچه استفاده از گاز اشك آور برای نیم میلیون عزادارانی كه گریه و زاری می كردند مسخره آمیز بود. خانم نخست وزیر قرارهای ملاقات خود را به هم زد و به دیدارش شتافت و پسرش كه خلبان بود، در اتاق فرشته نشسته و دست او را در دست گرفته بود. ملّت بیمناك بود، زیرا اگر خداوند جبرئیل، مشهورترین فردی كه روح الهی در جسمش حلول كرده بود را چنین كیفر می داد، برای بقیه ی مردم چه مجازاتی در نظر گرفته بود؟ اگر جبرئیل به دیار مُردگان می شتافت، فاصله ی هندوستان با آن دیار چقدر بود؟ در مساجد و معابد كشور خیل عظیم مردم به دعا می شتافتند، نه تنها برای زندگی و سلامتی هنرپیشه ی رو به مرگ، بلكه برای آینده، برای خودشان.

 

چه كسی در بیمارستان به ملاقات جبرئیل نرفت؟ هرگز نامه ای ننوشت، تلفن نزد، گل یا غذاهای خوش طعم خانگی نفرستاد؟ هنگامی كه بسیاری از عاشقان با بی شرمی كارت یا نوشته می فرستادند و برایش آرزوی سلامتی می كردند، آن كه او را بیش از همه كس دوست می داشت، بیش از پیش در خود فرو رفت، اما شوهر بول- برینگش باز هم سوء ظن نبرد. ركا مرچنت قلبش را درون آهن محبوس كرده حركات روزمره زندگی را انجام می داد. با فرزندانش بازی و با شوهر درد دل می كرد و به وقت لزوم نقش كدبانو را می گرفت. ولی هرگز حتی یك بار هم سرمای روح ویران خود را برملا نكرد.

 

ولی او بهبود یافت.

 

آن هم بهبودی ای كه مانند خود بیماری مرموز بود و به همان اندازه سریع و ناگهانی رخ داد. به طوری كه كاركنان بیمارستان و روزنامه نگاران و دوستان معتقد بودند این فقط كار خداست. یك روز را تعطیل عمومی اعلام كردند و در شمال و جنوب كشور مراسم آتش بازی برپا شد. ولی وقتی جبرئیل فرشته سلامت خود را باز یافت، به زودی آشكار شد كه تغییر كرده است. آن هم تغییری شگفت انگیز. او ایمانش را از دست داده بود.

 

روزی كه از بیمارستان مرخص شد، با اسكورت مخصوص پلیس از میان جماعت عظیمی كه می خواست رهایی خود را از چنگال مرگ جشن بگیرد، عبور كرده سوار مرسدس بنزش شد و به شوفر گفت همه شان را قال بگذارد و از دستشان بگریزد. این كار هفت ساعت و پنجاه و یك دقیقه طول كشید و در پایان مانورهای راننده جبرئیل فكرهایش را كرده و می دانست چه باید بكند. مقابل تاج هتل از اتومبیل خارج شد و بی آن كه به چپ و راست نگاهی بیندازد، یك راست به سوی ناهارخوری بزرگ آن رفت. میز بوفه از سنگینی غذاهای ممنوعی كه رویش انباشته بود می نالید و جبرئیل بشقابش را از همه ی آن خوراكی ها،‌ از سوسیس خوك ویلتشایر [Wiltshire] گرفته تا ژامبون دودی یورك [York] و قطعه های بیكن كه معلوم نبود مال كجاست، همراه با بیفتكی كه نام آن را در منوی "لاطایلات بی ایمانی" نوشته بودند و پای خوك "غیر مذهبی" پُر كرد. سپس در حالی كه در میان سالن ایستاده بود و عكاسان از هر گوشه و كناری سر برمی آوردند، با شتاب تمام شروع به خوردن كرد. تكه های گوشت خوك مُرده را چنان سریع در دهان می انباشت كه خُرده ریزهای بیكن از گوشه ی دهانش بیرون می زد.

 

وقتی بیمار بود، به محض این كه به هوش می آمد، دَم به دَم و ثانیه به ثانیه خداوند را می خواند. یا الله، این خدمتگزار را كه خون از تنش می رود تنها نگذار. ای خدایی كه تا به حال از من محافظت كرده ای، مرا در این وضع ترك نكن. یا الله، اشاره ای بكن، فقط یك اشاره ی كوچك تا بدانم لطفت هنوز شامل حال من است، تا توان گلاویز شدن با این بیماری را بیابم. ای خداوند بخشنده ی مهربان، در این هنگام نیاز، این سخت ترین نیاز، با من باش. آن وقت به فكرش رسید كه انگار مجازات می شود و این فكر تا مدتی به او توان تحمل درد را بخشید، اما چندی نگذشت كه خشمگین شد. با واژه های بر زبان نیامده درخواست كرد، خدایا بس است. من كه كسی را نكشته ام چرا باید بمیرم؟ آیا تو انتقامی یا عشقی؟ خشمی كه نسبت به خدا گرفته بود، یك روزش را كفاف داد و روز بعد برطرف شد، خلاء و تنهایی وحشت انگیزی جایگزین خشمش شد و بیش از هر زمان در زندگیش احساس حماقت كرده و خطاب به خلاء به التماس افتاد. یا الله، از تو می خواهم كه وجود داشته باشی. فقط وجود داشته باش. ولی هیچ احساسی به او دست نداد، مطلقاً هیچ. سرانجام روزی رسید كه فهمید دیگر به این كه چیزی برای احساس كردن وجود داشته باشد نیازی ندارد. در همان روز دیگرگونی بود كه بیماری تغییر جهت داد و بهبودیش آغاز شد. و از آنجا كه می خواست به خودش ثابت كند كه خدایی وجود ندارد، حالا در ناهارخوری مشهورترین هتل شهر ایستاده، گوشت خوك از سر و صورتش فرو می ریخت.

 

نگاهش را از بشقاب برگرفت و زنی را دید كه تماشایش می كرد. رنگ موهای طلاییش چنان روشن بود كه به سفیدی می زد و پوستش روشنی و شفافیت یخ كوهستان ها را داشت. زن به رویش خندید و سرش را گرداند.

 

در حالی كه تكه های سوسیس از گوشه های دهانش بیرون می ریخت،‌ فریاد زد: "مگر متوجه نیستی؟ مجازات ناگهان وجود ندارد. مسأله این است."

 

زن باز آمد، روبرویش ایستاد و گفت: "شما زنده هستید. شما زندگی را بازیافته اید. مسأله این است."

 

جبرئیل به ركا گفت: به محض این كه رو گرداند و دور شد، عاشقش شدم. اله لویا كُن [Alleluia Cone]، كوهنورد فاتح اِوِرِست، بلوند، یهودی و ملكه ی یخ. دعوتش این بود: "اگر راست می گویی تمام زندگیت را تغییر بده. برای همین است كه آن را بازیافته ای." و من نتوانستم مقاومت كنم.

 

ركا با لحنی متملق گفت: "تو هم با آن تناسخ آشغالت. چه چرندیاتی توی كلّه ات است. از بیمارستان مرخص می شوی، از چنگال مرگ می گریزی و به سرت می زند. پسرك دیوانه. فوری باید یك كار خلاف بكنی و درست در همان لحظه زنك حاضر می شود. انگار جادویی در كار باشد. آن بلونده را می گویم. تصور نكن تو را نشناخته ام جیبو. خوب حالا چی؟ باز می خواهی ببخشمت؟"

 

گفت نه. احتیاجی نیست و در حالی كه ركا روی زمین نشسته سر به زیر افكنده بود، آپارتمانش را ترك گفت و دیگر به آن بازنگشت.

 

سه روز پس از آن كه جبرئیل با دهان پُر از گوشت نجس وی را ملاقات كرد، الی با هواپیما كشور را ترك گفت. سه روز در ماورای زمان، پشت علامت "لطفاً مزاحم نشوید" كه به دستگیره ی در آویخته بود. ولی سرانجام نتیجه گرفتند كه جهان واقعیت دارد،‌ آنچه امكان دارد ممكن و آنچه امكان ندارد غیر ممكن. ملاقاتی كوتاه، كشتی هایی كه می گذرند، عشق در سالن ترانزیت. با رفتن او جبرئیل استراحت كرد و كوشید به دعوتش گوش فرا ندهد و تصمیم گرفت زندگیش را به حال عادی بازگرداند. از دست دادن ایمان به این مفهوم نبود كه به كار سینماییش ادامه ندهد. علی رغم جنجالی كه عكس های ژامبون خوردنش به بار آورده بود- و این دومین جنجالی بود كه نام وی را می آلود- قرارداد بازی در چند فیلم را امضا كرد و كارش را از سر گرفت.

 

و آن وقت یك روز صبح صندلی چرخ دار خالی ماند. او رفته بود. مسافری ریشو به نام اسماعیل نجم الدین به هواپیمای آ- آی- ۴۲۰ به مقصد لندن سوار شد. هواپیمای ۷۴۷ را با الهام از یكی از باغ های بهشت، نه گلستان،‌ بلكه بوستان نامیده بودند. مدت ها بعد جبرئیل فرشته به صلدین چمچا گفت: "نخست باید بمیری. من را كه می بینی تا نیمه راه رفته و نیمه جان شده ام. اما این كار را دو بار انجام داده ام. یك بار در بیمارستان و بار دوم در هواپیما و جمع كه بزنی درست در می آید. و حالا سپونو، ‌دوست عزیز، منی كه اینجا در ولایت، در خود لندن مقابلت ایستاده ام، مردی هستم با حیاتی تازه یافته، مردی نو با حیاتی نو. و سپونو این خوب نیست لامصب؟"

 

چرا هندوستان را ترك كرد؟

 

به خاطر آن زن و دعوتش. به خاطر تازگی و آن حالت تشدید و وحشیانه ی با هم بودنشان و سختی و ثبات چیزی ناممكن كه برای واقعیتش پافشاری كرد.

 

 و شاید هم از این رو كه پس از خوردن گوشت خوك مكافات شروع شد. مكافاتی شبانه، كیفری از جنس رؤیا.

 

 

 

۳

 

 

 

وقتی هواپیما به مقصد لندن به هوا برخاست، مرد باریك اندام چهل ساله ای كه در قسمت غیرسیگاری ها كنار پنجره نشسته بود، با كمك حیله ی جادویی در هم پیچیدن دو انگشت هر دست و گرداندن دو شستش، حین تماشای شهر زادگاهش كه چون پوست كهنه ی مار كنده می شد، لحظه ای چند خود را طوری آزاد گذاشت كه نشانه های آسودگی خاطر بر چهره اش نقش بست. چهره ای با نوعی زیبایی تلخ و اَشرافی، با دهانی گشاد و لبانی برجسته كه گوشه های آن چون ماهی توربوتی [turbot] كه به نفرت آمده باشد به سمت پایین برگشته و ابروان باریك كمانی بالای چشمانی كه با نوعی تحقیر گوش به زنگ به دنیا می نگریست. آقای صلدین چمچا این چهره را با دقت تمام ساخته بود- چند سالی وقت گرفته بود تا درست آنطور كه می خواست بشود- و حالا چند سال بود كه به سادگی آن را سیمای خود می شمرد و به راستی به یاد نداشت قبلاً چه شكلی بوده است. از آن گذشته، برای خودش صدایی نیز ساخته بود كه با سیما جور در می آمد. صدایی كه حروف صدادار را با سُستی و تقریباً بی حالی و بالعكس، حروف بی صدا را به تندی و بُریده بُریده ادا می كرد و از این رو تضادی تشویق آمیز به همراه داشت. به شهر زادگاهش كه برای اولین بار بعد از پانزده سال صورت می گرفت. (و باید اضافه كنم كه زمان دوری چمچا از زادگاهش دقیقاً با دُوران ستارگی سینمای جبرئیل فرشته برابری می كرد)، وضع به طور غریب و نگران كننده ای دگرگون شده بود. بدبختانه انگار بلایی برسر صدایش آمده بود و خود چهره هم دیگر آنطور كه شاید و باید نبود. چمچا با اندكی شرمساری و این امید كه دیگر مسافران آخرین بازمانده ی خرافاتش را ندیده باشند، انگشتان دست را راحت گذاشت و چشمانش را بست و در حالی كه از وحشت لرزه ی خفیفی به اندامش افتاده بود به خاطر آورد كه مشكل صدایش چند هفته ی قبل حین سفر به شرق آغاز شده بود. در حالی كه هواپیما برفراز ماسه های صحاری خلیج فارس پرواز می كرد، سُست و بی حال به خواب رفته و در عالم رؤیا بیگانه ای عجیب به سراغش آمده بود. مردی پوست شیشه ای كه بند انگشتانش را اندوهناك به غشایی كه سراسر بدنش را پوشانده بود می كوفت و به التماس از صلدین كمك می خواست تا از زندان پوستش رها شود. چمچا سنگی برداشت و شروع به شكستن شیشه كرد. بلافاصله شبكه ای خونین از سطح تَرَك خورده ی بدن مرد بیگانه بیرون زد و وقتی چمچا كوشید تكه های شیشه ی شكسته را از بدنش جدا كند، مرد شروع به فریاد زدن كرد. آخرین تكه های گوشت بدنش همراه شیشه كنده می شد. در این هنگام یكی از مهمانداران با میهمان نوازی بی رحمانه ی قوم و قبیله اش، روی چمچای خفته خم شد و پرسید: چیزی میل دارید آقا؟ نوشیدنی؟ و صلدین كه از عالم خواب بیرون می آمد لحن كلام خود را به وضع غیر قابل توضیحی دگرگون یافت. او دوباره با همان لهجه ی قدیمی بمبئیش كه با آن همه سعی و كوشش (آن هم از مدت ها پیش) از خود دور كرده بود، به سخن آمد و گفت: "آج. ها؟ منظورتان چیه؟ مشروب الكی یا نوشابه؟" و وقتی مهماندار به او اطمینان بخشید كه هرچه میل دارید آقا، همه ی‌ مشروبات مجانی اند، بار دیگر صدای خیانتكار خود را شنید: " خوب باشه بی بی. فقط یك ویسكی سودا بده."

 

خیلی ناغافل بود یكباره تكان خورده، كاملاً بیدار شده، بی آن كه به ویسكی و پسته ی شام التفاتی كند راست روی صندلیش نشست. چگونه گذشته در قالب این تغییر مسخره آمیز در ادای حروف صدادار و واژه ها سر در آورده بود؟ آیا مفهومش این بود كه از این به بعد به موهایش روغن نارگیل می مالید یا این كه بینی را میان شست و انگشت سبابه می گرفت و محكم فین می كرد تا خلط لزج و خاكستری از آن فواره بزند؟ آیا به خیل هواداران پَروپا قرص كشتی حرفه ای می پیوست؟ دیگر كدام تحقیر شیطانی انتظارش را می كشید؟ باید قبلاً به این فكر می افتاد كه بازگشت به زادگاهش پس از این همه سال اشتباه محض است. چنین بازگشتی چیزی جز سیر قهقرایی نمی توانست باشد. این سفر با طبیعت همخوانی نداشت. انكار زمان و قیام علیه تاریخ بود و از همان ابتدا مثل روز روشن بود كه چیزی جز فاجعه به بار نمی آورد.

 

هنگامی كه تپش خفیفی را در ناحیه ی قلبش احساس كرد با خود گفت، انگار امروز خودم نیستم. ولی بلافاصله افزود، اما مفهوم این حرف روشن نیست. هر چه باشد به قول فردریك، آن هنرپیشه ی بزرگ در فیلم les acteurs ne sont ]فرزندان بهشت- فیلمی كه در زمان جنگ دوم ساخته شد.[ ] Les Enfantsفردریك لومر یكی از شخصیت های داستان فیلم است. م.[ كه می گفت: du Paradis pas des gens ]هنرپیشگان مردمان عادی نیستند. م.[ ماسك روی ماسك، تا این كه ناگهان به جمجمه ی برهنه می رسی.

 

چراغ اخطار بستن كمربندها روشن شد. صدای كاپیتان هشدار داد كه هوا متلاطم خواهد بود و هواپیما در چاه های هوایی شروع به بالا پایین رفتن كرد. صحرا به زیر پا در یك طرف دیده می شد و كارگر مهاجری كه در قطر سوار شده بود رادیوی ترانزیستوری عظیمش را محكم در بغل گرفته بالا می آورد. چمچا دید كه كارگر كمربندش را نبسته است، به خود آمد و صدایش را با تكبرآمیزترین لهجه ی انگلیسیش كوك كرد و گفت: "نگاه كن ببینم. چرا...؟" و به كمربند اشاره كرد. ولی مرد در میان دو استفراغ داخل پاكتی كه صلدین به موقع به دستش داده بود سرش را به علامت منفی تكان داده شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد: "برای چه صاحب؟ اگر الله بخواهد من بمیرم كه خواهم مرد و اگر هم نخواهد بمیرم، حتماً زنده می مانم. پس احتیاط به چه درد می خورد؟" صلدین چمچا در حالی كه درون صندلیش فرو می رفت در دل ناسزا گفت:

 

هندوستان به درك واصل شو. برو به جهنم. من مدت ها پیش از چنگالت گریختم. دیگر نمی توانی چنگك هایت را به درونم بیاندازی و مرا نزد خودت بكشانی.

 

یكی بود، یكی نبود- همانطور كه قصه های قدیمی را آغاز می كردند، هم بود و هم نبود. این وقایعی كه در اینجا تعریف می كنیم، هم رخ داده و هم رخ نداده. پس شاید و شاید هم نه.

 

پسری ده ساله از محله ی اسكاندال پوینت بمبئی، كیف پولی را در خیابانشان پیدا كرد. او از مدرسه به منزل باز می گشت و تازه از اتوبوس مدرسه پیاده شده بود. در اتوبوس مجبور بود در میان ازدحام و فشار بدن های عرق كرده و چسبناك پسرهای شورت پوشیده بنشیند و از سر و صدایشان گوش هایش زنگ بزند، و از آنجا كه حتی آن روزها هم از خشونت، ضربه های آرنج و عرق بدن بیگانگان گریزان بود، از آن سفر دور و دراز و پُردست انداز، اندكی به سرگیجه افتاده بود.

 

بااین همه وقتی چشمش به كیف پول چرمی سیاه افتاد كه كنار پایش بر زمین افتاده بود، سرگیجه اش از بین رفت و هیجانزده با سرعت تمام خم شد و كیف را قاپید، باز كرد و با شادی فراوان دید كه پُر از اسكناس است. آن هم نه فقط روپیه، بلكه پول واقعی، پولی كه می شد در بازار سیاه و صرافی های بین المللی عوض كرد. بله، كیف پُر از پوند استرلینگ بود! پوند استرلینگ كه از خود لندن، از آن كشور افسانه ای كه ولایتش می گفتند و آن سوی آب های سیاه دوردست قرار داشت، آمده بود. گیج از دیدن آن دسته ی قطور اسكناس خارجی، نگاهی به دُور و برش انداخت تا مطمئن بشود كسی او را ندیده است، و یك آن گویی رنگین كمانی از بهشت او را در بر گرفت. رنگین كمانی چون نفس فرشتگان و یا دعایی برآورده شده كه درست در نقطه ای كه او ایستاده بود به پایان می رسید. انگشتانش در حالی كه درون كیف به سوی اندوخته ی اسكناس پیش می رفتند، می لرزیدند.

 

"بده ببینم." در سنین بالاتر به نظرش آمده بود كه پدرش در سراسر دُوران كودكی جاسوسیش را می كرد و تمام حركاتش را زیر نظر داشته است. چنگیز چمچاوالا كه مردی درشت هیكل، ثروتمند و صاحب مقام بود، با آن پیكر غول آسایش چنان نرم و سبك حركت می كرد كه ناگهان پشت پسرك سر می رسید و مثل موی دماغ هر كاری را خراب می كرد. او به این كار عادت داشت. هنگام شب ناگهان ملافه را از روی صلاح الدین می كشید و احلیل شرم آورش را در مشت سرخش برملا می كرد. به علاوه علی رغم بوی گند مواد شیمیایی و كود كه همیشه از او برمی خاست، زیرا پدر صلاح الدین بزرگترین تولیدكننده ی اسپری ها و مایعات كشاورزی و كود شیمیایی بود، بوی پول را از یك صد و یك مایلی استشمام می كرد. چنگیز چمچا، آن مرد بشردوست، زن دوست و اهل لاس و تفریح، آن افسانه ی زنده، نور هادی جنبش ملی، از كنار در باغ خانه اش بیرون پریده بود تا كیف پول باد كرده را از میان دست های ناكام پسرش بقاپد. نصیحت كنان گفت: "نه جانم، تو نباید از خیابان چیزی برداری. زمین كثیف است و در هر صورت پول از آن هم كثیفتر است."

 

روی كتابخانه ی چوب ساج چنگیز چمچاوالا، كنار رُمان ده جلدی شب های عرب ترجمه ی ریچارد برتون كه رفته رفته طعمه ی كرم كتاب می شد، چراغی جادو قرار داشت. چراغی از مس و برنج صیقلی كه نمونه ای از چراغ جادوی دلخواه صلاح الدین، و مأوای اجنه بود. انگار التماس می كرد تا دستی به آن كشیده شود. در واقع چنگیز پیش داوری عمیقی علیه كتاب داشت، به طوری كه هزاران جلد از آن اشیای مضر را خریده بود تا با بی اعتنایی و خوانده نشدن تحقیرشان كند. در مورد چراغ جادو هم نه خودش به آن دست می كشید، نه اجازه می داد دیگران، حتی پسرش، پیشقدم بشوند و به آن دست بكشند. به پسر اطمینان می داد كه: "یك روز می دهم مال خودت باشد. آن وقت هر قدر دلت خواست به آن دست بكش و ببین چه به سرت می آید. ولی در حال حاضر مال من است." وعده ی چراغ جادو این تصور را در آقا صلاح الدین برمی انگیخت كه روزی مشكلاتش به پایان رسیده، ژرفترین آرزوهای قلبیش جامه ی عمل خواهد پوشید و تنها كاری كه می بایست بكند صبر است و انتظار. تا این كه واقعه ی كیف پول پیش آمده و جادوی رنگین كمان كارگر شد. اما برای او نه برای پدرش. آن وقت ناگهان چنگیز چمچا سر رسید و قلك طلا را ربود. این واقعه پسر را مجاب كرد كه پدر سرانجام همه ی آمال و آرزوهای وی را لگدمال خواهد كرد. تنها راه چاره این بود كه خانه را ترك گوید و از آن لحظه با تمام وجود می خواست بگریزد و اقیانوس ها را میان آن مرد بزرگ و خویشتن حایل نماید.

 

صلاح الدین چمچاوالا سیزده ساله بود كه دریافت سرنوشت وی را به سوی آن ولایت سردسیر كه پُر از وعده های فرح بخش پوند استرلینگ بود و بسته ی اسكناس جادو به آن اشاره داشت می كشاند و از این رو بیش از پیش تحمل خود را نسبت به بمبئی خاك آلود و عامی با پلیس های شورت پوشیده، خیابان های چون نصف النهار، عشاق سینما، بی خانمان هایی كه گوشه ی خیابان می خوابیدند، و فاحشه های آوازه خوان و پُرآوازه ی خیابان گرانت كه ابتدا رقاصه گان آیین پلاما در كارانتاكا بودند ولی حالا در معابد كسل كننده ی هوس می رقصیدند،‌ از دست می داد. دیگر كارخانه های پارچه بافی، قطارهای محلی و شلوغی و ازدحام و فراوانی بی اندازه ی شهر حالش را به هم می زد و دلش برای آن ولایت رؤیاها، ولایت میانه روی، توازن و اعتدال لك زده بود و شب و روز در تب و تاب به سر می برد. شعر كودكانه ی مورد علاقه اش حاوی علاقه به شهری بیگانه بود. كیجی قس- كیجی كی- كیجی قسطن- چم كیجی طن- كیجی- قس طن- طنیه. و بازی ای كه دوست می داشت، نوعی بازی ردّ پای مادربزرگ بود كه وقتی نوبت به او می رسید پشتش را به بچه ها می كرد و تك زبانی، پنداری مانترایی mantra] تكرار یك سیلاب، واژه یا بیت مقدس كه در آیین های هند و بودایی دعا محسوب می شود. پیروان این ادیان معتقدند كه این واژه ها دارای خواص عرفانی یا روحانی می باشند. م.[ را زمزمه می كند، حروف جادویی شهر رؤیاهایش را بر زبان می آورد. ال او ان- دی او ان- و مادام كه دوستان به سویش سینه كش می رفتند، در پنهانی ترین زاویه ی ذهنش ساكت و آرام به سمت لندن می خزید. حرف به حرف- ال او ان- دی او ان- لندن.

 

چنان كه بعداً خواهیم دید تحولی كه سبب شد صلاح الدین چمچا به صلدین چمچا مبدل شود، از مدت ها پیش از این كه او به نزدیكی میدان ترافالگار Trafalgar Square] یكی از مشهورترین میدان های شهر لندن[. برسد و به غرش شیرهای آن گوش فرا دهد در بمبئی پیر آغاز شد. هنگامی كه تیم كریكت انگلستان در استادیوم برایورن علیه تیم هند بازی می كرد، صلاح الدین دعا می كرد انگلستان پیروز شود و ابداع كنندگان بازی مبتدیان محلی را شكست دهند تا همه چیز نظمی شایسته بیابد. (ولی بازی با نتیجه ی مساوی به پایان رسید و هیچ یك از تیم ها برنده نشدند و البته مشكل اصلی صلاح الدین یعنی آفریننده ی علیه مقلد و یا استعمارگر علیه مستعمره به ناچار لاینحل باقی ماند.)

 

در سیزده سالگی به سنی رسیده بود كه می توانست بی آن كه ننه اش كاستوربا [Kasturba] مراقب باشد روی سنگ های اسكاندال پوینت بازی كند و یك روز، (باز هم یكی بود، یكی نبود) قدم زنان از خانه شان كه ساختمانی وسیع، نمك سود و فرسوده بود و با ستون ها، كركره ها و ایوان های كوچكش به سبك پارسی بنا شده بود بیرون آمد و باغ را كه مایه ی غرور و شادی پدر بود و بعضی غروب ها كه نور خورشید به طرز خاصی می تابید، بی پایان به نظر می رسید، (این باغ مانند معمایی حل نشده، اسرار آمیز بود چرا كه نه پدرش، نه باغبان و نه هیچ كس نام بسیاری از گیاهان و درختانش را نمی دانست) پشت سر گذاشت، از دروازه ی اصلی كه به تقلید از قوم پیروزی رم یا ستیموس سوروس [Septimius Severus] به نحو احمقانه ای عظیم ساخته شده بود عبور كرد، توحش جنون آمیز خیابان را پشت سر گذاشت، از دیواری كه كنار دریا ساخته بودند پایین آمد و سرانجام بر گستره ی پهن سنگ های سیاه براق و حوضچه های كوچك پُر از میگو گام نهاد. دختركان مسیحی پیراهن پوش خنده و شادی می كردند و مردان چتر به دست ساكت و بی حركت در افق آبی ایستاده بودند. صلاح الدین در گودی سنگ سیاهی مردی هوتی [dhoti] پوش را دید كه روی یكی از حوضچه ها خم شده بود. نگاهشان به هم گره خورد و مرد با انگشت سبابه او را فراخواند و بعد همان انگشت را به نشان سكوت به لب برد. شوراز حوضچه های سنگی پسر را به سوی غریبه راند: موجودی استخوانی بود كه قاب عینكش شاید عاج بود. انگشتش حلقه شد و چون قلاب طعمه ای پیش آمد. همین كه صلاح الدین رسید مرد او را بغل زد، با دست دهانش را محكم گرفت و دست جوان او را با زور میان پاهای پیر و استخوانیش راند تا عضوی گوشتی و استخوانی را لمس كند. هوتیش در باد پیچ و تاب می خورد. صلاح الدین كه هرگز جنگ و ستیز را فرا نگرفته بود، خواسته ی پیرمرد را از ناچاری برآورد. و آن وقت مرد غریبه به سادگی پشتش را كرد و دور شد و او را آزاد گذاشت.

 

از آن پس صلاح الدین هرگز به سمت سنگ های اسكاندال پوینت نرفت و از جریان آن روز با هیچ كس سخن نگفت. برایش مثل روز روشن بود كه مادرش دچار بحران نوراستنی خواهد شد و پدرش احتمالاً خواهد گفت تقصیر از خودش بوده است. به نظر او هرچه نفرت انگیز بود،‌ هر آنچه در شهر زادگاهش او را به خشم و ناسزا گویی وا می داشت، در آغوش استخوانی مرد غریبه نهفته بود و حالا از چنگال آن اسكلت خبیث رهایی یافته بود، می بایست از بمبئی نیز بگریزد و جانش را به درببرد. واِلّا ترجیح می داد بمیرد. از این رو فكرش را متمركز كرد و هم خود را در هر حالتی كه بود، حتی در اوقات غذا خوردن، مستراح رفتن و خوابیدن به كار برد تا به خودش بقبولاند كه می تواند بدون كمك چراغ جادوی پدر به این معجزه جامه ی عمل بپوشاند. خواب دید از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون پرواز كرده و ناگهان آن پایین نه بمبئی، بلكه خود لندن را می بیند. بیگ بن، ستون نلسون، لرد زتورن. ولی همانطور كه بالای آن كلانشهر پرواز می كرد، دید ارتفاعش رفته رفته كمتر می شود و تلاش فراوان و دست و پا زدنش وسط هوا بیهوده بود. بی اراده مارپیچ به سوی زمین پیش می رفت و سقوطش هر دَم تندتر می شد تا این كه نعره كشان با سر به سوی شهر، محله ی سنت پل، پودینگ لین، خیابان تردنی دل [Threadneedle Street] روانه شد و مانند بمبی بر شهر لندن فرو ریخت.

 

*

 

هنگامی كه آن خواست ناممكن سرانجام جامه ی عمل پوشید و پدر ناگهان پیشنهاد كرد كه صلاح الدین برای ادامه ی تحصیل به انگلستان برود، با خود اندیشید: حتماً می خواهد شر مرا بكند و مرا از سر وا كند،‌ واِلّا این پیشنهاد را نمی كرد. خوب واضح است دیگر، اما دندان اسب پیشكشی را كه نمی شمارند. مادرش، نسرین چمچاوالا از گریستن خودداری كرد و در عوض شروع به دادن پند و اندرز كرد و به وی هشدار داد كه: "مثل آن انگلیسی های كثیف نشوی ها. توالت كه می روند خودشان را با كاغذ پاك می كنند. از این گذشته داخل آب كثیف وان همدیگر هم می روند." این افتراهای ناروا به صلاح الدین ثابت كرد مادرش با همه ی توان می كوشد او را از سفر بازدارد. به همین خاطر علی رغم عشق و علاقه اش پاسخ داد: "این حرف هایی كه می زنید غیر ممكن است. انگلستان تمدن بزرگی است و این حرف ها چرند است."

 

مادر طبق عادت لبخندی عصبی زد و به بحث ادامه نداد. بعداً با چشمان خشك زیر طاق پیروزی دروازه ایستاد و برای بدرقه ی صلاح الدین به فرودگاه سانتاكروز نیامد و در عوض آنقدر حلقه ی گل به گردن صلاح الدین، تنها فرزندش آویخت كه پسر از رایحه ی سیركننده ی عشق مادری دچار سرگیجه شد.

           

نسرین چمچاوالا كوچك اندام ترین و شكننده ترین زنان بود و استخوان هایی مانند تین كا [tinka]، تكه های باریك چوب نقره ای داشت. از سنین نوجوانی به جبران كمبود جلوه ی ظاهریش ذوق و شوقی در پوشیدن لباس های عجیب و غریب نشان می داد. نقش ساری هایش چشم گیر و حتی جلف و زننده بود: ابریشم زرد لیمویی با لوزی های درشت برودری دوزی شده، یا نقش سرگیجه آور و پیچ پیچ آپ آرت Op Art] یكی از مكتب های هنری قرن بیستم كه در آن به حركت در اشكال واقعی، بالقوه و نسبی، اهمیت ویژه داده می شود. بخشیدن فُرم بصری به اشكال گوناگون حركت توسط دو گروه از هنرمندان در سال ۱۹۶۰ مورد بررسی قرار گرفت. در این مكتب سطوح رنگین ارزشی تازه یافت و این اصل در ساخت های سه بعدی به كار رفت و به تخیل فضایی در هنر غنایی نوین بخشید. [و یا نقش عظیم لبی ماتیك زده كه گویی زمینه ی سفید پارچه را بوسیده باشد. و اما آشنایان این سلیقه ی ترس آور را بر او می بخشیدند زیرا نسرین آن نقش های كوركننده را با سادگی و نیكی به تن می كرد و صدایی كه از میان آن پارچه های ناهماهنگ برمی خاست، ظریف، مردّد و خوش آهنگ بود. و همچنین به خاطر مهمانی هایی كه هر هفته در منزل برگزار می كرد.

 

نسرین از زمان ازدواجش هر جمعه شب تالارهای منزل را كه همواره چون سردابه های خالی و وسیع مقبره های خانوادگی تیره و دلگیر بود از روشنی های پُرتلالو و دوستان زودرنج پُر می كرد. صلاح الدین هنگام كودكی اصرار داشت در نقش دربان كنار در بایستد و در آن حال باوقار و جدّی به میهمانان آراسته به جواهر خوش آمد می گفت و آنان نیز دستی بر سرش می كشیدند و كوچولو و مامانی خطابش می كردند. جمعه ها خانه پُر از هیاهو بود. نوازندگان و خوانندگان و رقاصان ولوله ای برپا كرده، آخرین آهنگ های محبوب غربی را كه از رادیو سیلان پخش می شد، اجرا می كردند و در یك خیمه شب بازی خشن، راجای گلی رنگ شده سوار بر اسب خیمه شب بازی سر دشمنان عروسكی را با شمشیر چوبی و یا نفرین و لعنت می بُرید. با این حال در بقیه ی روزهای هفته، نسرین با احتیاط در خانه می خرامید. زنی كبوتروار كه در آن فضای غم انگیز نوك پا راه می رفت، گویی از برهم زدن آن سكوت سایه دار بیمناك بود و پسرش كه جای پای مادر قدم برمی داشت نیز آن سبك راه رفتن را فرا گرفت، نكند صدای گام هایت جن یا عفریتی را كه شاید در خفا انتظار می كشید بیدار كند.

 

*

 

در آن زمان پنج سال از روزی كه صلاح الدین جوان با حلقه های گل و هشدارهای مادر سوار بر هواپیمای دو كلاس دی- سی- ۸ به غرب سفر كرده بود می گذشت. انگلستان در مقابل، پدرش چنگیز چمچاوالا در صندلی مجاور و سرزمین مادری و زیبایی به زیر پایش قرار داشت. صلدین آینده نیز مانند نسرین نمی توانست به آسانی بگرید.

 

در هواپیما كتاب داستان های علمی تخیلی را خوانده بود كه سفر میان سیارات را نَقل می كرد: كتاب پایه های ازیمف و سفرنامه ی مریخِ ری برادبری [Ray Bradbury]. در عالم خیال دی- سی- ۸ را سفینه ی مادر می دید كه "برگزیدگان" را حمل می كند. و آن وقت آن برگزیدگان خدا و انسان در مسافتی غیر قابل تصور، در سفری كه نسل ها به طول می انجامد با به كارگیری علم اصلاح نژاد تولید مثل می كنند، به این امید كه شاید روزی بازماندگانشان در دنیایی شجاع و نو زیر آفتابی طلایی ریشه بگیرند. در اینجا متوجه شد كه باید سفینه ی پدر باشد نه مادر، زیرا هر چه باشد آن بزرگ مرد، ابو، پدر، آنجا بود. صلاح الدین سیزده ساله تردیدها و گله های اخیر را به كناری نهاد و بار دیگر غرق پرستش كودكانه ی پدر شد. چرا كه پدرش را خیلی خیلی دوست می داشت. در هر حال تا وقتی فكرت شروع به رشد نكرده بود پدر فوق العاده ای بود. اما به محض این كه با او وارد بحث می شدی تصور می كردی كه دیگر دوستش نداری. ولش كن حالا. من او را متهم می كنم كه وجود متعالی من است، چنان كه آنچه به وقوع پیوست شبیه به از دست دادن ایمان بود... بله، سفینه ی پدر، در واقع سفینه ی رحم پرنده نبود بلكه ببیشتر به احلیلی آهنین شباهت داشت كه مسافرانش چون مشتی اسپرماتازویید در انتظار فروریختن بودند.

 

پنج ساعت و نیم اختلاف زمانی- در بمبئی ساعتت را سر و ته ببند تا وقت لندن را بدانی. سال ها بعد، چمچا در میان احساسات تلخش با خود گفت: پدرم، من او را به پشت و رو كردن زمان متهم می كنم.

 

آن ها تا چه مسافتی پرواز كردند؟ پنج و نیم هزار مثل كلاغ. یا: از هندی بودن به انگلیسی شدن، فاصله ای غیر قابل اندازه گیری یا: نه چندان دور،‌ چرا كه آن ها از شهری بزرگ برخاستند و بر كلانشهری دیگر فرود آمدند. فاصله ی میان شهرها همیشه اندك است، زیرا دهاتی ای كه صد مایل را تا شهری كوچك طی می كند، فضای تهی تر، تیره تر، و مَهیبتری را می پیماید.

 

و اما چنگیز چمچاوالا هنگام بلند شدن هواپیما چه كرد: در حالی كه مراقب بود پسر آن را نبیند، دو انگشت دو دستش را در هم پیچید و شست هایش را دُور هم گرداند.

 

وقتی در هتلی در چند قدمی محل قدیم درخت تای برن ]محلی در لندن قدیم كه در آن گناهكاران را به دار می آویختند. م.[ مستقر شدند، چنگیز به پسرش گفت: "بگیر، این مال تو است." و دستش را دراز كرد. كیف چرمی سیاهی در دست داشت كه در هویّتش جای هیچ شك و شبهه ای نبود. حالا دیگر مرد شده ای. بگیر.

 

ولی پس دادن كیف توقیف شده، با همه ی اسكناس های آن یكی از دام های كوچك چنگیز چمچاوالا بود و صلاح الدین در سراسر زندگی در این دام ها افتاده بود. از اوان كودكی هر گاه پدرش می خواست او را تنبیه كند، یك بسته شكلات یا قوطی پنیر كرافت یا چیز كوچك دیگری برایش هدیه می آورد و همین كه صلاح الدین برای گرفتنش پیش می آمد،‌ او را بغل می زد و با خشم و تشر می گفت: "ای خر. هر بار یك تكه هویج كافی است تا خودت را به هَچَل بیاندازی، هان؟"

 

در لندن نیز صلاح الدین كیف پیشكشی را گرفت و این هدیه را كه نشان رسیدن به سن رشد بود پذیرفت ولی پدر گفت: "حالا كه برای خودت مردی شده ای، تا وقتی در لندن هستیم مسؤولیت پدر پیرت را به گردن بگیر، در این مدت صورت حساب ها را تو می پردازی."

 

ژانویه ی ۱۹۶۱. سالی كه ولو این كه آن را سر و ته نگه داری، بی شباهت به ساعت تغییر نخواهد كرد. زمستان بود و صلاح الدین چمچاوالا در اتاق هتل می لرزید، ولی نه از سرما. او از وحشتی كه سراپای وجودش را فرا گرفته بود برخود می لرزید. آخر گنجینه ی طلایش ناگهان به نفرین جادوگر مبدل شده بود.

 

دو هفته ای كه تا رفتن به مدرسه ی شبانه روزی در لندن به سر برد به كابوس خرج و دخل و حساب و كتاب مبدل شد. زیرا منظور چنگیز دقیقاً همان چیزی بود كه گفته بود و در تمام طول آن مدت یك بار دست به جیب نكرد و صلاح الدین ناچار شد قیمت لباس های لازم، مثل یك بارانی فاستونی آبی هشت دكمه و هفت دست پیراهن راه راه آبی و سفید مارك وان هوسن با یقه های نیمه آهاری جُداشو را كه چنگیز وادارش می كرد هر روز بپوشد تا به دكمه ی یقه اش عادت كند، خودش بپردازد. یقه آنقدر شق بود كه صلاح الدین احساس می كرد انگار كارد كندی را درست زیر سیب آدم تازه سبز شده اش می كشند. از آن گذشته ناچار بود طوری خرج كند كه پول كافی برای پرداخت صورتحساب هتل و سایر چیزها باقی بماند. از این رو چنان مشوش بود كه از پدرش نخواست به سینما بروند. حتی یك فیلم. حتی فیلم جهنم اهالی سنت تری نی ین را هم ندیدند، و یا این كه در رستوران غذا بخورند. حتی یك وعده خوراك چینی هم نخوردند و سال ها بعد تنها چیزی كه از نخستین دو هفته ی وُرودش به ال ? او ?ان، دی ? او ? ان عزیز به یاد می آورد، اسكناس و سكه های پول خُرد بود. پوند، شیلینگ و پنس. وضع صلاح الدین مانند شاگرد چاناكیا شاه فیلسوف [Chanakya] بود كه از آن مرد بزرگ پرسید منظورش از این گفته چیست كه انسان می تواند در جهانی كه زندگی می كند باشد و نباشد و پاسخ شنید كه كوزه ای را برمی داری و آن را پُر آب كرده از میان جماعتی كه جشن گرفته اند طوری حمل می كنی كه قطره ای آب بر زمین نریزد، زیرا در آن صورت مجازاتت مرگ خواهد بود. شاگرد در پایان كار قادر نبود جشن و سُرور آن روز را توصیف كند زیرا همه ی حواسش متوجه كوزه ای كه به روی سر حمل می كرد بود و چون كوری از میان مردم گذشته بود.

 

در آن روزها چنگیز چمچا بسیار آرام بود و ظاهراً حتی به خوردن و نوشیدن نیز التفاتی نشان نمی داد و هیچ كاری جز تماشای تلویزیون انجام نمی داد و از این كه دایماً گوشه ی اتاق نشسته، چشم به تلویزیون دوخته بود شاد می نمود، به ویژه وقتی برنامه ی فلینت استون ها [the Flintstones] روی پرده می آمد. به پسرش گفته بود: "آخر این ویلما بی بی مرا به یاد نسرین می اندازد." صلاح الدین كوشید با روزه گرفتن همراه پدر و در مدتی طولانی تر از او بلوغش را اثبات كند، اما هرگز نتوانست آن را به آخر برساند و وقتی درد گرسنگی شدت می گرفت از هتل خارج می شد و به دكه ی ارزان قیمت نزدیك كه جوجه ی سرخ شده ی حاضری می فروخت می رفت. جوجه های روغنی، آویخته در پشت ویترین، آهسته روی سیخ هایشان می چرخیدند. وقتی جوجه به دست وارد سالن وُرودی هتل شد، احساس شرم كرد. چون مایل نبود كاركنان هتل آن را ببینند، به ناچار داخل فاستونی هشت دكمه چپاند و در حالی كه بوی گند جوجه ی سرخ شده از تمام هیكلش به مشام می رسید، با بارانی باد كرده و چهره ی سرخ سوار آسانسور شد و بالا رفت. با جوجه ی هشت دكمه زیر نگاه خیره ی بیوه زنان و آسانسورچی ها، خشمی آشتی ناپذیر كه با گذشت بیش از ربع قرن همچنان در سینه اش می سوخت، در درونش متولد شد. خشمی كه احساس كودكانه ی پرستش پدر را همراه با احساسات مذهبی در وجودش به نابودی كشید و از وی مردی ساخت كه منتهای كوشش را برای بی نیازی از خدا، هر گونه خدایی‌ به كار بست. كوششی كه به خواست درونی اش، تمایل تبدیل شدن به آنچه پدرش هرگز نبود و نمی توانست باشد، یعنی مبدل شدن به یك انگلیسی تمام عیار، دامن می زد. بله یك انگلیسی. اگرچه آنچه مادرش گفته بود صحیح از آب دربیاید و در توالت ها فقط كاغذ گذاشته باشند و بعد از ورزش تنها آب ولرم و چرك و صابونی برای شستشو در دسترس باشد و اگرچه مفهومش گذراندن مابقی عمر در میان درختان لخت زمستانی باشد كه نومیدانه به اندك ساعت های نور كدر و آبكی چنگ می زنند. در شب های زمستان صلاح الدین كه تا آن زمان همیشه با ملافه می خوابید، زیر كوهی از پشم چون یكی از شخصیت های اسطوره ای می نمود كه به دستور خدایان به تحمل سنگی بر روی سینه محكوم شده باشد. ولی اشكالی نداشت. در عوض انگلیسی می شد. ولو این كه همكلاسی ها، با شنیدن لهجه اش نیشخند می زدند و اسرارشان را به او بروز نمی دادند، چرا كه این كنار گذاشتن ها او را بیش از پیش در تصمیمش پابرجا می كرد. در آن هنگام بود كه دست به عمل زد و ماسك هایی را پیدا كرد كه این یاروها می شناختند: ماسك های مردمان رنگ پریده یا ماسك های دلقكی. تا این كه همه را فریب داد و سرانجام او را میان خود پذیرفتند و تصور كردند كه "از خودمان است."صلاح الدین به شیوه ی انسانی حساس كه گوریل ها را تشویق و اغوا می كند تا او را چون عضوی در گروهشان بپذیرند، و همراه با نرمی و نوازش موز در دهانش بچپاننند، آن ها را فریب داد.

 

 (بعد از این كه كیفی را كه روزی در انتهای رنگین كمان یافته بود خالی كرد و آخرین صورتحساب را پرداخت، پدرش گفت: "حالا دیدی؟ خودت از عهده ی همه ی كارها بر آمدی، من از تو یك مرد ساخته ام." ولی چه جور مردی؟ این چیزی است كه پدرها هرگز نخواهند دانست. از پیش نمی دانند و زمانی می فهمند كه دیگر خیلی دیر است.)

 

تازه مدرسه را شروع كرده بود كه روزی هنگام صبحانه نوعی ماهی دودی در بشقابش دید و همانطور كه روی صندلی نشسته بود به آن خیره ماند. نمی دانست از كجای ماهی باید شروع كند. سرانجام لقمه ای از آن را به دهان برد. پُر از تیغ های ریز بود. همه را از دهانش در آورد ولی لقمه ی بعدی هم همانطور بود. در سكوت رنج می كشید و همشاگردی هایش تماشایش می كردند. حتی یكی از آن ها نگفت بگذار نشانت بدهم، ماهی را اینطور باید خورد. نود دقیقه طول كشید تا همه ی ماهی را خورد. اجازه نداشت تا پایان كار از پشت میز برخیزد. آن آخرها بدنش به لرزه درآمده بود و اگر می توانست حتماً می گریست. آن وقت این فكر به ذهنش رسید كه درس مهمی گرفته است. انگلستان ماهی دودی ای بود كه مزه ای خاص و تیغ و استخوان فراوان داشت و كسی هرگز به او نمی آموخت كه آن را چگونه بخورد. به این نتیجه رسید كه آدم لجباز و كله خری است و قسم خورد: "به همه شان نشان می دهم. حالا می بینید." خوردن ماهی دودی اولین موفقیتش بود. نخستین گام در راه فتح انگلستان.

 

 می گویند ویلیام فاتح با خوردن مشتی خاك فتح انگلستان را آغاز كرد.

 

*

 

پنج سال بعد مدرسه را ترك گفته به خانه بازگشت. در انتظار آغاز دانشگاهی در انگلستان بود. در این مدت تحول و تبدیلش به یك ولایتی [Vilayeti] رو به پایان بود. نسرین در برابر پدر سر به سرش می گذاشت و می گفت: "ببین چه خوب شكایت می كند، نسبت به همه چیز انتقادهای بزرگ و اساسی دارد. می گوید بادبزن های سقفی شل شده اند و بعید نیست هنگام خواب از آن بالا بیفتند و سر از بدنمان جدا سازند. غذاها همه چاق كننده اند. چرا بعضی خوراك ها را بی آن كه سرخ كنیم، نمی پزیم. بالكن های طبقه ی بالا سُست و خطرناك شده اند و رنگشان ورآمده. می خواهد بداند چرا به خانه بی توجهیم و به نگهداری آن نمی پردازیم. گیاه ها و درختان باغ بی اندازه رشد كرده اند. به عقیده ی او ما مردمان جنگلی هستیم. و تازه فیلم هایمان هم بی اندازه خشن و بی نزاكت است و او از آن ها خوشش نمی آید و آنقدر درد و مرض زیاد است كه آدم جرأت نمی كند آب شیر را بخورد. خدای من. واقعاً او را طور دیگری بار آورده اند شوهر جان. صالو كوچولوی ما از انگلستان برگشته و این قدر خوب صحبت می كند و آقا شده است."

 

در پایان غروب روی چمن ها گام برمی داشتند و خورشید را تماشا می كردند كه در دریا فرو می رفت. گاه زیر درختان پرسه می زدند. درختانی به هیبت مار و یا چون مردان ریشو. صلاح الدین (كه به پیروی از مد انگلیس حالا خودش را صلدین می نامید، ولی نام خانوادگیش همچنان چمچاوالا بود، تا این كه مدتی بعد، یك كارگزار تئاتر به خاطر مصالح تجارتی آن را كوتاه كرد)، نام بسیاری از آن ها را فرا گرفته بود: درخت جك، بانیان، جاكاراندا، شعله ی جنگل و چنار، بوته های كوچك چهویی مویی یا دستم نزن پای درخت زندگیش، درخت گردویی كه چنگیز به دست خود روز تولد پسرش كاشته بود، روییده بودند. پدر و پسر پای درخت تولد دست و پایشان را گم كرده بودند و برای شوخی های ملایم نسرین پاسخ مناسبی نمی یافتند. صلدین با این تصور غم انگیز درگیر بود كه باغ قبل از این كه نام درختان را بداند، جای بهتری بود و چیزی گم شده بود كه او هرگز نمی توانست بازش یابد. و چنگیز چمچا دریافت كه دیگر نمی تواند در چشمان پسر بنگرد. چرا كه تلخی آن نگاه چنان دلسردش می كرد كه گویی قلبش به تكه یخی بدل می شد. وقتی از كنار درخت گردوی هجده ساله كه گاه در دُوران دراز دوریشان تصور كرده بود روح تنها پسرش در آن جاری است گذشت و آغاز سخن كرد، واژه ها نامناسب از كار درآمد و از وی تصویری سرد و جدّی ارایه داد. یعنی درست تصویر آن گونه مردی كه هرگز نمی خواست باشد و می ترسید سرانجام تبدیل شدنش به چنان مردی اجتناب ناپذیر گردد.

 

خطاب به نسرین غرید: "به پسرت بگو اگر برای این به خارج رفته كه تحقیر خانواده اش را یاد بگیرد، به ناچار خانواده اش هم احساسی جز این كه او را خوار بشمارد ندارد. مگر فكر می كند كیست؟‌ از آن پانجاندارم های بزرگ [a grand panjandrum]؟ آیا سرنوشت من این است كه پسرم را از دست بدهم و به جایش موجودی عجیب و غریب نصیبم شود؟"

 

اما صلدین به پیرمرد پاسخ داد: "پدر عزیز، من هرچه هستم مدیون تو ام."

 

این آخرین گفتگوی خانوادگی بود. هر دو در سرتاسر تابستان كماكان رنجیده خاطر بودند و تلاش های نسرین برای وساطت بیهوده بود. عزیزم تو باید از پدرت معذرت بخواهی. بیچاره مُدام رنج می كشد اما غرورش اجازه نمی دهد تو را در ‎‎آغوش بكشد و آشتی كند. حتی ننه اش كاستوربا و شوهرش والابه [Vallabh] ی پیر وساطت كردند. ولی نه پدر به سازش تن می داد، نه پسر. كاستوربا به نسرین گفت: "مشكل اینجا است كه طبیعت هر دوشان یكی است. بابا و پسر جنسشان عین هم است."

 

در ماه سپتامبر،‌ هنگامی كه جنگ با پاكستان آغاز شد، نسرین با نوعی جسارت اعلام كرد مهمانی های جمعه شب ها را كماكان برگزار خواهد كرد و توضیح داد: "برای این كه نشان بدهیم هنوز هندوها و مسلمان ها، توان دوستی هم دارند و فقط به دشمنی نمی پردازند." چنگیز برقی در چشمان همسرش دید و از مباحثه خودداری كرد و در عوض به خدمتكاران گفت بر همه ی پنجره ها پرده های ضخیم نصب كنند كه در ساعات خاموشی اجباری شهر از آن استفاده كنند. آن شب صلدین چمچاوالا برای آخرین بار در نقش قدیمیش دربانی ظاهر شد. وی كت انگلیسی مخصوص میهمانی های شب را پوشید و هنگامی كه میهمانان رسیدند- همان میهمانان قدیمی كه گرد نقره ای زمان بر سر و رویشان نشسته بود ولی جز این تفاوتی با گذشته نداشتند- همان نوازش ها و بوسه های گذشته را توأم با احساس دلتنگی برای قدیم ها، با جوانیش را تبرك كردند. آن ها می گفتند ببینید چقدر بزرگ شده. چه پسر نازنینی. چه بگویم. همه در تلاش پنهان داشتن هراس جنگ بودند. رادیو گفته بود: "خطر حملات هوایی وجود دارد." و وقتی به موهای صلدین دست می كشیدند دستشان اندكی می لرزید و یا نوازششان آمیخته به خشونت بود.

 

صدای آژیر دیروقت بلند شد و میهمانان در جستجوی پناهگاه در زیر تختخواب ها، قفسه ها و جاهای دیگر پنهان شدند. نسرین چمچاوالا كه ساری طرح روزنامه ای به تن داشت خود را كنار میز مملو از خوراكی های گوناگون تنها یافت و در حالی كه وانمود می كرد اتفاق خاصی نیافتاده است، قطعه ای ماهی به دهان گذاشت و كوشید با حضور خود در كنار میز به میهمانان اطمینانی دوباره ببخشد. اینطور بود كه وقتی استخوان ماهی ای كه سرانجام سبب مرگش شد در گلویش گیر كرد،‌ هیچ كس آنجا نبود تا به دادش برسد. میهمانان هر یك در گوشه و كناری با چشمان بسته قوز كرده بودند. حتی صلدین فاتح ماهی دودی،‌ صلدین از انگلیس برگشته ی متفرعن نیز دست و پایش را گم كرده بود. نسرین چمچا به زمین افتاد،‌ نفس زنان بر خود پیچید و مرد. و وقتی با صدای مجدد آژیری كه رفع خطر را اعلام كرد، میهمانان كه گوسفندوار بازگشتند، میزبان خود را در میان اتاق ناهارخوری مُرده یافتند. به نَقل شایعاتی كه در بمبئی جریان یافت، ملائكه ی مرگ یا كالی پی لی كالاس [khali- pili khalaas]، او را ربوده بود. در واقع نسرین بی هیچ دلیلی برای همیشه از دست رفته بود.

 

*

 

هنوز یك سال از مرگ نسرین چمچاوالا در اثر ناتوانی در غلبه بر استخوان ماهی به شیوه ی پسرش كه در خارج درس خوانده بود، نگذشته بود كه چنگیز بی آن كه قبلاً كلمه ای بر زبان آورده، یا هشداری داده باشد، بار دیگر ازدواج كرد. صلدین در كالج انگلیسی نامه ای دریافت كرد كه پدرش با سبك نگارش عاری از آب و تاب همیشگی، سبكی كه در شُرُفِ منسوخ شدن بود و چنگیز همیشه در نامه نگاری به كار می برد، به او فرمان داده بود شاد باشد. نوشته بود: "شادی كن زیرا آنچه از دست رفته بود باز آمده." هنگامی كه صلدین دریافت مادرخوانده ی جدیدش نیز نسرین نام دارد، یكباره به سرش زد و نامه ای ظالمانه و خشمگین به پدر نوشت. خشونت نامه به گونه ای بود كه تنها میان پدرها و پسرها یافت می شود و با آنچه میان مادران و دختران می گذرد از این جنبه تفاوت دارد كه امكان مشت زدن و آرواره خُرد كردن در پس آن پنهان است. چنگیز بلافاصله نامه ای در پاسخ نوشت. نامه ای كوتاه كه از چهار خط ناسزاهای قدیمی اوباش، نكبت، سانسورچی، رذل، حقیر، مادرجنده و دغل تشكیل شده بود: "لطفاً كلیه ی روابط خانوادگی برای همیشه باطل اعلام می شود." و در پایان آمده بود كه: "مسؤول نتایج این امر سركار عالی هستید."

 

پس از یك سال سكوت،‌ صلدین نامه ی دیگری حاكی از بخشودگی دریافت كرد كه تحمل آن برایش از نامه ی تهدیدآمیز و طردكننده ی قبلی ناگوارتر بود. چنگیز چمچاوالا درد دل كرده بود كه: "پسرجان، وقتی پدر شدی لحظاتی را تجربه خواهی كرد كه- آه- خیلی شیرین است. انسان از فرط علاقه بچه ی نازنین را روی زانویش می نشاند و نوازش می كند و ناگهان، بی هیچ هشداری آن موجود عزیز- می توانم با صراحت بگویم؟ آدم را خیس می كند. شاید یك آن خشم انسان را فرا بگیرد، اما بلافاصله، به همان سرعتی كه پدیدار شده بود از میان می رود. زیرا مگر ما بزرگسالان نمی فهمیم كه كودك مقصر نیست؟ او كه از این عمل خود آگاهی ندارد."

 

صلدین كه از مقایسه ی خود با یك كودك شاشو سخت رنجیده بود كوشید سكوتی ظاهراً بزرگ منشانه را حفظ كند. او قبل از پایان تحصیلاتش پاسپورت انگلیسی گرفته بود، زیرا در آن هنگام هنوز سخت گیری های قانونی آ‎غاز نشده بود. از این رو در یادداشتی كوتاه به چنگیز خبر داد قصد دارد در لندن اقامت كند و به جستجوی كار هنرپیشگی برآید. پاسخ چنگیز چمچا را با پُست اكسپرس دریافت كرد: "بهتر است یكبارگی یك ژیگولوی تمام عیار بشوی. به نظر من شیطان به جلدت رفته و افكارت را به كلی تغییر داده است. تو كه این همه از ما گرفته ای، تصور نمی كنی چیزی مدیون باشی؟ آیا به كشورت، به خاطره ی مادر عزیزت و یا به ذهن و روح خودت مدیون نیستی؟ ‌آیا می خواهی همه ی زندگیت را به قِر دادن و خودآرایی زیر چراغ های پُرنور بگذرانی و زنان مو طلایی را زیر نگاه خیره ی غریبه هایی كه برای تماشای اعمال ننگ آلودت پول داده اند، در آغوش بگیری؟ تو پسر من نیستی، بلكه یك غول، هوش [ghoul, hoosh]، یا شیطانی جهنمی هستی. می خواهد هنرپیشه بشود! بگو ببینم جواب دوستانم را چه بدهم؟"

 

و در زیر امضا یادداشت رقت انگیز زیر را كه حاكی از كج خلقیش بود افزوده بود: "حالا كه جن ملعون خودت را یافته ای، خیال به ارث بردن چراغ جادو را فراموش كن."

 

*

 

از آن پس چنگیز چمچاوالا گاه به گاه برای پسرش نامه می نوشت و مسأله ی شیاطین و جن زدگی را یادآوری می كرد. می نوشت: "مردی كه با خود صادق نباشد تبدیل به دروغی دو پا می شود و چنین حیواناتی بهترین آثار شیطانند." و یا با لحنی احساساتی می نوشت: "پسرم من روح تو را صحیح و سالم در درخت گردو نگه داشته ام و شیطان تنها در جسمت حلول كرده است. پس هر وقت از شرش خلاص شدی به خانه بازگرد و روح ابدیَت را كه در باغ رشد می كند، بازیاب."

 

دستخط نامه ها در طول این سال ها تغییر كرده بود. خط پدرش كه در گذشته آراسته و حاكی از اعتماد بود و به آسانی بازشناخته می شد، باریكتر و بی آرایش تر شده و به سادگی و پاكی گراییده بود. سرانجام دیگر نامه ای نیامد و صلدین شنید كه پدرش بیش از پیش جذب ماوراء الطبیعه شده و این كشش چنان شدت یافته كه گوشه ی عزلت گزیده است. شاید به این خاطر كه از دنیایی كه هر آن شیاطین قادر بودند پسرش را بربایند بگریزد، زیرا در چنین دنیایی مؤمنین مكان امنی نمی یابند.

 

دگرگونی پدر علی رغم دوری سبب تشویش صلدین گشته بود. والدینش به شیوه ی ملایم و بی حال اهالی بمبئی مسلمان بودند و صلاح الدین در كودكی پدرش چنگیز را از هر الهی بیشتر شبیه خدا می دید. از این رو قبول این كه پدر، آن رب النوع كفر آلود (هرچند اكنون دیگر جذبه ای نداشت.)، در این سن پیری زانو به زمین می زند و رو به مكه كمر خم می كند،‌ برای پسر بی خدایش سخت ناگوار بود.

 

با خود گفت: "تقصیر آن جادوگر است." و در حالی كه می خواست بیانش مؤثر باشد با همان زبان جن و پری كه پدرش به كار می بُرد می افزود: "نسرین شماره ی دو، آیا این منم كه اسیر شیطان شده ام و جن در جسمم حلول كرده است؟ من كه دستخطم تغییر نكرده."

 

دیگر نامه ای نیامد. سال ها گذشت و سپس صلدین چمچا، هنرپیشه ی خود ساخته، همراه با گروه تئاتری بازیگران پروسرپرو [Prospero Players] به بمبئی بازگشت تا در نمایشنامه ی بانوی میلیونر اثر جُرج برنارد شاو، نقش دكتر هندی را باز كند. روی صحنه صدایش را با نیازهای نقشش تطبیق می داد، ولی خارج از تئاتر،‌ آن شیوه سخن گفتن و آن لهجه ای را كه مدت ها پیش به دور انداخته و تغییر داده بود،‌ آن حروف صدادار و بی صدا باردیگر از دهانش بیرون می جهید. صدایش به او خیانت می كرد و به زودی دریافت قسمت های دیگر بدنش نیز دست كمی از آن ندارند.

 

*

 

آن كه می خواهد خود را از نو بسازد، نقش خالقی را ایفا می كند. به تعبیری چنین شخصی غیرطبیعی، كافر و نفرت انگیزترین موجود است. ولی از زاویه ای دیگر جاذبه ای در او می یابند. در تلاش و تمایل قهرمانانه ای كه در استقبال خطر از خود نشان می دهد. چرا كه بعضی آدم ها از استحاله ی زنده بیرون نمی آیند و یا آن را از دیدگاه اجتماعی و سیاسی بررسی كنید: بیشتر مهاجرین آن را می آموزند و می توانند به هیأتی دیگر در آیند. توصیف دروغینی كه از خود می كنیم تا این كه اثرات نسبت های ناروایی را كه به ما داده اند برطرف سازیم. خود واقعیمان را پنهان می كنیم، آن هم به دلایل امنیتی. مردی كه خود را خلق می كند، برای اثبات پیروزیش نیازمند است كه كسی به او ایمان بیاورد. شاید بگویید بازهم ادای خدا را در می آورد و یا این كه چند چوب خط پایین بیایید و قصه ی زنك بند زن [Tinkerbell] را به یاد بیاورید. اگر كودكان دست هایشان را به هم نكوبند و شادی نكنند، پریان به وجود نمی آیند. و یا شاید به سادگی بگویید: انسان همین است دیگر.

 

نه تنها نیاز دارد كه به او ایمان بیاورند، بلكه محتاج ایمان به دیگری نیز هست. بله درست حدس زده اید: عشق.

 

صلدین چمچا پنج و نیم روز مانده به پایان دهه ی ۶۰، دُورانی كه زن ها هنوز به موهایشان روبان می بستند، با پملا لاولیس [Pamela Lovelace] آشنا شد. او در میان سالنی مملو از هنرپیشگان تروتسكیست ایستاده بود و صلدین را با دیدگانی درخشان، بسیار درخشان می نگریست. صلدین او را با لبخندش تمام شب در انحصار گرفت و او با مرد دیگری میهمانی را ترك گفت. ناچار به خانه بازگشت تا خواب چشمان، لبخند، باریكی كمر و پوست لطیف پملا را ببیند. صلدین دو سال تمام به دنبال پملا بود. انگلستان گنجینه هایش را با بی میلی تسلیم می كند. او كه خود از این همه شكیبایی شگفتزده بود دریافت كه زن امانتدار سرنوشتش گشته و اگر رام نشود، همه ی زحماتی كه برای تغییر و ساختن خود كرده بر باد خواهد رفت. از این رو همین كه روی قالیچه ی سفید پملا در هم پیچیدند، قالیچه ای كه نیمه شب ها در ایستگاه اتوبوس كرك هایش روی لباس صلدین به چشم می خورد، به التماس افتاد: "به من این اجازه را بده. من همانم كه در انتظارش بوده ای. باور كن."

 

ناگهان شبی بی هیچ مقدمه ی قبلی اجازه داد و گفت كه باورش كرده است. صلدین قبل از این كه پملا تغییر عقیده بدهد با او ازدواج كرد، اما هرگز نیاموخت چگونه افكارش را بخواند. پملا هر وقت غمگین بود در اتاق خواب را به روی خود قفل می كرد تا حالش بهتر بشود. می گفت: "به تو ارتباطی ندارد. دوست ندارم كسی مرا در آن حالت ببیند." صلدین او را صدف می نامید. او بر درهای بسته ی زندگی مشتركشان كه اوایل در یك زیر زمین، بعداً در خانه ای كوچك و سرانجام در عمارتی مجلل می گذشت مشت می كوبید: "دوستت دارم، در را باز كن." نیاز صلدین بیشتر به این خاطر كه در خود اطمینانی دوباره به دست آورد، چنان شدید بود كه هرگز ناامیدی ای را كه در آن لبخند خیره كننده نهفته بود، در نیافت. نمی فهمید پملا چرا هرگاه توان درخشیدن ندارد پنهان می شود. و وقتی فاش كرد پدر و مادرش هر دو غرق در بدهی های ناشی از باخت در قمار خودكشی كرده اند، دیگر خیلی دیر شده بود. پملا تازه بالغ شده بود كه با آهنگ اَشرافی صدایش تنها ماند. صدایی كه او را دختر طلایی، زنی كه باید به او حسادت كرد می نمایاند. حال كه او موجودی بی كس و گمگشته بود. پدر و مادرش حتی به خود زحمت این را نداده بودند كه تا رسیدن دخترشان به سن رشد شكیبا باشند. پس واضح بود كه چقدر دوستش داشتند، و از این رو او هیچ اعتماد به نفس نداشت و هر دمی كه در این جهان می گذرانید آكنده از بیم و هراس بود، و به همین سبب همیشه لبخند می زد و گاه هفته ای یك بار در را بر روی خود می بست و می لرزید و احساس می كرد یك تكه آشغال، لاشه ای بی محتوا و یا میمونی است كه فندق برای خوردن ندارد.

 

آن ها بچه دار نشدند. پملا خود را مقصر می دانست ولی بعد از ده سال صلدین فهمید كه كروموزوم هایش دچار نقص است. كروموزوم هایش یا دراز بودند یا كوتاه، درست به یاد نمی آورد. او این نقص را به طور ژنتیك به ارث برده بود و ظاهراً به یاری بخت بود كه به شكل فعلیش زنده مانده و موجود عجیب و غریب و ناقص الخلقه ای از كار در نیامده بود. اما این نقص را از پدر به ارث برده بود یا از مادر؟ از كدام یك؟ ‌پزشكان جوابی نداشتند و به سادگی می توان حدس زد كه صلاح الدین كدام یك را مقصر شمرد. هرچه باشد پشت سر مُردگان نباید حرف زد.

 

تازگی ها زن و شوهر با هم نمی ساختند.

 

او بعدها به این موضوع اندیشید اما نه همان دم.

 

بعدها با خود گفت، زندگی ما به دست انداز افتاده بود. شاید به این خاطر كه فرزند نداشتیم، شاید هم رفته رفته از همدیگر دور شده بودیم، و شاید هم... در آن دُوران از آن تقلای خشونت بار رو می گرداند و آن همه خراش و ستیزه های فروخورده را ندیده می گرفت و با چشمان بسته انتظار می كشید تا لبخند پملا باز آید.

 

او اعتقاد به این لبخند، این قلب درخشان شادی را جایز شمرد و كوشید تا آینده ای درخشان را برای هر دوشان مجسم كند و با باور آن خیال، به آن واقعیت بخشد. هنگام سفر به هندوستان به خوش شانسی داشتن چنین زنی می اندیشید. من شانس آورده ام. البته كه شانس آورده ام، بحث هم ندارد. من خوش شانس ترین حرامزاده ی دنیا هستم. و چه خوش بود آن راه پُرسایه ی سال ها كه در برابرش امتداد می یافت، چشم انداز عمر و پیری در حضور نجیب و ملایم پملا.

 

او چنان به خودش تلقین كرده و به باور این واقعیت ساختگی و ناچیز نزدیك بود كه چهل و هشت ساعت بعد از رسیدن به بمبئی، وقتی با زینی وكیل [Zeeny Vakil] می خوابید، اولین بلایی كه بر سرش نازل شد این بود كه از هوش رفت. بله، قبل از شروع عشق بازی بی حال افتاد. آخر پیام هایی كه به مغزش می رسید چنان متضاد بودند كه انگار از چشم راست حركت جهان را به سمت چپ و از چشم چپ آن را در حال لغزیدن به سمت راست می دید.

 

*

 

زینی نخستین زن هندی كه با او عشق بازی كرد، شب اول، در پایان نمایش بانوی میلیونر، با بازوان اپرایی و صدای زیرش بی هوا وارد رخت كن مخصوص شد، انگار كه این همه سال نگذشته بود. سال ها..."این همه سال مایوس كننده است. به جان خودت، من در تمام طول نمایش منتظر بودم كه تو آهنگ وای بر من را بخوانی. عین پیتر سلرز دیگر. توی دلم می گفتم بگذار ببینم توانسته خواندن یك نت را یاد بگیرد؟ یادت می آید با راكت اسكواش ادای الویس را در می آوردی؟ خیلی بامزه بود عزیزجان. اما خُل بازی بود دیگر. ولی این دیگر چیست؟ در نمایشنامه كه آوازی وجود ندارد. به درك، گوش كن، می توانی خودت را از دست این سفیدها خلاص كنی و با ما محلی ها باشی. نكند با ما بودن را فراموش كرده ای؟"

 

او زینی را در نوجوانی به خاطر می آورد كه پیكری مانند چوب باریك داشت و موهایش را مدل كُوانت Quant] طرح مشهور انگلیسی كه در دهه ی ۶۰ معروف شد. م.[ اریب كوتاه كرده بود و لبخندش در جهت مخالف موها كج می شد. دختری شرور و بی پروا. یك بار محض خنده به یك آدای [adda] بدنام، از آن كافه های خیابان فالكلند [Falkland Road] رفته و آنقدر نشسته و سیگار كشیده بود و كوكاكولا نوشیده بود كه سرانجام پااندازهایی كه كافه را می چرخاندند تهدید كرده بودند كه چهره اش را كاردی خواهند كرد. آخر "كار آزاد" در كافه قدغن بود. زینی در حالی كه سیگارش را به آخر می رساند، نگاه خیره اش را از آن ها بر نگرفت و بی پروا كافه را ترك گفت. شاید هم دیوانگی بود. حالا در سی و چند سالگی تحصیلات پزشكی به پایان رسانده، در بیمارستان بریج كندی مریض می دید و برای بی خانمان های شهر كار می كرد. به محض شنیدن خبر رسیدن ابری ناپیدا كه می گفتند چشمان و ریه ها را نابود می كند، به بوپال [Bhopal] رفته بود. می گفتند كار امریكایی ها است. زینی منتقد هنری نیز بود و شهرت كتابی كه درباره ی اسطوره ی محدود كننده ی اصالت نوشته بود را می شد پیش بینی كرد. ولی مگر این اصالت مورد بحث چیزی جز همان زندان فولكلوریك بود كه او كوشیده بود نوعی اخلاق التفاتی معتبر تاریخی را جایگزین آن سازد. مگر نه این كه سراسر فرهنگ ملی بر مبنای قرض گرفتن بود؟ آن هم قرض كردن هر لباسی كه اندازه اش مناسب باشد. اما شهرت كتاب بیشتر به خاطر عنوانش بود. زینی عنوان "تنها هندی خوب" را برای كتابش انتخاب كرده بود. وقتی یك نسخه از آن را به چمچا می داد گفت: "منظور این است كه تنها هندی خوب هندی مُرده است. چرا تنها یك طریق خوب و درست هندی بودن وجود دارد؟ این طرز فكر چیزی جز همان بنیادگرایی هندو نیست. در واقع ما همگی هندی های بدی هستیم، بعضی بدتر از بقیه."

 

زیباییش اینك شكفته بود. زینی امروز با موهای بلند پریشان دیگر بدنی مثل چوب خشك نداشت. پنج ساعت بعد از این كه به رخت كن آمد، در رختخواب بودند و صلدین از حال رفته بود. وقتی بیدار شد زینی گفت: "او هرگز نفهمیده كه راست می گفته است یا نه."

 

زینی وكیل از صلدین برای خود پروژه ای ساخت. می گفت "استرداد. آقا ما تو را پس می گیریم." گاه می اندیشید زینی می خواهد برای رسیدن به مقصود، او را زنده زنده ببلعد. او مانند آدمخواران عشق بازی می كرد و صلدین خوك درازش long pork] گوشت قربانی آدمیزاد كه آدمخواران هنگام جشن می خورند. از اصطلاحات آدمخواران پلی نزی. م. [بود. از او پرسید: "می دانی كه ارتباط میان گیاه خواری و تمایل به آدمخواری محرز شده است؟" زینی كه ران برهنه اش را به جای ناهار می خورد، با سر پاسخ منفی داد. صلدین ادامه داد: "بعضی وقت ها اِفراط در مصرف گیاهان سبب ترشح مواد بیوشیمیایی خاصی در خون می شود كه تخیلات آدم خواری به وجود می آورد." زن به بالا نگاه كرد و لبخند كجش را زد. زینی، خوش آشام زیبا گفت: "از آن حرف ها است. ما ملّتی گیاه خوار هستیم و صلح طلبی و عرفان جزو فرهنگمان است. این را همه می دانند."

 

در مقابل او ناچار بود چنان با احتیاط رفتار كند كه انگار زن ظرفی چینی است. اولین باری كه سینه اش را لمس كرد اشك های گرم و شگفت انگیزی به رنگ و غلظت شیر گاومیش از چشمانش فواره زد. او دیده بود كه چگونه بدن مادرش را چون مرغی كه برای شام آماده می كنند، بُریده بودند. اول سینه ی چپ و بعد سینه ی راست. و باز هم سرطان پیش رفته بود. او شاهد مرگ مادرش بود و وحشت تكرار این مرگ پستان هایش را به منطقه ای ممنوعه تبدیل كرده بود. هراس پنهان زینی بی باك. او فرزند نداشت اما از چشمانش شیر می گریست.

 

پس از اولین عشق بازی، اشك ها را از یاد برد و شروع كرد به سركوفت زدن: "تو می دانی چه هستی؟ حالا بهت می گویم. تو مثل یك سرباز فراری هستی. پاك انگلیسی شده ای. لهجه ی آنچنانیت را مثل پرچمی دورت می پیچی و تازه به آن خوبی هم كه خودت فكر می كنی نیست، گاهی می لقد، مثل یك سبیل مصنوعی است، بابا."

 

می خواست بگوید: "اتفاق عحیبی افتاده است، صدای من..." ولی نمی دانست چگونه آن را بیان كند. این بود كه زبانش را نگه داشت.

 

زن در حالی كه شانه اش را می بوسید خُرناسه كشید: "آدم هایی مثل تو بعد از این همه سال برمی گردید و معلوم نیست فكر می كنید كی هستید. خوب، بچه جان بگذار بگویم كه ما نسبت به شماها نظر خوبی نداریم." لبخندش از لبخند پملا هم درخشانتر بود. صلدین گفت: "راستی زینی تو لبخند بیناكایت را از دست نداده ای."

 

بیناكا. این دیگر از كجا آمده بود؟ ‌آگهی تبلیغاتی خمیردندانی كه مدت ها پیش فراموش شده بود و باز هم حروف صدادار كه آشكارا او را لو می دادند. چمچا مراقب باش. مراقب سایه ات باش. آن سیاهی كه از پشت سر پیَت می آید.

 

شب دوم نمایش در حالی كه دو تن از دوستان دنبالش بودند به تئاتر آمد. یك فیلمساز جوان ماركسیست به نام جُرج میراندا [George Miranda]، مردی نهنگ صولت كه هنگام راه رفتن پاها را لخ لخ می كشید و آستین های كوتاهش را بالا زده، جلیقه ی پُرلكه اش تكان تكان می خورد و به نوك سبیل شگفت انگیز نظامیش موم كشیده بودند. دوم بوپن گاندی [Bhupen Gandhi]، شاعر و روزنامه نگار بود كه موهایش زود سفید شده ولی چهره اش تا وقتی خنده ی زیركانه اش را سر می داد، معصومیتی كودكانه داشت. زینی گفت: "زودباش سالاد بابا، می خواهیم شهر را نشانت بدهیم." به سوی همراهانش چرخید: "این آسیایی ها شرم ندارند. صلدین مثل كاهو می ماند."

 

جُرج میراندا گفت: "چند روز پیش یك گزارشگر تلویزیون به اینجا آمده بود. موهایش را به رنگ صورتی در آورده بود و می گفت نامش كریلدا [Kereeda] است. نفهمیدم چه صیغه ای بود."

 

زینی حرفش را بُرید: "گوش كن، جُرج آنقدر صاف و ساده است كه انگار در این دنیا زندگی نمی كند. او نمی داند شما به چه موجودات عجیبی تبدیل می شوید. آن دوشیزه سینگ [Miss Singh]، آخ هر چیز اندازه ای دارد. به او گفتم اسمت خلیدا [Khalida] است، به وزن دلدا [Dalda] كه نوعی وسیله ی پخت و پز است. اما باز هم نمی توانست آن را تلفظ كند. نام خودش را. تیپ هایی مثل شماها، اصلاً فرهنگ ندارید. باز هم مثل این محلی ها حرف زدم، مگر نه؟" در دَم احساس كرد خیلی تند رفته است و یكباره با چشمان گِرد و شاد نگاه كرد. بوپن گاندی با صدای آرامش گفت: "بس كن زینت. این قدر به او تحكم نكن." و جُرج شرمگین من من كرد: "منظوری نداشتم جان شما، فقط شوخی بود."

 

چمچا پوزخندی زد و جوابش را داد: "زینی دنیا پُر از هندی است. خودت كه می دانی. ما به همه جا می رویم. در استرالیا تعمیركار می شویم و یا این كه سرمان را در یخچال ابدی امین جا می گذاریم. شاید هم كریستف كلمب راست می گفت و هرجا بروی هند است. هند جنوبی، غربی، شمالی. تو باید نسبت به این همه تهوری كه ما در كارهای بزرگ نشان می دهیم و این شیوه ای كه در رها شدن از مرزها داریم غرور داشته باشی. اما مشكل اینجا است كه ما هندی هایی مثل تو نیستیم. پس بهتر است به ما عادت كنی. اسم آن كتابی كه نوشته ای چه بود؟" زینی بازوانش را زیر بازوی او انداخت و گفت: "گوش كنید به این حرف های سالاد من. گوش بدهید. بعد از یك عمر تلاش برای این كه مثل سفیدپوست ها باشد حالا یك مرتبه هوس كرده هندی بشود. معلوم می شود هنوز هم امید هست. یك چیزی در وجودش زنده است." چمچا احساس كرد سرخ می شود و چیزی درهم و برهم در درونش رشد می كند. هندوستان همه چیز را در هم می ریخت.

 

زینی در حالی كه او را می بوسید و بوسه اش مثل كارد در پوستش فرو می رفت افزود: "تو را به خدا چمچا، واقعاً كه ایوالله. تو اسم خودت را می گذاری آقای چاپلوس و آن وقت از ما توقع داری نخندیم؟"

 

*

 

در هندوستان، اتومبیل قراضه ی زینت، ماشینی كه برای فرهنگی خدمتكار ساخته شده و روكش صندلی های عقب آن اعلاتر از صندلی های جلو بود، احساس كرد شب مانند حلقه ی جمعیت او را تنگ در میان می گیرد. هندوستان با آن عظمت از یاد رفته، حضور محض و بی نظمی كهن و تحقیر شده اش او را به هم آوردی می طلبید. هیرجایی [hirja] شبیه به اهالی آمازون، چون یكی از زنان شگفت انگیز هند كه نیزه ای سه سر در دست داشت برخاست و با حركت امپراتوروار دستش به ترافیك ایست داد. هنگامی كه از مقابلشان می گذشت، چمچا به چشمان آن زن مردنما خیره ماند. تصویر جبرئیل فرشته، هنرپیشه ای كه به طور اسرارآمیزی ناپدید شده بود، بر دیوارها می پوسید. آشغال، خُرده ریز، سر و صدا، تبلیغات سیگار و یا تبلیغاتی چون: "قیچی- به مردان عمل رضایت می بخشد." و از آن هم عجیب تر- "پاناما، جزیی از چشم اندازهای زیبای هندوستان است."

 

"كجا می رویم؟" شب كیفیت نئون های سبز كاباره های استریپ تیز را داشت. زینی اتومبیل را پارك كرد: "گم شده ای نه؟ آخر تو كه بمبئی را نمی شناسی. شهر خودت. هر چند كه هرگز شهرت نبوده. بمبئی برای تو چیزی جز رؤیای كودكی نیست. سكونت در اسكاندال پوینت مثل زندگی در كره ی ماه است. در آنجا كه باستی و سیری [bustee,sirree] وجود ندارد، تنها یك قسمت مخصوص خدمتكاران است. آیا آدم های شیوسِنا [Shiv Sena] سراغتان نمی آمدند تا دعوا راه بیاندازند؟ آیا همسایه ها در اعتصابات پارچه بافی زا گرسنگی می مردند؟ داتا سمانت [Data Samant] چه؟ مقابل خانه تان تظاهرات به راه نینداخت؟ چند ساله بودی كه یكی از اعضای سندیكا را دیدی؟ اولین مرتبه وقتی به جای این كه با اتومبیل و راننده حركت كنی، قطار سوار شدی چند سال داشتی؟ ببخش عزیزم، ولی آنجا بمبئی نبود، پریستان [Peristan] یا سرزمین عجایب بود."

 

صلدین گفت: "و تو خودت آن وقت ها كجا بودی؟"

 

و او با خشم پاسخ داد: "من هم همانجا بودم."

 

پس كوچه ها. معبد چین ]نام یكی از كیش های هندی كه به دین بودا نزدیك است و اصل نخستین آن بی آزاری است. م.[ در دست تعمیر بود و مجسمه های قدیسین را در كیسه های پلاستیكی پیچیده بودند كه رنگ رویشان نریزد. یك روزنامه فروش سیار روزنامه ای پُر از عكس های وحشت انگیز را به نمایش گذاشته بود: فاجعه ی راه آهن. بوپن گاندی به شیوه ی زمزمه ی آمیزش شروع به صحبت كرد. گویا مسافرانی كه زنده مانده بودند پس از تصادف به سوی ساحل رودخانه شنا كرده (قطار از روی پلی پرت شده بود) و در نزدیكی ساحل با اهالی دهی روبرو شده بودند كه دستجمعی مسافران بخت برگشته را به زیر آب هل داده و آنقدر نگه داشته بودند تا همگی خفه شده بودند و آن وقت لباس هایشان را دزدیده بودند.

 

زینی داد كشید: "دهانت را ببند. چرا این حرف ها را جلوی او می زنی؟ كسی كه ما را وحشی و عقب مانده می داند."

 

فروشگاهی چوب صندلی می فروخت تا در معبد كریشنا، در آن نزدیكی سوزانده شود. در آنجا چشمان لعابی صورتی و سفید كریشنا كه همه چیز و همه جا را می بیند نیز به فروش می رسید. "حقیقتش این است كه چیزهای دیدنی بیش از اندازه زیاد است."

 

*

 

همگی به دهابای [dhaba] شلوغی رفتند كه جُرج در رابطه با كار سینما هنگام تماس با داداها [dada] یا گردانندگان تجارت هوس و لذت به آن رفت و آمد می كرد. پشت میزی آلومینیومی نشستند و رم تیره نوشیدند و جُرج و بوپن می زده به جان هم افتادند. زینی كوكاكولا نوشید و از دوستانش بدگویی كرد: "هر دوشان مشروب خورند و بی پول. دو مرد همسر آزار كه به كافه های بدنام رفت و آمد می كنند و عمر لعنتیشان را هدر می دهند. بی جهت نبود كه تو را انتخاب كردم شكرم. وقتی سطح محصولات محلی این قدر پایین است، آدم به اجناس خارجی علاقمند می شود."

 

جُرج قبلاً با زینی به بوپال رفته بود و اكنون فاجعه ی راه آهن را با صدای بلند تفسیر ایدئولوژیك می كرد: "امریكا برای ما چیست؟ امریكا از دیدگاه ما یك مكان واقعی نیست، بلكه سمبُل قدرت است، قدرت در خالصترین شكل آن. قدرتی ناپیدا. ما نمی توانیم آن را ببینم، اما آن قدرت پدرمان را در می آورد. راه گریزی هم نیست." و در ادامه، شركت یونیون كارباید [Union Carbide] را با اسب ترویا مقایسه می كرد: "ما خودمان حرامزاده ها را به این مملكت دعوت كردیم. قضیه درست مثل چهل دزدی بود كه در انتظار شب پنهان شده بودند." و آن وقت فریاد كشید: "ولی ما كه علی بابا نداشتیم. كی را داشتیم؟ ‌آقای رجیو گ. را؟"

 

در این لحظه بوپن گاندی یك مرتبه به پاخاست و در حالی كه كمی تِلوتِلو می خورد، در ادامه ی گفته های دوستش چنان داد سخن داد كه انگار شیطان به جلدش رفته بود. گفت: "از نظر من مسأله نمی تواند دخالت خارجی باشد. ما همیشه خارجی ها را مقصر قلمداد كرده خودمان را می بخشیم. همیشه یا كار كار امریكاست یا پاكستان یا جهنم دره ی دیگری. معذرت می خواهم جُرج، اما به عقیده ی من همه چیز به آسام برمی گردد. باید از آسام شروع كرد. كشتار آدم های بی گناه." عكس های جسدهای كودكان كه با نظم و ترتیب، چون سربازانی كه برای سان رفتن آماده شوند چیده شده بود. آن ها را آنقدر كتك زده بودند تا مُرده بودند. به برخی سنگ پرتاب كرده، گردن برخی دیگر را با چاقو بُریده بودند. چمچا آن صفوف مرگ را به خاطر آورد. گویی تنها ترس و وحشت قادر بود هند را به نظم آورد.

 

بوپن بیست و نه دقیقه ی تمام بی وقفه سخن گفت: "ما همگی در مورد آسام گناهكاریم و اگر تك تكمان گناه كشتار كودكان را به گردن نگیریم نمی توانیم خود را متمدن بنامیم." صحبت كنان شتابان رم می نوشید و صدایش بلندتر می شد و بدنش به وضع خطرناكی خم شده بود،‌ اما با این كه سالن در سكوت فرو رفته بود، هیچ كس به سویش حركتی نكرد، برای ساكت كردنش نكوشید و او را مست خطاب نكرد. در اواسط جمله ی "كور كردن، تیر زدن و فساد روزانه، ما فكر می كنیم كه..." سنگین نشست و به لیوانش خیره شد.

 

در این هنگام جوانی از یكی از گوشه های دور سالن به مخالفت برخاست. فریاد زد: "آسام باید از دیدگاه سیاسی درك شود، در آنجا مسایل اقتصادی چنان حكم می كرد." و مرد دیگری به پاسخ گویی برآمد: "مشكلات مالی از توضیح این به چه دلیل مردی دختر بچه ای را به قصد كشت می زند، قاصر است." و باز هم دیگری پاسخ داد: "اگر چنین می اندیشی، معلوم است هرگز گرسنگی نكشیده ای صَلاح [salah]، آدم های رمانتیك نمی دانند مشكلات اقتصادی چگونه خوی حیوانی را در انسان زنده می كند." هیاهو بالا گرفت و چمچا گیلاسش را محكم فشرد. هوا گویی غلیظتر می شد. برق دندان های طلا توی چشم می زد. شانه ها به شانه اش می سایید، آرنج ها سقلمه می زد، رفته رفته هوا به غلظت سرب می شد و در سینه اش آن تپش های ناهمساز آغاز شده بود. جُرج مُچِ دستش را گرفت و كشان كشان بیرونش برد: "حالت خوب است؟ چهره است سبز شده بود." صلدین سری تكان داد، ریه ها را از شب پُر كرد و آرام گرفت. گفت: "رَم و واماندگی. عادت غریبی كه من دارم این است كه معمولاً بعد از پایان نمایش كنترل اعصابم را از دست می دهم. بیشتر اوقات تعادلم به هم می خورد. بهتر بود قبلاً به فكرش می افتادم." زینی چشم به صورتش داشت و در چشمانش چیزی بیش از همدردی دیده می شد. حالتی درخشنده، پیروز و سخت. خیرگی نگاهش می گفت: "بالأخره یك چیزهایی دستگیرت شد. دیگر وقتش رسیده بود."

 

چمچا اندیشید، كسی كه به تیفویید مبتلا می شود، ده سالی نسبت به آن مصونیت پیدا می كند. اما هیچ چیز ابدی نیست و سرانجام مواد مدافع در خون ناپدید می شود. باید این واقعیت را می پذیرفت كه خونش مواد مصون كننده ای را كه به وی توان تحمل واقعیت هندوستان را می بخشید، ‌از دست داده است. رَم و تپش قلب، این بیماری ای است كه از روح ناشی می شود.

 

اینك ساعت خواب فرا رسیده بود.

 

زینی او را به خانه اش دعوت نكرد. همیشه هتل، فقط هتل، با عرب هایی كه با مدال های گردنشان، ویسكی قاچاق به دست در كوریدورها می خرامند. بی آن كه كفش هایش را بكند، با كراوات شل و یقه ی باز روی تخت دراز شد و ساعدش را بر روی چشمانش نهاد. زن قدیفه ی سفید هتل را پوشید، به رویش خم شد و چانه اش را بوسید: "بگذار بگویم امشب چه اتفاقی برایت افتاد. ما امشب لاكِ تو را شكستیم."

 

خشمگین برخاست و نشست: "خوب پس درست نگاه كن. آنچه داخل لاك بود همین است. هندی ای كه به زبان انگلیسی ترجمه شده. این روزها هر وقت به زبان هندوستانی صحبت می كنم، مردم با ادب نگاهم می كنند. من همینم." گرفتار زبان دومی كه اختیار كرده بود، در هیاهوی هند، اخطاری شوم را می شنید: دیگر بازنگرد. وقتی از میان آینه عبور كردی، با مشاهده ی خطری كه از سر گذرانیده ای گامی به عقب برمی داری. آینه شاید قطعه قطعه ات كند.

 

زینی در حالی كه به رختخواب می آمد گفت: "نمی دانی امشب چقدر نسبت به بوپن احساس غرور كردم. در چند كشور می توان به باری وارد شد و چنین بحثی را آغاز كرد؟ این قدر گرم و جدّی و با این همه احترام. تمدنت مال خودت، چاپلوس جان. من این یكی را ترجیح می دهم."

 

به التماس افتاد: "دست از سرم بردار. من خوش ندارم كسی سر زده و بی خبر به دیدنم بیاید. از آن گذشته راه و رسم هفت آجر و كابادی [kabaddi] را فراموش كرده ام، نمی توانم نماز بخوانم،‌ نمی دانم مراسم نكاح [nikah] چگونه است و در این شهری كه پرورش یافته ام، اگر تنها بمانم راهم را گم می كنم. اینجا خانه ی من نیست و مرا به سرگیجه دچار می كند، زیرا شبیه خانه است و خانه نیست. این محیط دلم را می لرزاند و سرم را به دُوران می اندازد."

 

زن فریاد زد: "تو احمقی بیش نیستی. یك احمق. خودت را تغییر بده و مثل سابق بشو. بدبخت دیوانه. تو می توانی." او چون گرداب بود، پری دریایی ای كه می خواست او را اغوا كند تا خود قدیمش را بازیابد. اما این خود مُرده بود و اینك تنها سایه ای از آن برجای بود و او نمی توانست شبح باشد. بلیت بازگشت به لندن در كیف بغلش بود و او خیال داشت از آن استفاده كند.

 

*

 

نردیك های صبح، هنگامی كه بی خواب كنار یكدیگر دراز كشیده بودند، صلدین گفت: "تو هرگز ازدواج نكردی؟" زینی خُرناسه كشید: "تو آنقدر از اینجا دور بوده ای كه همه چیز را فراموش كرده ای. مگر نمی بینی؟ من سیاهم." در حالی كه پشتش را خم می كرد ملافه را به كناری انداخت تا زیبایی وافرش را نمایان سازد: "هنگامی كه فولان دوی، ملكه ی دزدان دره ها را ترك گفت تا خود را تسلیم كند، روزنامه ها كه عكس هایش را چاپ كرده بودند اسطوره ای را كه درباره ی زیبایی افسانه ایش ساخته بودند به نابودی كشیده و او را خیلی "ساده، معمولی و بدون جذابیت خاصی" توصیف كردند. پوست تیره در شمال هندوستان تعریفی ندارد." صلدین گفت: "فكر نمی كنم. انتظار نداشته باش چنین چیزی را باور كنم."

 

زن خندید: "بد نیست. معلوم می شود هنوز به یك احمق كامل تبدیل نشده ای. كی ازدواج می خواهد؟ من كار داشتم!"

 

نه تنها ازدواج كرده، بلكه ثروتمند هم شده بود: "خُب حالا بگو ببینم، تو و خانمت چطور زندگی می كنید؟" در خانه ای پنج طبقه در ناتینگ هیل [Notting Hill]. اما اخیراً در آنجا احساس امنیت نمی كرد، زیرا آخرین دسته ی دزدها مثل همیشه به ویدئو و دستگاه استریو اكتفا نكرده و سگ شین لوی نگهبان را نیز ربوده بودند. كم كم احساس كرده بود. زندگی در جایی كه جنایتكاران حیوانات را نیز می ربایند ممكن نیست. پملا گفته بود این یك رسم قدیم محل است. او گفته بود در روزگار قدیم (برای پملا تاریخ به دُوران كهن، عصر تاریكی، روزگار قدیم،‌ امپراتوری انگلستان، عصر مُدرن و زمان حال تقسیم می شد)، حیوانات ربوده شده خوب به فروش می رفتند. فقرا سگ های ثروتمندان را می دزدیدند و آنقدر آن ها را تعلیم می دادند تا نام خود را فراموش كنند و آن وقت مجدداً آن ها را در مغازه های خیابان پورتوبلو [Portobello Road] به صاحبان اندوهگین و بیچاره شان می فروختند. اما پملا مورخ خوبی نبود و وقتی تاریخ محلی را بازگو می كرد، اگرچه وارد جزییات می شد، نمی شد زیاد به گفته هایش اعتماد كرد. زینی وكیل گفت: "خدای من، باید هر چه زودتر آنجا را بفروشی و اسباب كشی كنی."

 

یادش آمد: زنم پملا لاولیس. به ظرافت چینی، به زیبایی و وقار غزال. من در زنی كه دوست دارم ریشه دوانده ام. ابتذال و بی وفایی. كوشید به آن نیندیشد و از كارش گفت.

 

وقتی زینی وكیل شنید درآمد صلدین از چه طریقی تامین می شود، چنان جیغ هایی كشید كه سرانجام یكی از عرب های مدال به گردن در اتاق را زد تا ببیند چه خبر است. زنی زیبا را دید كه روی تخت نشسته و مایعی شبیه به شیر گاومیش از چهره اش جاری است و از چانه اش قطره قطره فرو می ریزد. عرب در حالی كه از چمچا عذرخواهی می كرد بلافاصله در را بست و رفت. ببخشید آقا. هی ? اما عجب شانسی دارید!

 

زینی در میان شلیك خنده گفت: "ای سیب زمینی بدبخت. آن حرامزاده های شركت انگراز [Angarz] حسابی سیم هایت را قاطی كرده اند."

 

حالا شغلش هم باعث تمسخر بود. با غرور گفت: "من استعداد زیادی در تقلید لهجه های مختلف دارم. چرا از آن استفاده نكنم؟"

 

زن در حالی كه پاهایش را در هوا تكان می داد لهجه اش را تقلید كرد: "چرا از آن استفاده نكنم؟‌ آقای هنرپیشه! سبیل مصنوعیتان باز هم سُر خورد."

 

وای خدایا

 

چه ام شد؟

 

چه كنم؟

 

كمك.

 

آخر او با استعداد بود و قابلیت این كار را داشت. به او مرد هزار و یك صدا می گفتند. اگر می خواستید بدانید بطری كچاپ شما در تبلیغ تلویزیونی چطور صحبت می كند، اگر صدای ایده آل بسته ی چیپس با طعم سیر را نمی یافتید، صلدین حلال مشكلاتتان بود. در تبلیغات انبارها از زبان فرش ها سخن می گفت، نقش شخصیت های مشهور را بازی می كرد، و یا به لوبیا پخته و نخود فرنگی یخ زده، زبانی گویا می بخشید. در برنامه های رادیویی مهارتش چنان بود كه شنوندگان باور می كردند روس، چینی، سیسیلی و یا رئیس جمهور امریكا است. یك بار در یك نمایشنامه ی رادیویی كه برای سی و هفت صدا نوشته شده بود، هر سی و هفت نقش را طوری با نام های مستعار مختلف بازی كرد كه هیچ كس نتوانست رمز موفقیتش را بفهمد. صلدین با همتای مؤنث خود، می می مامولیان [Mimi Mamoulian]، بر امواج رادیویی انگلستان حكومت می كرد. آن ها چنان سهم برزگی از بازار پُرهیاهوی برنامه های رادیویی به دست آورده بودند كه به گفته ی می می مامولیان: "بهتر است كسی در اطراف ما، ولو به شوخی، از كمیسیون انحصارات نامی نبرد." پهنه ی كار می می اعجاب انگیز بود. او قادر بود با صدای همه ی سنین اهالی هر گوشه ی دنیا سخن بگوید و هر پرده از صداهای ضبط شده را، از ژولیت فرشته آسا گرفته تا می وست [Mae West] فتنه انگیز تقلید كند. می می یك بار گوشزد كرد: "ما باید یك زمانی ازدواج كنیم. هر وقت تو آزاد بودی. ما دو تا با هم یك پا سازمان ملل متحد هستیم."

 

صلدین اشاره كرد: "تو یهودی هستی و مرا طوری بارآورده اند كه نسبت به یهودی ها موضع بگیرم."

 

شانه بالا انداخت: "خُب یهودی باشم. خودت هم كه ختنه شده ای. می بینی. هیچ موجودی كامل نیست!"

 

می می كوتاه قد بود و موهایش فرهای تنگ و فشرده داشت، چنان كه به پوستر تبلیغاتی تایر میشلین بی شباهت نبود. در بمبئی، زینت وكیل خمیازه كشید و زنان دیگر را از ذهنش بیرون راند.

 

داشت می خندید: "این همه پول. آن ها به تو این همه پول می دهند كه صدایشان را تقلید كنی. اما تا وقتی این پول را می دهند كه چهره ات را نبینند. اینطوری صدایت مشهور می شود اما آن ها چهره ات را پنهان می كنند. هیچ می دانی چرا؟ بینیَت كج است؟ چشمانت لوچ است؟ آخر چرا؟ چیزی به نظرت نمی رسد عزیز؟ واقعاً كه به جای مغز، كاهو در كله ات كاشته اند."

 

اندیشید،‌ درست است. هر چند كه او و می می در نوع خود افسانه بودند،‌ اما افسانه ای ناقص. گویی آن دو ستاره هایی تاریك بودند. جاذبه ی حوزه ی توانایی هایشان چنان بود كه قراردادهای تازه را جذب می كرد،‌ اما آن ها همچنان نامرئی بودند. انگار كه برای ارایه ی صدا، بدن هایشان را از دست می دادند. می می قادر بود در رادیو ونوس بوتیچلی و یا المپیا، مونرو و یا هر زن دیگری كه اراده می كرد باشد،‌ از این رو كوچكترین اهمیتی به وضع ظاهریش نمی داد. او تنها یك صدا بود و به اندازه ی یك ضرابخانه ارزش داشت. هم اكنون سه زن جوان عاشق دلخسته اش بودند. از این گذشته مُدام ملك می خرید و بی آن كه شرمگین باشد اعتراف می كرد: "این یك رفتار عصبی است كه از نیاز مفرط به ریشه دواندن ناشی می شود كه خود از فراز و نشیب های تاریخی قوم یهودی ? ارمنی سرچشمه می گیرد و ناامیدی خاصی كه بالا رفتن سن به همراه آورده و پلیپ كوچك گلویم هم مزید بر علت شده. دارا بودن املاك بسیار آرام بخش است. به همه توصیه می كنم خرید املاك را آزمایش كنند." او یك اسقف نشین در نوفولك [Norfolk]، یك خانه ی دهقانی در نرماندی [Normandy]، یك بُرج زنگ در توسكانی [Tuscan] و زمینی در ساحل بوهمیا [Bohemia] در اختیار داشت. می گفت: "همه شان اقامت گاه ارواحند. صدال جلنگ جلنگ، زوزه، لكه ی خون روی فرش، ارواح زنان با لباس خواب، هر چه بخواهید در این خانه ها پیدا می شود. كسی وجود ندارد كه زمینی را بدون درگیری و صاف و ساده از دست بدهد."

 

چمچا اندیشید، هیچ كس به جز من و در حالی كه كنار زینت وكیل دراز كشیده بود اندوه وجودش را فرا گرفت. شاید شبح شده باشم. ولی لااقل شبحی با یك بلیت هواپیما، موفقیت، پول و همسر. یك سایه، اما سایه ای كه در دنیای مادی و ملموس زندگی می كند. بله آقا، یك شبح پولدار.

 

زینی موهایی را كه روی گوش صلدین تاب خورده بود نوازش كرد: "گاهی كه ساكت هستی و صداهای عجیب و غریب را تقلید نمی كنی و نمی كوشی تا خودت را مردی بزرگ جلوه بدهی، وقتی فراموش می كنی كه دیگران تماشایت می كنند، چهره ات خلاء‌ عجیبی را نشان می دهد. می دانی، مثل یك لوح بكر و خالی و من خیلی لجم می گیرد. آنقدر كه دلم می خواهد بخوابانم توی گوشَت یا نیشترت بزنم تا به زندگی برگردی. اما در عین حال غمم هم می گیرد. چقدر تو احمقی. ستاره ی بزرگی كه رنگ چهره اش مناسب تلویزیون رنگی آن ها نیست. ستاره ای كه ناچار است با آن شركت عوضی به كشور محلی ها سفر كند و تازه به بازی كردن نقش بَبو [babu] هم راضی باشد تا در نمایشنامه راهش بدهند. آن ها هر بلایی می خواهند به سرت می آورند و تو همچنان در آن مملكت می مانی و می گویی دوستشان داری. به خدا سوگند این یك اندیشه ی برده وار است چمچا." و در حالی كه سینه های ممنوعش چند سانتیمتر با صورت مرد فاصله داشت شانه هایش را چسبید و محكم تكان داد: "سالاد بابا، یا هر اسمی كه به روی خودت گذاشته ای، ترا به خدا به میهنت برگرد."

 

موفقیت بزرگ صلدین چنان پولساز بود كه به زودی مفهوم پول را برایش از میان برد. همه چیز با یك برنامه ی عادی شروع شد. برنامه ای از تلویزیون كودكان به نام نمایش موجودات فضایی، با شركت هیولاهای فیلم جنگ ستارگان كه از خیابان سسم Sesame Street] سریال تلویزیونی كودكان. م.[ سر می رسند. یك سریال كمدی درباره ی موجودات كرات دیگر كه در میانشان انواع و اقسام "مریخی"، از ناز و مامانی تا خُل و چل و از حیوان تا گیاه دیده می شد. حتی مریخی كانی هم در میانشان بود زیرا یكی از بازیگران سنگی فضایی بود كه مواد خام خود به خود استخراج می شد و به موقع برای برنامه ی هفته ی بعد حیات می یافت. نام این سنگ پیگ مالیون [Pygamalien] بود و طنز عقب مانده ی تهیه كننده موجب شده بود كه موجودی بی ادب و آروق زن كه به نوعی كاكتوس بد بو شباهت داشت و از سیاره ی صحرا در پایان زمان آمده بود نیز در برنامه شركت كند. این موجود ماتیلدای استرالیایی نام داشت. به علاوه سه خواننده ی فضایی به شكل سوت كه به طرز مضحكی از لاستیك ساخته شده بودند و به آن ها ذرت های فضایی می گفتند، گروهی از سیاره ی زهره كه از موجودات جهنده، شعار نویس های مترو و برادران سُل [soul-brothers] تشكیل شده بود و خود را ملّت فضایی می خواندند، و زیر تختی در سفینه ی فضایی كه مكان اصلی برنامه بود، باگزی [Bugsy] سوسك روی كود كه از جنابی به نام كراب نبولا [Crab Nebula] می آمد و از دست پدرش فرار كرده بود، و در ته حوض ماهی "مغز"، صدف هیولای سوپر با هوش كه خوراك چینی دوست داشت، در برنامه شركت داشتند. نفر بعدی ریدلی، وحشت انگیزترین نقش نمایش بود كه به یكی از تابلوهای فرانسیس بیكن [Francis Bacon] شباهت داشت. یك دست دندان ته غلافی كور كه واله و شیدای سیگورنی ویوِر [Sigourney Weaver] هنرپیشه بود. ستاره های نمایش، ماكسیم و مامان فضایی، لباس های شیك می پوشیدند و موهایشان را به طرزی اعجاب انگیز آرایش می كردند و دلشان لك زده بود كه، كه چه؟ ستاره ی تلویزیونی بشوند. نقش آن دو را صلدین چمچا و می می مامولیان بازی می كردند و همراه با تغییر لباس یا موها صدایشان را تغییر می دادند. آن هم چه موهایی. گاه در یك برنامه موهایشان از بنفش تا قرمز سیر تغییر رنگ می داد و روی سرشان تا شصت سانتیمتر سیخ می ایستاد یا از ته تراشیده می شد. آن ها چهره و دست و پای خود را نیز تغییر می دادند و با هر تغییر پا، بازو، دماغ، گوش و چشم لهجه ای نو از آن حلقوم های افسانه ای پروتئینی به گوش می رسید. اما آنچه موجب توفیق برنامه گشت، كاربرد تصاویر كامپیوتری بود. دكور صحنه همیشه نشانگر محیطی ساختگی بود: سفینه ی فضایی، چشم اندازهای كرات دیگر و یا استودیوهای بین كهكشانی. هنرپیشگان نیز ظاهراً ساختگی بودند. آن ها به ناچار روزی چهار ساعت را در اتاق گریم می گذراندند تا اعضای مصنوعی اضافی به چهره و پیكرشان بچسبانند. از این رو ماكسیم مریخی، بلی بوی فضایی و مامان، قهرمان شكست ناپذیر كشتی كهكشانی و ملكه ی اسپاگتی كیهانی، یك شبه ره صد ساله رفتند و شور و هیجانی در میان تماشاگران به راه انداختند. از همان آغاز معلوم بود: برنامه می بایست به امریكا،‌ اوروویزیون و تمام دنیا صادر شود.

 

رفته رفته همچنان كه دایره ی بینندگان شو موجودات فضایی گسترش می یافت، نكوهش های سیاسی نیز نسبت به آن بالا می گرفت. محافظه كاران در حملاتشان آن را زیاده از حد وحشتناك می خواندند و معتقد بودند كه صحنه های جنسی "شو" صراحت بی جایی دارد (ریدلی هر وقت زیاده به دوشیزه ویور می اندیشید نعوظ می شد) و در یك كلام زیادی عجیب و غریب است. منتقدان رادیكال به دیدگاه كلیشه ای آن ایراد می گرفتند و می گفتند به این تصور كه موجودات فضایی لزوماً عحیب و غریبند دامن می زند و فاقد تصاویر مثبت است. به چمچا فشار می آوردند كه از بازی در آن خودداری كند و سرانجام نیز ادامه ی كار سبب شد او را هدف بگیرند. صلدین به زینی گفت: "پس از بازگشت در لندن مشكل خواهم داشت. آخر این شو لعنتی تمثیلی كه نیست. یك برنامه ی تفریحی است."

 

زینی گفت: "تفریح برای كه؟ از آن گذشته، آن ها تنها وقتی به تو اجازه ی وُرود به صحنه را می دهند كه چهره ات را با لاستیك بپوشانند و كلاه گیس سرخ سرت بگذارند. واقعاً كه هنر می كنند."

 

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدند زن گفت: "صلد جان، موضوع این است كه تو واقعاً خوش تیپ هستی، با این پوست شیری رنگ و از انگلستان برگشته ای. حالا كه جبرئیل به همه كلك زده و ناپدید شده است تو می توانی جایش را بگیری. جدّی می گویم یار. آن ها به چهره های جدید نیازمندند. اینجا بمان و آزمایش كن. تو می توانی از باچان [Bachchan] و فرشته موفقتر باشی. آخر چهره ات مانند صورت های آن ها بی تناسب نیست."

 

به زینی گفت در جوانی در هر دُوران، هر شخصیتی را كه به خود می گرفت، به طرز اطمینان بخشی ناپایدار بود و از این رو كمبودهای آن اهمیتی نداشت زیرا او می توانست هر لحظه را جایگزین لحظه ی بعدی و هر صلدین را به صلدین دیگر تبدیل كند. اما حالا به جایی رسیده بود كه دگرگونی دردآور می نمود و رگ های امكانات سفت و سخت می شد: "این اعتراف آسان نیست، ولی حالا ازدواج كرده ام. نه تنها با زنم، بلكه با زندگی." بازهم لهجه ی "قدیمی" در واقع من تنها به یك دلیل به بمبئی برگشته ام. نه برای بازی در تئاتر. پدرم بیش از هفتاد سال دارد و ممكن بود بعدها چنین فرصتی دست ندهد. اما او به دیدن نمایش نیامد. پس این محمد است كه باید به سراغ كوه برود."

 

پدرم چنگیز چمچاوالا، مالك چراغ جادو. زینی گفت: "چنگیز چمچاوالا. شوخی می كنی. سعی نكن بدون من بروی." دست هایش را به هم كوفت: "می خواهم ببینم موها و ناخن هایش چقدر رشد كرده." پدرش، آن گوشه نشین معروف. فرهنگ بمبئی فرهنگ تقلید بود. معماری آن از آسمانخراش الگوبرداری شده بود، سینمای آن مُدام هفت مرد با شكوه و داستان یك عشق را تقلید می كرد، به طوری كه قهرمانان مرد همه ی فیلم ها لااقل یك بار دهی را از چنگ داكوئیت های Dacoit] دزدان و آدم كشان هند كه در دسته های مختلف به مردم حمله می كردند. م.[ خونخوار می رهاندند و قهرمانان زن بدون استثنا یك بار در طول عمر سینماییشان از سرطان خون می مردند. آن هم در اوایل فیلم. میلیونرهای این شهر نیز به زندگی وارداتی خو كرده بودند. ناپیدایی چنگیز به رؤیای هندی میلیونری كه به سبك رذل های لاس وگاس در آخرین طبقه ی آسمانخراش به سر می برند و از مردم دوری می كنند دامن می زد. ولی هر چه باشد این رؤیا در عكس خلاصه نمی شد و زینی می خواست او را با چشم خود ببیند. صلدین هشدار داد: "اگر حالش خوش نباشد، شكلك در می آورد. تا كسی نبیند باور نمی كند. آن هم چه شكلك هایی! از آن گذشته، بسیار فروتن است. البته شاید تو را فاسد خطاب كند و به احتمال زیاد من با او حرفم می شود. انگار این را در طالعمان رقم زده اند."

 

آنچه صلدین چمچا را به هندوستان كشانده بود بخشایش بود. این بود آنچه در شهر زادگاهش طلب می كرد. اما نمی دانست كدام یك دیگری را می بخشد، او یا پدرش.

 

*

 

نكته های شگفت آور زندگی كنونی آقای چنگیز چمچاوالا: هفته ای پنج روز با همسر جدیدش نسرین دوم در مجتمعی كه به آن "قلعه ی سرخ" می گفتند و دیوارهای بلندی داشت، در محله ی هنرپیشه پسند پالی هیل [Pali Hill] زندگی می كرد، اما دو روز آخر هفته را بدون همسرش در خانه ی قدیمیشان در اسكاندال پوینت می گذرانید تا این روزهای كهولت خود را در دنیای گمشده ی گذشته، در كنار اولین همسر از دست رفته اش نسرین احساس كند. جالب این است كه می گفتند همسر دوم پایش را در خانه ی قدیمی نمی گذارد. زینی لمیده بر صندلی عقب مرسدس لیموزینی كه چنگیز برای پسرش فرستاده بود گفت: "شاید هم نسرین دوم اجازه ندارد پایش را در آن خانه بگذارد." و وقتی صلدین به چشم انداز داخل مرسدس اضافه شد، در حالی كه نگاهی به شیشه های تیره رنگ اتومبیل می انداخت از روی تحسین سوتی كشید و گفت: "عجب ماشینی."

 

قرار بود یك كمیسیون دولتی دفاتر تجاری شركت كود شیمیایی چمچاوالا، امپراتوری كود چنگیز را كه به كلاهبرداری مالیاتی و عدم پرداخت گمرك واردات متهم شده بود بررسی كند، اما این موضوع برای زینی جالب نبود. گفت: "این هم فرصت كه بفهمم تو واقعاً چه جور آدمی هستی."

 

اسكاندال پوینت چون بادبانی در برابرشان گشوده شد. صلدین احساس كرد جزر و مد شتابان گذشته او را غرق می كند. گویی ریه هایش از بازگشت سایه ی نمك سود آن انباشته می شود. با خود گفت، امروز انگار خودم نیستم. تپش قلب بازگشته بود. زندگی زنده ها را ضایع می كند. هیچ كداممان خودمان نیستیم.

 

این روزها دری آهنین به وُرودی باغ نصب كرده بودند كه با سیستم كنترل از راه دور از داخل منزل باز و بسته می شد و تاق پیروزی فرسوده را مُهر و موم می كرد. در آرام با صدای وِرر باز شد و صلدین به مكانی كه زمان در آن گم گشته بود باز آمد. همین كه چشمش به درخت گردویی افتاد كه پدرش ادعا می كرد روح وی در آن جاری است، دست هایش به لرزه در آمد. به همین خاطر در پس بی طرفی واقعیات پنهان شد و به زینی گفت: "در كشمیر، درخت زادروز گونه ای سرمایه گذاری است. وقتی كودك بزرگ می شود، درخت گردو مانند بیمه ای است كه مهلتش رسیده باشد. درخت ارزش دارد و می توان آن را فروخت و درآمدش را صرف عروسی یا آغاز زندگی كرد. جوان كه به سن بلوغ می رسد، با قطع درخت كه نشان كودكی است، به دُوران بزرگسالی خود یاری می بخشد. این فراغت از احساسات سوزناك خوش آیند است، نه؟"

 

اتومبیل كنار وُرودی عمارت ایستاد. هنگامی كه از شش پله ای كه به در اصلی منتهی می شد بالا رفتند، زینی ساكت بود. خدمتكار كهن سال و خونسردی كه لباس نوكری سفید دكمه فلزی به تن داشت به استقبال آمد و چمچا ناگهان با دیدن موهای پُرپشت سفیدش او را بازشناخت. اگرچه این موها را سیاه به یاد می آورد. این همان والابه ی مستخدم بود كه قدیم ها بر امور منزل فرمانروایی می كرد. سرانجام گفت: "ای خدا، والابهی." و پیرمرد را بوسید. والابه به دشواری لبخند زد: "این قدر پیر شده ام بابا، كه می ترسیدم شما مرا بجا نیاورید." پیرمرد آن دو را به راهروهای مملو از كریستال عمارت راهنمایی كرد و صلدین دریافت كه اِفراط در عدم تغییر خانه بی تردید عمدی است. والابه توضیح داد كه در پی مرگ بیگم چنگیز صاحب سوگند خورد این خانه به صورت یادگار او باقی می ماند. در نتیجه از روز مرگ نسرین خانم همه چیز بدون تغییر باقی بود. نقاشی ها، مبل ها و اثاث، ظرف ها و پیكره های سرخ شیشه ای گاوهای جنگی و مجسمه های بالرین های كار درسدن، همه در جای خود بودند. همان مجلات روی میزها، كاغذهای مچاله شده در سبد آشغال، انگار خانه هم مُرده و مومیایی شده بود. زینی كه مثل همیشه ناگفتنی ها را به زبان می آورد گفت: "مومیاییش كرده اند. خدایا، مثل خانه ی ارواح است، مگر نه؟" و درست در این لحظه، هنگامی كه والابه درِ بزرگِ سالن آبی رنگ را باز می كرد، صلدین روح مادرش را دید.

 

فریاد بلندی كشید و زینی به سویش چرخید. با انگشت به ته تاریك راهرو اشاره كرد: "آنجا. خودش بود. آن ساری لعنتی روزنامه ای با آن تیترهای درشت، همان كه آن روز پوشیده بود، روزی كه، كه..." ولی اكنون والابه بازوهایش را مانند پرنده ای ضعیف كه قادر به پرواز نباشد تكان می داد. ببین بابا، این كاستوربا بود. یادتان هست؟ زن من. این زن من بود كه دیدید. ننه ام كاستوربا كه با من در حوضچه ی سنگی بازی می كرد، تا این كه بزرگ شدم و روزی تنها رفتم آنجا و توی گودی مردی كه عینك قاب عاج داشت: "خواهش دارم بابا، خشمگین نشوید. وقتی بیگم از دنیا رفت، چنگیز صاحب چند دست از لباس هایشان را به كاستوربا دادند. شما كه مخالف نیستید؟ مادرتان آنقدر خانم دست و دلبازی بودند، خودشان وسایلشان را می بخشیدند." چمچا كه تعادلش را به دست آورده بود احساس حماقت كرد: "محض رضای خدا والابه. معلوم است كه من مخالف نیستم." والابه مثل سابق شق ایستاد. حق آزادی بیان یك نوكر قدیمی به او اجازه می داد پسر ارباب را سرزنش كند: "ببخشید بابا، اما شما نباید كفر بگویید."

 

زینی چنان كه روی صحنه ی تئاتر است زمزمه كرد: "ببین چه عرقی می ریزد. انگار از ترس دارد می میرد." كاستوربا وارد شد و از چمچا به گرمی استقبال كرد اما نوعی خطاكاری همچنان در فضا موج می زد. والابه رفت تا آبجو و تامزآب بیاورد، كاستوربا نیز با معذرت خواهی از سالن خارج شد كه زینی بلافاصله گفت: "این ها یك كاری صورت داده اند. كاستوربا چنان می خرامد كه پنداری مالك این خراب شده است. همچین سرش را بالا می گیرد. پیرمرد هم وحشتزده بود. شرط می بندم كاسه ای زیر نیم كاسه است." چمچا كوشید منطقی باشد: "آن ها بیشتر وقت ها در اینجا تنها هستند و شاید در اتاق خواب اصلی می خوابند و در ظروف مخصوص میهمان ها غذا می خورند و احساس می كنند اینجا خانه ی خودشان است." اما با خود اندیشید، ننه كاستوربا در آن ساری كهنه چقدر شبیه مادرش است.

 

كه صدای پدرش از پشت سر گفت: "آنقدر دور از ما مانده ای كه ننه ی زنده را از مادر از دست رفته ات تمیز نمی دهی."

 

صلدین چرخید تا چهره ی اندوهگین پدرش را كه چون سیبی كهنه چروك خورده بود ببیند. چنگیز چمچاوالا آن كت و شلوار ایتالیایی كه مال زمان چاقیش بود به تن داشت. حالا كه بازوهای پاپای و شكم پلونو ]پرسناژ فیلم های كارتون. م.[ را از دست داده بود، به نظر می آمد در لباس هایش شنا می كند. مثل مردی شده بود كه به دنبال چیزی می گردد اما درست نمی داند چیست. او در قاب در ایستاده بود و پسرش را می نگریست. بینی و لبانش تاب خورده و جادوی زمان چنان چهره اش را پژمرده بود كه چون تظاهری ضعیف از سیمای غول آسای گذشته می نمود. چمچا تازه می فهمید كه پدرش دیگر قادر به ترساندن هیچ كس نیست. افسونش باطل شده و اینك فقط یك پیرمرد است و یك پایش لب گور. در حالی كه زینی با دلخوری می دید كه موهای چنگیز چمچاوالا به طرز محافظه كارانه ای كوتاه است و از آنجا كه كفش های واكس زده و بندی آكسفورد به پا داشت احتمال نمی رفت داستان ناخن یازده اینچی شست پایش هم درست باشد. در این هنگام ننه كاستوربا سیگار به دست وارد شد، از كنار هر سه شان، پدر، پسر و معشوقه گذشت، به سوی كاناپه ی چسترفیلدی كه رویه ی مخمل آبیَش از پشت باز و بسته می شد رفت و علی رغم سن زیادش با ژستی تحریك كننده، مانند ستاره های سینما رویش نشست.

 

هنوز وُرود تكان دهنده ی كاستوربا تكمیل نشده بود كه چنگیز از برابر پسرش عبور كرد و كنار ننه ی سابق نشست. زینی وكیل كه چشمانش از این رسوایی برق می زد زیر گوش چمچا زمزمه كرد: "دهانت را ببند عزیز، انگار هوا پس است." و در قاب در والابه، نوكر پیر كه با میز چرخ دار نوشیدنی وارد شده بود با چهره ای بی احساس ارباب قدیمیش را تماشا می كرد كه بازویش را پشت زن او حلقه می كند و زن هم شكایتی ندارد.

 

غالباً وقتی شیطان صفتی پدران رو می شود، فرزندان خودشان را می گیرند و رسمی رفتار می كنند. چمچا صدای خودش را شنید: "خُب پدر جان، حال زن پدر چطور است؟ نسرین خانم خوب هستند؟"

 

پیرمرد خطاب به زینی گفت: "انشاء الله با شما كه هست اینطوری رفتار نمی كند، واِلّا خیلی بد می گذرد." و بعد با لحنی سرد به پسرش گفت: "این روزها از زن من خوشت آمده؟ او كه نسبت به تمایلی ندارد و نمی خواهد تو را ببیند. برای چه ببخشدت؟ تو كه پسرش نیستی؟ شاید دیگر حتی پسر من هم نباشی."

 

من نیامده ام با او نزاع كنم. نگاهش كن. بُز پیر. من نباید دعوا كنم. اما این غیر قابل تحمل است. چمچا در حالی كه در جنگ با خود بازنده می شد، با لحنی دراماتیك فریاد زد: "در خانه ی مادرم؟‌ دولت می گوید تجارتخانه ات فاسد است، این هم گواهی فساد خودت. ببین چه به روز این دو تا آورده ای. والابه و كاستوربا، این ها را خریده ای. چقدر پول داده ای؟ زندگیشان را به زهر آلوده ای. تو مریضی." مقابل پدرش ایستاده بود و از خشم می سوخت.

 

والابه ی مستخدم ناگهان پادرمیانی كرد: "بابا ببخشید، اما آخر شما چه می دانید؟ شما گذاشته اید و رفته اید و حالا برگشته اید و درباره ی ما قضاوت می كنید." صلدین احساس كرد زمین زیر پایش فرو می ریزد. گویی به جهنم چشم دوخته بود. والابه ادامه داد: "درست است كه او به ما پول می دهد، هم برای كارمان می دهد و هم برای این كه می بینید." چنگیز چمچا شانه ی بی مقاومت ننه را محكمتر چسبید.

 

چمچا فریاد زد: "چقدر؟ والابه شما دو تا سر چقدر معامله كرده اید؟ بابت جندگی زنت چقدر گرفته ای؟"

 

كاستوربا با تحقیر گفت: "عجب دیوانه ای. مثلاً انگلیس درس خوانده، اما كله اش هنوز پوك است. برگشته ای و در خانه ی مادرت حرف های گنده گنده می زنی. ولی شاید آنقدرها هم دوستش نداشتی... اما ما دوستش داشتیم. هر سه نفرمان و از این راه روحش را زنده نگه می داریم."

 

صدای آرام والابه گفت: "می شود گفت این یك پوجا [pooja] است. عمل پرستش."

 

چنگیز چمچا به همان آرامی نوكرش گفت: "و اما تو، تو بدون ایمان به این معبد آمده ای. واقعاً كه خیلی پُررویی."

 

و آخر سر، زینت وكیل هم خیانت كرد: "ول كن صلد." و در حالی كه می رفت روی دسته ی كاناپه كنار پیرمرد بنشیند، ادامه داد: "چرا این قدر جوش می زنی؟ خودت هم چندان عابد و زاهد نیستی. این ها خودشان می دانند چطور ترتیب كارهایشان را بدهند."

 

دهان صلدین باز و بسته شد. چنگیز به زانوی زینی زد: "این آمده تا به ما اتهام بزند عزیز، آمده تا انتقام جوانیش را بگیرد، ولی از ما رودست خورده و گیج مانده. حالا بیا به او فرصتی بدهیم. تو داوری كن. من نمی گذارم او مرا محكوم كند، اما تو هر چه بگویی می پذیرم."

 

حرامزاده، حرامزاده ی پیر. می خواست تعادل مرا به هم بزند كه دست و پایم را گم كنم، و به نتیجه هم رسید. من حرف نمی زنم. نمی تواند مجبورم كند. عجب تحقیری. صلدین چمچا گفت: "یك كیف پولی بود كه داخلش پوند بود. یك جوجه ی سرخ كرده هم بود..."

 

*

 

پسر، پدر را به چه چیز متهم می كرد؟ به همه چیز. به جاسوسی فرزندش، به دزدیدن قلك رنگین كمان، و به تبعید. به این كه او را به چیزی تبدیل كرده بود كه می توانست نباشد. به "من تو را مرد بار می آورم"، به "جواب دوست و آشنا را چه بدهم"، به جدایی های ترمیم ناپذیر و بخشایش های توهین آمیز، به تن دادن به پرستش الله با زن جدید و در عین حال پرستش كفرآمیز همسر سابق. بیش از هر چیز به چراغ جادوییسم، به اجی مجی ایست بودن. همه چیز به آسانی به دستش آمده بود، جذابیت، زن، ثروت، قدرت، موقعیت. مالش بده، پوف. جن حاضر می شود. آرزویت را بگو، به چشم آقا، فوری. اجی مجی. او پدری بود كه قول چراغ جادو را داده و بعد زیرش زده بود.

 

*

 

چنگیز، زینی، والابه و كاستوربا آنقدر ساكت و بی حركت ماندند تا صلدین چمچا با چهره ای سرخ و خجلتزده سكوت كرد. چنگیز پس از لحظه ای گفت: "این همه خشونت بعد از این همه سال. تأسف آور است. یك ربع قرن گذشته و این پسر هنوز كینه ی لغزش های گذشته را در دل دارد. پسرجان تو دیگر نباید مرا مثل طوطی روی شانه ات حمل كنی. من چه هستم؟‌ دیگر چیزی از من باقی نمانده. من پیرمرد و دریای تو نیستم. قبول كن جانم. من دیگر توضیح چگونگی تو نیستم."

 

صلدین چمچا درخت گردوی چهل ساله را از پنجره دید: "این درخت را از بیخ ببُر. ببُر و بفروش و پولش را نقد برای من بفرست."

 

چمچاوالا برخاست و دست راستش را دراز كرد و زینی بلند شد و آن دست را چون رقاصه ای كه دسته گلی را می پذیرد گرفت و والابه و كاستوربا فوراً به خدمتكار مبدل شدند. گویی ساعتی كه در سكوت گذشته بود، فرا رسیدن بطلان افسون را گوشزد كرده بود، چمچاوالا به زینی گفت: "درباره ی كتابتان، من چیزی دارم كه گمان می كنم دوست داشته باشید ببینید."

 

هر دو به اتفاق اتاق را ترك كردند و صلدین پس از لحظه ای احساس كرد انگار توی گِل گیر كرده است، پایش را با كج خلقی بر زمین كوفت. زینی سرش را چرخاند و گفت: "قهر كرده ای؟‌ بس است دیگر بچه نشو."

 

كلكسیون آثار هنری چمچاوالا كه در عمارت اسكاندال پوینت جای دارد، شامل چند قطعه پارچه ی افسانه ای است كه صحنه هایی از حمزه نامه بر روی آن نقاشی شده. كلیه ی قطعات مجموعه كه زندگانی قهرمانی حمزه را نشان می دهد، متعلق به قرن شانزدهم است. البته معلوم نیست قهرمان این مجموعه همان حمزه ی معروف، عموی پیغمبر باشد كه وقتی جسدش در میدان جنگ احد افتاده بود، هند مكی سر رسید و جگرش را خورد. چنگیز چمچاوالا به زینی گفت: "من این نقاشی ها را به این خاطر دوست دارم كه قهرمان اجازه دارد شكست بخورد. ببینید چند بار او را از مشكلات نجات می دهند." نقاشی ها همچنان گواه گویایی در تأیید نظریه ی زینی وكیل درباره ی سرشت التقاطی و پیوندی سنت هنری هند بود. حكام مغول نقاشان را از همه ی نقاط هندوستان برای كار بر روی این پرده ها گِرد آورده بودند، از این رو هویّت فردی در جریان ایجاد ابر هنرمندی چند سر كه با چندین قلم مو نقاشی می كرد از بین رفته بود و حاصل كار بی اغراق آفرینش نقاشی هند بود. دستی موزاییك كف تالار را نقاشی می كرد‏، دستی دیگر آدم ها و دست سوم آسمان ابری را به سبك چینی می آفرید. قصه های مربوط به هر صحنه، پشت پرده ها نوشته شده بود. در روزگار قدیم پرده ها را بالا می گرفتند و مانند فیلم سینمایی پشت هم نشان می دادند و نقالی آن پشت می نشست و قصه ی قهرمانی ها را با صدای بلند می خواند. در پرده های حمزه نامه ی مینیاتور ایرانی با نقاشی های سبك كان نادا [Kannada] و كرالان [Keralan] ركیب شده بود، به طوری كه فلسفه های هندی و اسلامی را می دیدید كه به سنتر اواخر دُوران مغول، كه نشان ویژه ی آن دُوران بود می رسیدند.

 

غولی در چاهی گرفتار بود و انسان های شكنجه گر به پیشانیش تیر می زدند. مردی كه عمود، از سر تا شكم شقه شده بود، در حال افتادن، شمشیرش را همچنان در مشت می فشرد و خون ریخته همه جا جاری بود. صلدین دوباره بر خود مسلط شد و بلند با صدای انگلیسیش گفت: "این وحشی گری، این عشق بربروار به درد."

 

چنگیز چمچاوالا اعتنا نكرد. نگاهش فقط زینی را می جست و زن نیز به نوبه ی خود به دیدگان پیرمرد خیره شده بود: ?دولت ما بی فرهنگ است جانم. غیر از این است؟ من تمام این كلكسیون را به دولت هدیه كرده ام. هدیه، می دانستید؟ آن ها باید پرده ها را در محل مناسبی نگهداری كنند، برایش ساختمانی بسازند. آخر كهنگی دارد پرده ها را می پوساند. اما آن ها قبول نمی كنند، هیچ تمایلی ندارند. آن وقت هر ماه از امریكا برایم پیشنهاد می رسد. آن هم چه پیشنهادهایی! اگر بگویم باورتان نمی شود. ولی من نمی فروشم. این میراث است عزیزم، و امریكا دارد خُرده خُرده همه ی آن را از ما می گیرد. نقاشی های راوی وارم [Ravi Varma]، مجسمه های برنزی چاندلا [Chandela]. ما خودمان را می فروشیم، مگر نه؟ آن ها كیف پولشان را پرتاب می كنند و ما جلوی پایشان زانو می زنیم. آخرش هم گاوهای ناندی [Nandi] ما سر از چراگاه های تگزاس در می آورند. اما شما همه ی این ها را می دانید. شما می دانید كه هند امروز كشور مستقلی است." در اینجا از گفتار ایستاد ولی زینی همچنان انتظار می كشید، سخنش هنوز تمام نشده بود. ادامه داد: "یك روزی بالأخره دلارها را هم می گیریم. نه برای پول، بلكه برای لذت فاحشگی، هیچ شدن، كمتر از هیچ شدن." و سرانجام آنچه را كه ته دلش بود بیان می كرد. مفهومی كه پشت واژه های "كمتر از هیچ شدن" پنهان بود. چنگیز چمچاوالا به زینی گفت: "آدم وقتی می میرد چی از او باقی می ماند؟ یك جفت كفش خالی. این سرنوشتی است كه او برایم به ارمغان آورده. این هنرپیشه. این متظاهر. او تقلید آدم هایی را در می آورد كه وجود ندارند و من كسی را ندارم كه دنباله ی كارم را بگیرد و آنچه را كه ساخته ام به او تحویل بدهم. این انتقامش است. او مرا از اخلاف محروم كرده است." و بعد لبخندزنان دست زینی را نوازش كرد و او را تا اتومبیل پسرش مشایعت كرد. كنار اتومبیل به صلدین گفت: "همه چیز را به او گفته ام. تو هنوز همان جوجه ی حاضری را با خودت حمل می كنی. حالا قضاوت را به عهده ی او می گذارم. سر این به توافق رسیدیم."

 

زینت وكیل به سوی پیرمرد كه كت و شلوار گشادش به تنش زار می زد پیش رفت، دستش را بر گونه ی او نهاد و لباش را بوسید.

 

*

 

پس از این كه زینت در خانه ی هرزگی های پدرش به او خیانت كرد، صلدین چمچا از دیدار و پاسخ به پیغام هایی كه در هتل می گذاشت خودداری كرد. نمایش بانوی میلیونر و سفر گروه تئاتر به پایان رسیده و وقت بازگشت به خانه انگلیسیش نزدیك می شد. چمچا پس از میهمانی آخر شب یك راست به اتاقش رفت. داخل آسانسور زن و شوهر جوانی كه معلوم بود دُوران ماه عسل را می گذرانند با گوشی به موسیقی گوش می دادند. مرد زیر گوش زن زمزمه كرد: "راستی، بگو ببینم،‌ هنوز بعضی وقت ها به نظرت مثل غریبه ها می آیم؟" زن جوان در حالی كه با علاقه لبخند می زد سری تكان داد و گفت: "نمی شنوم چه می گویی." و گوشی را برداشت. مرد تكرار كرد: "غریبه. هنوز گاهی مرا غریبه می بینی؟" زن همچنان لبخندزنان گونه اش را بر روی شانه استخوانی مرد نهاد و گفت: "آره. یكی دوبار شده." و گوشی را مجدداً به گوش هایش نهاد و بار دیگر بدن هایشان ریتم موسیقی را گرفت. چمچا از آسانسور خارج شد و زینی را دید كه پشتش را به در اتاق تكیه داده و روی زمین نشسته بود.

 

*

 

داخل اتاق ویسكی سودای فراوانی برای خودش ریخت و گفت: "خجالت دارد. چرا مثل بچه ها رفتار می كنی؟"

 

آن روز بعدازظهر بسته ای از پدرش رسیده بود. داخل آن قطعه ی كوچك چوب و مقدار زیادی اسكناس بود. آنهم نه روپیه، بلكه پوند استرلینگ. می توان گفت خاكستر درخت گردو بود. چمچا پُر از احساسی بدوی، حالا كه سر و كله ی زینت پیدا شده بود‏، سر او تلافی می كرد. با شرارتی عمدی گفت: "خیال می كنی دوستت دارم؟ فكر می كنی پیشت می مانم؟ من زن دارم."

 

زینت گفت: "نمی خواستم به خاطر من بمانی. به دلیلی برای خودت این را می خواستم."

 

چند روز قبل به نمایش هندی یكی از آثار سارتر رفته بود كه روی مسأله ی شرم دُور می زد. در متن اصلی شوهری به زنش مظنون می شود و ترتیبی می دهد كه زن را حین خیانت گیر بیندازد. به زن می گوید به یك سفر تجارتی می رود، ولی چند ساعت بعد باز می گردد تا جاسوسی زنش را بكند و زانو می زند تا از سوراخ كلید درِ وُرودی، داخل خانه را زیر نظر بگیرد ولی احساس می كند كسی پشت سرش ایستاده است. بی آن كه برخیزد می چرخد. زنش است. ایستاده و با واكنشی ناگهانی نگاه پُر نفرتش را به او دوخته است. این پرده: مرد زانو بر زمین زده، زن ایستاده كه نگاهش را به پایین دوخته است، كهن گونه ی سارتر است. Archtype] اصطلاح روانشناسی به مفهوم الگو یا طرح اصلی كه نمونه های دیگر نماینده آن و یا نسخه برداری از آن است.[ ولی در برگردان هندی، شوهر زانو زده نفهمید كسی پشتش ایستاده است و از حضور ناگهانی همسر به شگفتی آمد، از جای برخاست تا با زن روبرو شود. آن وقت هیاهو به راه انداخت و آنقدر داد و فریاد كشید تا اشك زن درآمد و بعد او را در آغوش كشید و با هم آشتی كردند.

 

چمچا به تلخی به زینت گفت: "می گویی باید خجالت بكشم. آن هم تو كه شرم سرت نمی شود. هرچند، این یكی از خصوصیات ملی ما است. به گمان من هندی ها ظرافت اخلاقی لازم را برای درك تراژدی ندارند و از این رو از درك ایده ی شرم نیز قاصرند."

 

زینت وكیل ویسكیش را تمام كرد و در حالی كه دست هایش را بالا نگه می داشت گفت: "بسیار خوب. دیگر لازم نیست چیزی بگویم. من تسلیم شدم و دارم می روم، آقای صلدین چمچا. فكر می كردم هنوز زنده هستی. یعنی فقط نفس می كشی. اما اشتباه می كردم. معلوم شد در تمام این مدت مُرده بودی."

 

و پیش از آن كه با چشمان شیری اشك آلود از در خارج شود: "یك نكته ی دیگر. نگذار كسی زیاد خودش را به تو نزدیك كند. همه ی وسایل دفاعیَت را كنار می گذاری و آن وقت حرامزاده ها به قلبت خنجر می زنند."

 

و بعد از آن دیگر چیزی وجود نداشت كه او را به ماندن برانگیزد. هواپیما اوج گرفت، یك پهلو شد و در آسمان دُور زد. آن پایین جایی بود كه پدرش لباس های همسر مُرده اش را به خدمتكار می پوشاند. طرح جدید ترافیك مركز شهر را كاملا فلج كرده بود. سیاستمداران می كوشیدند با انجام پادی پاترا [padyatra]، از این سر تا آن سر كشور را پای پیاده به قصد زیارت بپیمایند تا سریعتر پیشرفت كنند. روی دیوارهای شهر نوشته بودند: اندرز به سیاستمداران، تنها راه موجود: به جهنم پادی پاترا كنید. و در بعضی از جاها نوشته بودند: "به آسام."

 

حالا دیگر هنرپیشه ها هم قاطی سیاست شده بودند. ام?جی?آر، ان?تی?رامارائو، باچان و دورگا خوت [Bachchan, Durga Khote] گله می كردند كه انجمن های هنرپیشگان می بایست جبهه ی سرخ باشد. صلدین چمچا در پرواز ۴۲۰ چشمانش را بست و نفس راحتی كشید. چیزی حین حركت در گلویش جا افتاده بود. احساس كرد صدایش خود به خود به حالت مطمئن قبلی، یعنی خود انگلیسیش باز می گردد.

 

اولین واقعه ی اضطراب آوری كه در این پرواز برای آقای چمچا پیش آمد، این بود كه زن رؤیاهایش را در میان مسافرین دید.

 

 

 

۴

 

 

 

در رؤیا زن به آن جذابیت نبود و قد كوتاهی داشت. ولی همین كه نگاه چمچا به زنی افتاد كه با خونسردی از میان صندلی های هواپیمای بُستان می گذشت، كابوس شب قبل را به خاطر آورد. پس از رفتن زینت وكیل به خوابی آشفته فرو رفته و در رؤیایی آمیخته به الهام تصویری دیده بود: زنی تروریست با لهجه ی كانادایی و صدایی چنان نرم و زمزمه وار كه ژرفا و آهنگش به اقیانوسی می ماند كه از دوردست شنیده شود. زن رؤیا آنقدر مواد منفجره به خودش نصب كرده بود كه بیشتر مانند بمب بود تا تروریست. زن هواپیما نوزاد به خواب رفته ای را در آغوش داشت. بچه را چنان ماهرانه قنداق كرده و چنان تنگ در آغوش گرفته بود كه تنها دسته ای از موهای قهوه ای رنگش دیده می شد. تأثیر رؤیای شب قبل چنان بود كه چمچا گمان برد آنچه در بغل زن می بیند بچه نیست، بلكه یك دسته دینامیت همراه با ساعت مخصوص است و كم مانده بود فریاد بكشد، اما به خود آمد و در دل به ملامت خود پرداخت. این درست از آن یاوه های خرافاتی بود كه می خواست از خودش دور كند. او مردی بود تمیز و كت و شلوار پوشیده كه دكمه های كتش را بسته و راهی لندن شده بود تا زندگی شاد و مطمئنی را دنبال كند. او عضو دنیای واقعیات بود.

 

صلدین جُدا از دیگر اعضای گروه تئاتری بازیگران پروسپیرو، به تنهایی سفر می كرد. این بازیگران كه تی شرت های فنسی-‌ آ-دونالد [Fancy-a-Donald] پوشیده، گردن های خود را به شیوه ی رقاصه گان ناتیام [Natyam] حركت می دادند و در ساری های بنارسی مضحك شده بودند،‌ در كابین درجه ی دو پلاس بودند و مُدام شامپانی ارزان قیمت هواپیمایی را می نوشیدند و میهمانداران را كه رفتاری اهانت آمیز در پیش گرفته بودند عاجز می كردند. هرچند هندی بودن میهمانداران باعث می شد بدانند كه بازیگران آدم های نازلی هستند و خلاصه این ادامه ی همان رفتار ناشایسته ای است كه در تئاتر امری عادی محسوب می شود. زن بچه به بغل از آن سوی بازیگران رنگ پریده نگاه مخصوصی می كرد كه گویی آن ها مشتی دود یا سراب های گرمسیری یا ارواح هستند. برای آدمی مثل صلدین چمچا این كه یك انگلیسی، انگلیسی بودن را خوار بشمارد آنقدر دردناك بود كه نمی توانست به آن بیندیشد. نگاهی به روزنامه اش انداخت كه در آن پلیس تظاهرات راه آهن را به وسیله ی گلوله های پلاستیكی متوقف می كرد. بازوی خبرنگاری را شكسته و دوربینش را خُرد كرده بودند. پلیس "اطلاعیه ای" چاپ كرده بود: "نَه خبرنگار و نَه هیچ شخص دیگری عمدا مضروب نشده است." چمچا به خواب رفت و شهر قصه های گمگشته، درختان قطع شده و ضربه های غیر عمدی در ذهنش رنگ باخت. اندكی بعد، وقتی دیدگانش را گشود، برای دومین بار در آن سفر خوفناك یكه خورد. مردی كه به توالت می رفت از كنارش گذشت. ریش گذاشته و عینك ارزان قیمتی با شیشه های رنگین به چشم داشت. ولی هر طور بود چمچا او را بازشناخت. این مسافر ناشناس كابین درجه دوی پرواز آ- آی- ۴۲۰ همان افسانه ی زنده، سوپراستار گمشده، جبرئیل فرشته بود.

 

"خوب خوابیدید؟" سؤال خطاب به او بود. سرش را گرداند و از دیدن بازیگر بزرگ سینما چشم پوشید تا به آدم عجیب و غریب دیگری كه در صندلی پَهلویی نشسته بود خیره شود. این یك امریكایی شگفت انگیز بود با كلاه بیس بال، عینك دسته فلزی و تی شرتی به رنگ سبز نئون كه روی سرتاسر سینه اش دو اژدهای طلایی درخشان پیچ و تاب می خوردند و درهم می رفتند. چمچا این فرد را از حوزه ی دیدش محو كرده بود تا خودش را در پیله ی تنهایی بپیچد، اما حالا دیگر خلوتش به پایان رسیده بود.

 

مرد اژدها در حالی كه دست بزرگ سرخش را به سوی چمچا دراز می كرد گفت: "یوجین دامزدی[Eugene Dumsday]، در خدمتگزاری حاضرم. خانم شما و پاسداران مسیحی."

 

چمچا خواب آلود سری جنباند و گفت: "سركار، نظامی هستید؟"

 

"هاه! هاه! بله آقا، می شود گفت كه نظامی هستم. یك سرباز پیاده. خاكسار آقا. در ارتش پاسداران قادر متعال." ها. منظور پاسدار قادر متعال است. خوب چرا زودتر نگفتی. "من خادم علم هستم آقا، و باعث افتخار من بوده است كه ملّت بزرگ شما را زیارت كنم تا با بدترین آفات و سیاهكاری كه ذهن مردم را اشغال كرده مبارزه كنم آقا."

 

"متوجه منظورتان نیستم."

 

دامزدی صدایش را پایین آورد: "منظورم میمون بازی است آقا، داروینیسم. نظریه ی تكامل، بدعت آقای چارلز داروین را می گویم." از لحن صدایش پیدا بود كه نام داروین اندوهگین و فلكزده برایش مترادف با نام هر هیولای سم داری مانند بیلزبوب، آسمودئوس [Beelzebub, Asmodeus] یا خود ابلیس است و به همان نسبت نفرتش را برمی انگیزد. دامزدی درد دل كرد: "من به هموطنانتان درباره ی این داروین و كتاب هایش هشدار دادم، آن هم با كمك پنجاه و هفت اسلاید شخصی ام. همین تازگی در میهمانی روز تفاهم جهانی در روتاری كلاب كوچین و كرالا سخنرانی داشتم و از كشور خودم و جوان هایش حرف زدم، آقا من می بینم این جوان ها گم شده اند. جوانان امریكا را می گویم. من آن ها را می بینم كه در یأس و ناامیدیشان به مواد مخدر پناه می برند، و حتی، رك و پوست كنده بگویم آقا، به روابط جنسی قبل از ازدواج رو می آورند. من این حرف را در آنجا زدم و حالا هم به شما می گویم آقا. اگر من هم باور می كردم كه جدم میمون است، حتما مثل آن ها افسرده و مأیوس می شدم."

 

جبرئیل فرشته آن طرف نشسته و از پنجره به بیرون چشم دوخته بود. نمایش فیلم سینمایی آغاز می شد و چراغ ها را كم نور می كردند. زن بچه به بغل همچنان سرپا بود و بالا و پایین می رفت. شاید می خواست بچه را ساكت نگه دارد. چمچا كه احساس می كرد باید چیزی بگوید پرسید: "چطور واكنش نشان دادند؟"

 

همسایه اش مردّد ماند و آخر گفت: "به نظرم بلندگوها اشكال پیدا كرده بودند. این تنها حدسی است كه می زنم. واِلّا آن آدم های خوب بنا نمی كردند با هم صحبت كردن. حتما فكر می كردند حرف من تمام شده."

 

چمچا اندكی شرمگین شد. گمان می كرد در آن كشور مؤمنین دوآتشه،‌ ایده ی دشمنی علم با خدا، به راحتی طرفدار پیدا می كند. ولی واكنش اعضای كلوپ روتاری كوشین تصوراتش را نقش بر آب كرده بود. دامزدی در نور كم سوی سینما، با صدای گاومیشی و بی گناهش، بی آن كه بداند چه می كند به نَقل داستان ادامه داد. پس از گشت و گذار در اطراف بندرگاه طبیعی و باشكوه كوشین كه واسكودوگاما در جستجوی ادویه به آن راه یافته و سراسر تاریخ مبهم شرق و غرب را آغاز كرده بود، با عده ای بچه شیطان پُر از آهای مستر اوكی برخورد كرده بود. بچه ها گفته بودند: "های مستر بس، شما حشیش خواست، صاحب؟ هی مستر امریكا، بس آنكل سم، شما تریاك خواست؟ بهترین تریاك، بالاترین قیمت، اوكی؟ كوكایین؟"

 

صلدین بی اراده زد زیر خنده. این واقعه حتما ناشی از انتقام داروین بود. اگر دامزدی داروین، آن عتیقه ی مفلوك یقه آهاری را را مسؤول فرهنگ مواد مخدر امریكا می دانست، چه بهتر كه شخص خودش را در سراسر گیتی نماینده ی همان اخلاقی بشناسد كه مشتاقانه بر علیهش مبارزه می كرد. دامزدی با نگاهی دردناك و توبیخ آمیز به او خیره شده بود. سرنوشت تلخی بود. آدم امریكایی باشد، خارج هم باشد، اما نفهمد چرا این قدر مورد بی مِهری است.

 

پس از خنده ی بی اختیار صلدین، دامزدی قهر كرده و با حالتی دردمند شروع به چرت زدن كرد و چمچا را با افكارش تنها گذاشت. آیا این فیلمی كه در هواپیما نشان می دادند از نمونه های پَست مقیاس تكامل بود كه سرانجام به طور طبیعی به دنبال انتخاب اسب نابود می شد، یا از آن دسته فیلم های عجیب و غریب كه شلی لانگ و چِوی چیس [Shelley Long, Chevy Chase] تا ابد در آن ها بالا و پایین می پریدند؟ آنقدر سهمناك بود كه نمی شد زیاد به آن اندیشید. مثل تصویر جهنم بود... چمچا داشت به خواب می رفت كه چراغ های كابین روشن شد،‌ فیلم را متوقف كردند و وهم سینما با تصور تماشای اخبار تلویزیونی جا به جا شد،‌ زیرا چهار نفر تفنگ به دست را دید كه فریاد زنان در راهروهای هواپیما می دویدند.

 

*

 

مسافران هواپیمای ربوده شده را صد و یازده روز در باند فرودگاهی كه امواج ماسه ای صحرا در اطرافش فرو می ریخت رها كردند، زیرا پس از این كه سه مرد و یك زن هواپیماربا خلبان را وادار به فرود آوردن هواپیما كردند، هیچ كس نمی دانست با مسافران چه كند. آن ها نه در فرودگاهی بین المللی، بلكه در قطعه زمینی در گوشه ی صحرا در نزدیكی واحه ی مورد علاقه یكی از شیوخ كه به طرز مضحكی ساخته شده و درست به اندازه ی فرود آمدن یك جامبوجت بود،‌ فرود آمده بودند. اكنون یك شاهراه شش باندی هم برای دسترسی به این فرودگاه ساخته بودند كه زنان و مردان جوان و بی همسر آن را بسیار می پسندیدند. تفریحشان این بود كه با اتومبیل های كم سرعت خود، گشت زنان در آن گستره ی برهوت، از پنجره یكدیگر را دید بزنند. اگرچه از وقتی ۴۲۰ در اینجا فرود آمده بود، شاهراه از ماشین های زره پوش، كامیون های ژاندارمری و لیموزین های بیرق دار انباشته بود. وقتی سیاستمداران بر سر تقدیر هواپیما چانه می زدند- می خواهد توفان بشود می خواهد نشود- در حالی كه دودل مانده بودند كه آیا به قیمت جان مسافرین بر سر مواضع خود پافشاری كنند یا به كلی وا بدهند، سكون غریبی هواپیما و حول و حوش آن را فرا گرفت و چیزی نگذشت كه سراب ها آغاز شد.

 

ابتدا ماجراها مُدام پشت هم ردیف می شد، گروه چهار گانه ی هواپیماربایان طوری سرحال و در عین حال عصبی رفتار می كردند كه انگار به جریان برق متصل بودند. وقتی كودكان جیغ می كشیدند و وحشت چون لكه ای به اطراف پخش می شد،‌ چمچا با خود گفت: این بدترین لحظات است. اگر اینطور ادامه پیدا كند معلوم نیست چه بلایی به سرمان می آورند. اما آن ها به سرعت كنترل همه چیز را در دست گرفتند. سه مرد و یك زن،‌ بدون ماسك، همگی خوش سیما، كه دست كمی از هنرپیشه ها نداشتند. حالا كه ستاره هم شده بودند، اگرچه ستاره های دنباله داری كه افول می كردند. به علاوه نام های مستعار صحنه ای هم داشتند: دارا سینگ، بوتا سینگ، من سینگ و زن تاولان [Tavleen] نام داشت. زن رؤیایی بی نام و نشان بود. گویی خیال خواب آلود چمچا فرصتی برای نام های مستعار نداشت، ولی تاوالان مانند زن رؤیا با لهجه ی كانادایی سخن می گفت. لهجه ای نرم، با آن "او"های موكد كه وجه تمایزش بود. پس از این كه هواپیما در واحه ی آل زمزم بر زمین نشست، برای مسافرین كه با توجهی وسواس آمیز، مثل رسواهایی كه با مار كُبرا روبرو شوند ربایندگان را می پاییدند، مسلم شد كه این مردان خوش سیما وضع خاصی داشتند. گونه ای عشق به آماتوربازی و ماجرا، ریسك و مرگ كه وادارشان می كرد مرتب در قاب درهای باز هواپیما ظاهر شوند و به تیراندازان حرفه ای كه بی تردید میان درختان نخل واحه پنهان بودند، خودی نشان بدهند. زن در این خُل بازی ها شركت نمی كرد و ظاهراً با كف نفس از سرزنش هم قطارانش دوری می جست. او نسبت به زیبایی خود حساس نبود و همین در مقام خطرناكترین فرد گروه قرارش می داد. صلدین چمچا دریافت كه مردان جوان بیش از آن نازك نارنجی و خودپسند بودند كه بتوانند كشتار و خونریزی را تاب بیاورند. آن ها نمی توانستند به راحتی كسی را بكشند و قصدشان از هواپیماربایی بیشتر این بود كه بر صفحات تلویزیون ظاهر شوند. اما تاوالان برای كار آمده بود. چشمانش زن را دنبال می كرد. با خود می گفت این مردها بلد نیستند. آن ها می خواهند مثل هواپیماربایانی كه در سینما و تلویزیون دیده اند رفتار كنند، و در واقع مثل میمون ادای تصویری ناقص را در می آورند. آن ها كرم هایی هستند كه دُم خود را می خورند. اما زن به اوضاع وارد است... مادامی كه دارا، بوتا و سینگ، خرامان این طرف و آن طرف می گشتند، او ساكت می نشست و با آن نگاه درون گرا مسافران را مرعوب می كرد.

 

آن ها چه می خواستند؟ خواست تازه ای در كار نبود. استقلال برای كشورشان، آزادی انجام مناسك دینی، آزادی زندانیان سیاسی، عدالت، مقداری پول نقد و سفر امن به كشور انتخابی شان. بسیاری از مسافران به رغم این كه مُدام تهدید به قتل می شدند، با آن ها همدردی می كردند. وقتی در قرن بیستم زندگی می كنی، به آسانی می توانی با آدم های مستاصلتر از خودت كه می خواهند تغییرات رویدادها را تحت اراده ی خویش در آورند احساس مشتركی بیابی.

 

هواپیماربایان پس از فرود، همه ی مسافران را به جز پنجاه نفر آزاد كردند،‌ زیرا نمی توانستند تعداد بیشتری را زیر نظر بگیرند. زنان و كودكان و سیك ها را آزاد كردند. اینطور كه معلوم شد، صلدین چمچا تنها عضو گروه پروسپیرو بود كه با آزادیش مخالفت كردند و صلدین احساس كرد به منطق منحرف اوضاع تن می دهد. به جای این كه از آزاد نشدنش دلخور یا خشمگین باشد، از این كه از شر همكارانش خلاص شده و دیگر ناچار نیست لات بازی هایشان را تحمل كند نفس راحتی كشید و با خود گفت خدا را شكر كه از دست این آشغال ها خلاص شدم.

 

اوجین دامزدی، عالم خلقت گرا كه تازه پی برده بود هواپیماربایان خیال رها كردنش را ندارند و نمی توانست این فكر را تحمل كند، از جا برخاست و در حالی كه با آن قد درازش چون آسمانخراشی در گردباد تكان تکان می خورد، با حالتی هیستریك شروع به داد و فریاد و گفتن كلمات نامربوط كرد. آخر سر از گوشه ی دهانش كف جاری شد و با وضعی تب آلود زبانش را در آورد و كف ها را لیسید. خُب دیگه، همینجا تمومش كنین گانگسترها. دیگه بسه مُرده شور بُرده ها، گفتم بسه. از كجا این فكر، چطور فكر كردین می تونین... و همینطور ادامه می داد و در كابوس بیداریش دست و پا می زد و هرچه به دهانش می آمد به هم می بافت تا این كه یكی از آن ها، خُب معلوم است كدام، تاولان، پیش آمد، قنداق تفنگش را چرخاند و با یك ضربه فك دامزدی را شكست. از آن هم بدتر، چون كه دامزدی تف كار، وقتی دهانش را با تفنگ بستند مشغول لیسیدن لبهایش بود، نوك زبانش هم كنده شد و روی پای صلدین چمچا افتاد و بلافاصله مالك سابق آن، یعنی اوجین دامزدی، نیز بی زبان در میان بازوان هنرپیشه از هوش رفت.

 

ولی اوجین دامزدی با از دست دادن زبانش آزادیش را به دست آورد. سرانجام مُبَلِغ موفق شد با تسلیم وسیله ی تبلیغش ربایندگان را مجاب كند. آن ها نمی خواستند از یك آدم زخمی مواظبت كنند. ممكن بود قانقاریا بگیرد و یا بلای دیگری به سرش بیاید. این بود كه به جمع خارج شوندگان از هواپیما پیوست. در نخستین ساعات حادثه، ذهن صلدین چمچا به مسایل جزیی و بی اهمیت می پرداخت و مرتب سؤالات بیهوده مطرح می كرد. آیا این تفنگ ها اتوماتیك است؟ چه نوع تفنگی است؟ آن ها چطور توانستند این همه سلاح را قاچاقی وارد هواپیما كنند؟ به كجاهای آدم اگر شلیك كنند زنده

می ماند؟ "آن ها حتما خیلی ترسیده اند. هر چهار نفرشان. چقدر مرگ را نزدیك احساس می كنند... وقتی دامزدی رفت، تصور كرد دیگر تنها شده است، ولی مردی نزدیك شد و در حالی كه می گفت ببخشید یار، می توانم اینجا بنشینم؟ در جای دامزدی خلقت گرا نشست و ادامه داد، اینطور مواقع آدم به همزبان احتیاج دارد. مرد، جبرئیل فرشته ستاره ی سینما بود.

 

*

 

پس از اولین روز متشنجی كه بر روی زمین گذشت، روزی كه در طول آن سه جوان هواپیمارُبا عمامه ای به سر به نحو خطرناكی به مرزهای دیوانگی نزدیك می شدند و در برهوت شب فریاد می زدند، بیایید حرامزاده ها، بیایید ما را بگیرید. و یا خدایا، خداوندا، الان كماندوهای بی پدر و مادرشان را می فرستند، آن امریكایی های مادر جنده را، و آن انگلیسی های خواهر جنده را. در این دقایق بازمانده ی گروگان ها چشمانشان را بسته دعا می خواندند، این نشانه های ضعف هواپیماربایان آن ها را بیش از پیش گرفتار وحشت می كرد- بله پس از اولین روز، همه چیز به حالتی درآمد كه بفهمی نفهمی عادی می شد. روزی دوبار، اتومبیلی برای مسافرین بُستان غذا و نوشابه می آورد و آن را روی باند می گذاشت. مسافرین ناچار بودند در حالی كه هواپیماربایان در امنیت هواپیما آن ها را زیر نظر داشتند، كارتن ها را به داخل حمل كنند،‌ ولی گذشته از این رویداد روزانه، تماس دیگری با دنیای خارج نداشتند. رادیو از كار افتاده بود و هیچ خبری نبود،‌ انگار این حادثه به كلی از یادها رفته یا چنان شرم آور است كه آن را از پرونده ها خارج كرده اند. من سینگ فریاد زد: "این حرامزاده ها ما را ول كرده اند تا بپوسیم." و گروگان ها با خشم در تأییدش گفتند: "هیرجاها! چوئی ها! گه ها."

 

 گرما و سكوت مانند شولایی گِردِشان پیچیده بود و در این هنگام بود كه سوسو زدن اشباح را از گوشه ی چشمشان دیدند. عصبی ترینشان كه جوانی ریش بُزی با موهای خیلی كوتاه مجعد بود، دمدمه های صبح، در حالی كه از وحشت فریاد می كشید از خواب جست. می گفت اسكلتی را دیده است كه سوار بر شتر از میان تپه های ماسه ای صحرا می گذرد. دیگر گروگان ها كره های رنگینی را می دیدند كه از آسمان آویخته بودند و یا این كه صدای بر هم خوردن بال های غول آسا را می شنیدند. سه مرد هواپیماربا در اندوهی تقدیر گرایانه فرو رفته بودند، تا این كه یك روز تاولان آن ها را به تشكیل جلسه ای فراخواند. در طول گفتگو صداهای خشمگینشان از ته هواپیما به گوش مسافرین می رسید. جبرئیل فرشته به چمچا گفت: "دارد به آن ها می گوید باید التیماتوم صادر كنند، یكی از ما را بكشند یا یك همچین چیزی.? اما هنگام بازگشت، افسردگی نگاهشان با شرم آمیخته بود و تاولان همراهشان نبود. جبرئیل زمزمه كرد: "این ها دل و جرأتشان را از دست داده اند. دیگر رجز نمی خوانند. حالا برای تاولان بی بی ما چی مانده؟ هیچ. قصه ی خیمه شب بازی است."

 

و اما زن چه كرد:

 

برای این كه به اسرا و همكاران هواپیمارُبایش ثابت كند كه تصور شكست یا تسلیم هرگز در اراده اش خللی وارد نخواهد كرد، از انزوای موقتش در سالن ككتیل درجه ی یك بیرون آمد و مانند میهمانداری كه كاربرد وسایل ایمنی را نشان می دهد در برابرشان ایستاد. اما به جای پوشیدن جلیقه ی نجات و در دست گرفتن شیلنگ مخصوص باد كردن و سوت و غیره، ناگهان جلابه ی سیاه گشادی را كه تنها پوششش بود از تن در آورد و لخت مادرزاد در مقابلشان ایستاد تا همگی زرادخانه ی بدنش را ببینند. نارنجك ها چون سینه های اضافی می نمود و دینامیت ها را درست همانطور كه چمچا در خواب دیده بود با اسكاچ روی ران هایش چسبانده بود. بعد لباسش را پوشید و با آن ته صدای اقیانوسیش شروع به صحبت كرد: "وقتی هدفی بزرگ پا به عرصه ی وجود می گذارد، چند سؤال اساسی مطرح می شود. تاریخ از ما می پرسد ما در راه هدف چگونه ایم؟ آیا سازش ناپذیر، مطلق گرا و قدرتمندیم یا این كه افرادی هستیم سازشكار و اهل معامله، از آن ها كه پیرو مصلحت زمانه اند و سرانجام وا می دهند؟" بدنش پاسخ او را به بقیه داده بود. گذشت زمان در توالی روزها ادامه یافت.

 

محیط بسته و گرم و خفقان آور اسارت، محیطی كه دوستانه و در عین حال حاكی از فاصله ها بود، در صلدین چمچا میل به مباحثه با زن را بیدار می كرد. می خواست بگوید انعطاف ناپذیری گاه جنون است و گاه استبداد. كه عدم انعطاف از شكنندگی حكایت می كند، در حالی كه انعطاف پذیری صفتی است انسانی كه قدرت و دوام را می پرورد، ولی همچنان لب فروبست و در بی حالی روزها فرو رفت. جبرئیل فرشته در جیب صندلی مقابلش دفترچه ی دستنویس های دامزدی را یافت. در این مدت چمچا متوجه شده بود كه ستاره ی سینما با كوشش بسیار در برابر خواب مقاومت می كند و از این كه با پلك های سنگین خطوط دفترچه ی دامزدی را به صدای بلند و بعد كم كم از حفظ می خواند و در حالی كه چشمانش به هم می رود، به زور آن ها را باز نگه می دارد، تعجبی نمی كرد. و اما دامزدی در دفترچه نوشته بود: در واقع علما نیز در تلاش اثبات وجود خدا هستند و فقط مانده اند! ثابت كنند كه گرایش به اتحاد و نیرویی واحد وجود دارد و الكترومانیه تیزم، جاذبه و نیروهای قوی و ضعیف فیزیك جدید همگی جنبه ها یا گوشه هایی از آن هستند. آن وقت چه می شود؟ كهن ترین ایده، یعنی وجودی برتر را خواهیم داشت كه كنترل خلقت را كاملا در دست دارد... "می بینی، دوستمان دارد می گوید، اگر ناچار بشوی میان یكی از این میدان های بی جان نیرو و خدای زنده و واقعی یكی را انتخاب كنی، چه خواهی كرد؟ نكته جالبی است نه؟ آدم نمی تواند برای جریان برق دعا بخواند. یا از یكی از این امواج كلید بهشت را درخواست كند. فایده ای ندارد." چشمانش را یك دَم بست و ناگهان گشود: "این حرف ها همه اش مزخرف است، حالم را به هم می زند."

 

روز دوم چمچا به نفس بدبوی جبرئیل عادت كرد. هرچه بود در آن گیر و دار عرق ریزی و تشویش، كسی بوی بهتری نمی داد، اما به چهره اش نمی شد بی اعتنا ماند. طوق های كبود ناشی از بی خوابی كه دُور چشمش بسته بود، چون لكه های چربی پخش می شد و تمامی پوستش را فرا می گرفت. سرانجام مقاومتش به انتها رسید. سرش را روی شانه ی صلدین گذاشت و از حال رفت و چهار شبانه روز یكسره خوابید.

 

وقتی بیدار شد دید كه چمچا به كمك یكی از گروگان ها، مردی به اسم جلندری [Jalandari] كه قیافه ای موشی و ریش بزی داشت، او را بلند كرده و روی سری صندلی های خالی وسط هواپیما خوابانده است. به توالت رفت، یازده دقیقه ی تمام ادرار كرد و با نگاهی وحشتزده بازگشت و مجدداً پیش چمچا نشست، اما كلمه ای نمی گفت. دو شب بعد چمچا باز صدایش را شنید كه با خواب، یا آنطور كه بعداً معلوم شد با رؤیا در افتاده بود.

 

چمچا صدایش را شنید كه جویده جویده می گفت: "د همین كوه بلند دنیا سیكسابنگما فنگ Feng] [Xixabangma است كه هشت صفر سیزده متر ارتفاع دارد. نهمی آناپورنا[Annapurna] ، هشت صفر هفتاد متر." یا این كه از اول شروع می كرد: "شماره ی یك، چومولونگما [Chomolungma]، هشت هشت چهار هشت، دو، كا- ۲، هشتاد و شش یازده. كان چن جونگا [Kanchenjunga]، هشتاد و پنج نود و هشت. ماكالو، دائولاگیری، ماناسلو، نانگا پاربات [Makalu, Dhaulagiri, Manaslu,Nanga Parbat] هشت هزار و صد و بیست و شش متر."

 

چمچا پرسید: "داری كوه های بلندتر از هشت هزار متر را می شماری تا خوابت ببرد؟ درست است كه از گوسفند بزرگترند، ولی چندان زیاد نیستند."

 

جبرئیل فرشته خشمناك نگاهش كرد، سرش را پایین انداخت، تصمیمش را گرفت و گفت: "برعكس، برای این كه به خواب نروم آن ها را می شمارم."

 

و چنین بود كه صلدین چمچا به واهمه ی جبرئیل فرشته از خواب پی برد. آدم به همزبان نیاز دارد، و جبرئیل آنچه را كه پس از خوردن آن گوشت های نجس بر او گذشته بود با هیچ كس در میان نگذاشته بود. رؤیا از همان شب آغاز شد. فرشته خود همیشه در رؤیاها حضور داشت، اما در هیأت هم نامش، جبرئیل مَلِك مقرب. سپونو، نقش بازی كردن و این حرف ها نیست. در خواب من و جبرئیل یكی هستیم. من جبرئیل مَلِك مقرّبم و او من است.

 

سپونو، جبرئیل هم مثل زینت وكیل از شنیدن نام كوتاه شده ی صلدین به وجد آمده بود: "به به. آدم را قلقلك می دهد. آدم می خواهد از خنده غش كند. پس حالا چمچای انگلیسی شده ای. خُب باشد آقای سلی سپون [Sally Spoon] . این هم لطیفه ی اختصاصی خودمان." جبرئیل فرشته از آن آدم هایی بود كه متوجه نمی شد كسی را كفری كرده است. سپون، سپونو، چامچ خودم. صلدین از همه شان نفرت داشت، هر چند جز نفرت ورزیدن كاری نمی شد كرد.

 

شاید به خاطر این لقب ها بود،‌ شاید هم نه. در هر صورت صلدین اعترافات جبرئیل را رقت انگیز و بی مزه یافت. تعجبی نداشت كه در خواب به جلد فرشته برود. هرچه باشد در عالم رؤیا هر بلایی ممكن است به سر آدم بیاید. ویژگی این خواب فقط خود بزرگ بینی مبتذل آن بود. اما جبرئیل داشت از ترس عرق می ریخت. ملتسمانه گفت: "سپونو، موضوع این است كه هر وقت به خواب می روم، رؤیا درست از همانجایی كه تمام شده بود شروع می شود. همان خواب در همانجا. مثل یك ویدئو كه وقتی از اتاق بیرون می روم خاموشش می كنند. یا،‌ یا این كه آن كه بیدار است اوست و كابوس بدپیر این است. خود پدر نامردش خواب می بیند. ما را، اینجا را. همه چیز را." چمچا خیره نگاهش كرد. گفت: "به سرم زده نه؟ خواب رفتن فرشته ها را كسی نمی داند، چه برسد به خواب دیدنشان را. دیوانگی نیست؟"

 

"آره. مثل دیوانه ها حرف می زنی."

 

ناله كنان گفت: "واقعاً چی به سرم آمده؟"

 

*

 

هر چه بیشتر بیدار می ماند، پُرحرفتر می شد و حالا دیگر همه ی گروگان ها، هواپیماربایان و حتی اكیپ رنگ پریده ی كاركنان هواپیما را سرگرم می كرد. همان مهماندارانی كه در گذشته اهانت آمیز رفتار می كردند و پرسنل تمیز و براق كه اكنون با قیافه ی عزاداران در گوشه ی هواپیما كز كرده و تمایل قدیمشان به بازی دایمی رامی از دست داده بودند، همگی جذب نظریات شگفت انگیز جبرئیل شده بودند كه از تناسخ سخن می گفت. او اقامتشان را در فرودگاه كوچك آل زمزم با تجدید زندگی در رحم مادر مقایسه می كرد و به همه می گفت اكنون دیگر برای این جهان مُرده اند و در راه تولدی تازه گام می زنند. این ایده ظاهراً شادش كرده بود، گو این كه بسیاری از گروگان ها می خواستند با طناب به صندلی ببندندش و آن وقت روی صندلی دیگری پریده توضیح داد كه روز رهاییشان زادروزی دیگر خواهد بود و این خوش بینی سرانجام شنوندگانش را ساكت كرد. جبرئیل فریاد زد: "عجیب است. ولی حقیقت دارد! آن روز نخست است و چون همگی در یك روز متولد می شویم، از آن روز تا آخر زندگیمان همسن خواهیم بود، وقتی پنجاه بچه از یك مادر متولد می شوند اسمش را چه می گذارید؟ خدا می داند، حتما پنجاه قلو."

 

تناسخ برای جبرئیل آشفته واژه ای بود كه بسیاری از تصورات را به زیر سپر می گرفت و در هم می آمیخت: برخاستن ققنوس از خاكستر، رستاخیز مسیح، حلول روح دالایی لاما در لحظه ی مرگش به بدن كودكی نوزاد، همه ی این ها همراه با بازگشت ویشنو و تغییر شكل ژوپیتر كه به تقلید ویشنو به هیأت گاو درآمده بود و چیزهای دیگر و البته تداوم انسان در زندگی های مختلف، گاه در قالب سوسك ها، گاه در كسوت شاهان. سیری دَوَرانی در جهت سعادت هیچ بازگشتن. ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش. چمچا به خود زحمت اعتراض نداد، واِلّا می توانست بگوید در بیشتر مثال هایی كه جبرئیل در تك گویی هایش می آورد، تناسخ بی نیاز از مرگ به وقوع پیوسته و حلول در قالب های تازه از طرق دیگری صورت پذیرفته بود. جبرئیل گرم صحبت، در حالی كه بازوها را چون بال هایی شاهانه تكان می داد، به هیچ وجه بُریده شدن حرفش را تاب نمی آورد: "كهنه باید از میان برود تا نو به دنیا بیاید و جز این ممكن نیست، متوجه حرفم هستید؟?

 

گاه این نطق های دور و دراز به گریه می كشید. فرشته ی هلاك از خستگی تعادلش را از دست می داد و گریان سر به شانه ی چمچا می نهاد و صلدین- اسارت طولانی بعضی كراهت ها را از بین می برد- صورتش را نوازش می كرد و فرق سرش را می بوسید. خُب بسه، راحت باش. و گاه نیز خشم و بی حوصلگی بر چمچا غالب می شد. هفتمین باری كه فرشته از شاه بلوط پیر گرامشی [Gramsci] نَقل قول كرد، صلدین با سرخوردگی فریاد زد شاید همین بلا دارد سر خودت می آید، پُرحرف. تو داری می میری و آن فرشته ی رؤیایی در جسمت حلول می كند.

 

*

 

جبرئیل بعد از صد و یك روز باز شروع به درد دل كرد: "می خواهی یك چیز واقعاً عجیب برایت بگویم؟ می خواهی بدانی من چرا اینجا هستم؟" و هر طور بود ادامه داد: "به خاطر یك زن. بله رئیس. برای تنها عشق بدپیر زندگیم. و من روی هم رفته سه ممیز پنج دهم روز را با او گذرانده ام. این خودش ثابت نمی كند كه واقعاً به سرم زده است؟ من دیوانه شده ام سپونو، چامچ عزیز.

 

و چطور برایت شرح بدهم آن سه روز و نیم را. آدم به چه مدت زمانی نیاز دارد تا بفهمد كه این بهترین و ژرف ترین است كه این همان است كه می خواسته. به جان خودت وقتی او را بوسیدم، انگار هوا پُر از جرقه شد، پُر از آن جرقه های مادرجنده یار. می خواهی باور بكن، می خواهی نكن. او گفت الكتریسته ی ساكن فرش است. اما من قبلاً هم از این هلو پوست كنده ها توی هتل ها بوسیده بودم. این یكی قطعا بهترین بود. خود خودش بود و آن شوك الكتریكی بی پیر، مجبور شدم از درد بپرم عقب."

 

برای اِبراز چگونگی آن زن كلمه ای نمی یافت. زن كوه یخش. واژه ای نبود كه آن لحظه را بیان كند.

 

لحظه ای كه زندگیش گویی تكه پاره كنار پایش ریخته بود و او به آن معنی بخشید: "تو نمی فهمی." فایده ای نداشت. "شاید تا به حال با كسی برخورد نكرده ای كه به خاطرش حاضر باشی دنیا را زیر پا بگذاری. كسی كه به خاطرش از هم چیز دست بكشی و سوار هواپیما شوی. او كوه اِوِرِست را پیموده بود. بیست و نه هزار و دو پا، شاید هم بیست و نه هزار و صد و چهل و یك پا را. صاف تا نوك كوه بالا رفته. فكر می كنی آدم برای یك همچین زنی سوار جامبوجت نمی شود؟"

 

هرچه جبرئیل فرشته برای توضیح علاقه ی وسواس آمیزش نسبت به آله لویا كُن كوهنورد بیشتر تلاش می كرد، صلدین بیشتر می كوشید خاطرات پملا را مجسم كند، ولی موفق نمی شد. ابتدا سایه ی زینی به سراغش می آمد و بعد از مدتی دیگر هیچ كس نبود. عشق آتشین جبرئیل داشت چمچا را به نهایت خشم و سرخوردگی می كشاند، اما فرشته بی توجه به این حالت با دست به پشتش می كوفت: "شاد باش سپونو، دیگر چیزی نمانده."

 

*

 

در روز صد و دهم تاوالان به سوی جلندری، آن گروگان كوچك اندام ریش بزی رفت، او را با انگشت نشان داد و با صدای بلند اعلام كرد، صبر و تحمل ما به پایان رسیده. تا به حال چندین التیماتوم فرستاده ایم، ولی جوابی نیامده و حالا وقت اولین قربانی است. بعد صاف در چشمان جلندری نگریست و حكم مرگش را صادر كرد: "مرتد، خائن حرامزاده، اول تو را می كشیم." آن وقت به كاركنان هواپیما دستور داد برای پرواز آماده شوند، زیرا مایل نبود بعد از تیرباران جلندری از بیرون غافلگیر شود. با نوك تفنگش جلندری را به سوی در باز هواپیما راند. مرد فریاد می زد و التماس می كرد. جبرئیل به چمچا گفت: "چشم های تیزی دارد. او موهایش را چیده است." تاولان از این رو جلندری را برگزیده بود كه او عمامه را برداشته و موهایش را قیچی كرده بود. عملی كه خیانت به ایمانش شناخته می شد. سردارچی قیچی شده. محكومیتی بدون حق فرجام خواستن.

 

جلندری زانو زده بود و لكه ای كه بر باسن شلوارش افتاده بود داشت پخش می شد. تاولان موهایش را گرفته و او را به سوی در می كشید. هیچ كس تكان نمی خورد. دارا، باتو، من سینگ از این تابلوی جاندار رو گردانده بودند. مرد پشت به در زانو زده بود. تاوالان وادارش كرد بچرخد و تیری به پشت گردنش خالی كرد. مرد خم شد و جسدش روی باند فرودگاه افتاد. تاولان در را بست.

 

من سینگ، جوانترین و عصبی ترین فرد گروه فریاد زد: "حالا چه بلایی به سرمان می آید؟ هر جا برویم كماندوها را می فرستند سراغمان. دیگر گاومان زاییده."

 

زن آرام گفت: "شهادت بالاترین امتیاز است. ما چون ستارگان به عرض می رویم. مانند خورشید."

 

*

 

ماسه جای خود را به برف سپرد. زمستان اروپا. روح سپید آن زیر قالی دگرگون كننده ی برف در میان شب می درخشید. كوه های آلپ، فرانسه، سواحل انگلستان و صخره های سپید كه برفراز مرغزارها خودنمایی می كردند. آقای صلدین چمچا میان دودلی و انتظار كلاه سیاه مدل انگلیسیش را به سرش گذاشته بود. دنیا دوباره پرواز آ- آی- ۴۲۰ بُستان را كشف می كرد. صفحات رادار هواپیما را نشان می دادند. پیام های رادیویی به گوش می رسید. اجازه ی فرود می خواهید؟ ولی آن ها اجازه نخواستند. بُستان برفراز سواحل انگلستان چون پرنده ی دریایی غول آسایی می چرخید و عقربه ی سوخت بالا و پایین می رفت تا سرانجام به صفر رسید.

 

آغاز درگیری برای مسافران تعجب آور بود. این بار سه هواپیمارُبا با تاولان جدال نمی كردند. دیگر زمزمه های خشمگین درباره ی سوخت یا داری چه كار می كنی بی پیر، به گوش نمی رسید و چنان كه گویی همه امیدشان را باخته باشند، با یكدیگر نیز سخن نمی گفتند. آن وقت من سینگ كه از خشم داشت می تركید به زن حمله كرد و گروگان ها كه به طرز غریبی از واقعیت به دور افتاده بودند، بی هیچ دخالتی ستیز آن دو را تا پای مرگ چنان تماشا كردند كه پنداری از وقایع روزمره و عادی زندگی و حكم تقدیر است. آن دو بر زمین افتادند و تاولان كاردش را در شكم سینگ فرو برد. همین، تمام شد. و كوتاهی آن بر بی اهمیتی ظاهریش دامن زد. و بعد، درست در لحظه ای كه زن به پاخاست، چرت همه پاره شد و فهمیدند كه قضیه شوخی بردار نیست و تاولان تا آخر خط خواهد رفت. او سیمی كه سوزن نارنجك های زیر پیراهنش، آن پستان های مرگ آور را به هم می پیوست در دست گرفت. بوتا و دارا به سویش دویدند ولی او سیم را كشید و ناگهان دیوارهای هواپیما فرو ریخت.

 

نه، مرگ نه. تولد.

 

فصل دوم

 

ماهوند

 

 

 

۱

 

 

 

آنجا كه جبرئیل تن در می دهد و به آنچه وقوعش ستیزناپذیر است تسلیم می شود، هنگامی كه با پلك های سنگین در مسیر نقش های رؤیای فرشتگیش می لغزد، در آن عوالم از كنار مادر مهربانش می گذرد. اما مادر اكنون وی را به نامی دیگر می خواند: شیطان. مادر او را شیطان می نامد، زیرا ظروف ناهار كاركنان ادارات را كه قرار است به شهر حمل شوند دستكاری كرده است. بچه ی شرور. مادر با دست هوا را می شكافد، این پَست بی شَرَف خوراك گوشتی مسلمانان را در قسمت ناهار هندوهایی كه گیاهخوار نیستند قرار داده و آن ها را جابجا كرده و حالا مشتریان به خون ما تشنه اند. شیطان كوچولو. اما علی رغم سرزنش هایش جبرئیل را در آغوش می گیرد، فرشته ی كوچك من، هر چه باشد پسر بچه، پسر بچه است. از كنار مادر عبور می كند و به خوابی سنگین فرو می رود. هر چه ژرفتر می رود، بیشتر رشد می كند، بزرگ می شود و این فرو شدن چون پرواز می نماید. صدای مادر از دور مانند نسیم می وزد، بابا نگاه كن چقدر عظیم الجثه شده ای. واه واه. صدای كف زدن. او چون غولی بی بال، پا بر آفاق ایستاده و بازوانش را به دُور خورشید حلقه كرده است. در رؤیای نخستین، روز ازل را در خواب می بیند. شیطان كه از بارگاه الهی رانده شد حین فرو افتادن از آسمان به بالاترین نقطه ی بارگاه، یعنی درخت سِدر كه در منتهای اورنگ الهی قرار داشت چنگ زد ولی دستش خطا كرد و به پایین پرتاب شد. اما او نابود نشد و به زندگی ادامه داد، چرا كه شیطان ابیات نرم و فریبنده اش را از طبقه ی پایین، یعنی جهنم می خواند. و چه ترانه های شیرینی می دانست. او با دخترانش گروهی پلید تشكیل داده بود، بله، با هر سه شان، لات، منات، عزی [Lat,Manat,Uzza]، دختران بی مادری كه همراه پدر می خندند و از پس دست هایشان به جبرئیل نیشخند می زنند. نمی دانی چه خوابی برایت دیده ایم. باز می خندند. برای تو و آن سوداگری [businessman] كه بالای كوه است. اما پیش از قصه ی سوداگر داستان های دیگر را بازگو كنیم. جبرئیل مَلِك مقرّب اینجا است و چشمه ی زمزم را بر هاجر مصری آشكار می سازد. شوهرش حضرت ابراهیم او را ترك گفته و هاجر كه با فرزندش در صحرا تنها مانده با خوردن آب خنك چشمه زنده می ماند. بعدها، وقتی جُرهوم [Jurhum] زمزم را با گل و غزال های طلا پُر می كند و چشمه تا مدتی ناپدید می شود، جبرئیل باز می آید و زمزم را به آن مرد، مُطلبِ چادرهای سرخ، پدر كودك مو نقره ای كه بعدها به نوبه ی خود پدر شد و فرزندش همان سوداگر بود، نشان می دهد. بله، سوداگر: دارد می آید.

 

گاه هنگامی كه جبرئیل به خواب می رود، بی آن كه در عالم رؤیا فرو رود آگاه می شود كه خوابیده است، آگاه می شود كه خواب می بیند، خواب آگاه شدنش را از رؤیا و آن گاه ناگهان دچار هراس می شود و سراسیمه فریاد می زند خدایا، ای خدای خوب، خدا، الله، من پدرم درآمده. مغزم خراب است. پاك دیوانه شده ام، خُل و چِل، عین میمون بازی در می آورم. و اما سوداگر نیز وقتی برای نخستین بار مَلِك مقرّب را دید، همین احساس را داشت: تصور كرد دیوانه شده و می خواست خود را از تخته سنگی به زیر افكند. تخته سنگی در بلندی ها، تخته سنگی كه بر آن درخت سِدر ]اشاره به معراج پیغمبر كه به درخت سِدرة المنتهی یا درخت سِدر تكیه كرد و درخت با وی سخن گفت. مولانا می گوید: جبرئیل عشقم و سِدرم تویی- من سقیمم عیسی مریم تویی. م.[ كم رشدی روییده بود. تخته سنگی به بلندی بام دنیا.

 

دارد می آید: از كوه حرا بالا می رود تا به غار برسد. تولدت مبارك. امروز به چهل و چهار سالگی رسیده ولی با این كه شهری كه به پشت سر و زیر پایش گسترده پر از ازدحام و هیاهوی جشن و سُرور است، همچنان تك و تنها از كوه بالا می رود. به مناسبت روز تولدش لباس تازه ای نپوشیده. لباس های تازه اش تمیز و مرتب پایین تختش همچنان تاشده مانده اند، چرا كه وی مردی است زاهدمنش. (این دیگر چه سوداگر عجیب و غریبی است؟)

 

سؤال: نقطه ی مقابل ایمان چیست؟

 

نه. جواب بی ایمانی نیست. چرا كه بی ایمانی بیش از اندازه قاطع، بسته و مسلم است. بی ایمانی خود گونه ای ایمان است.

 

شك.

 

این خمیره ی انسان است. اما فرشتگان چگونه اند؟ آنان كه در نیمه ی راه میان الله خدا و انسان اندیشمند [homosap] قرار گرفته اند. آیا فرشتگان نیز تا به حال گرفتار شك گشته اند؟ بله. آن ها روزی برخلاف خواست خدا غرولندكنان زیر اورنگ الهی پنهان شدند و با جسارت از آنچه ممنوع بود پرسیدند. پرسششان ضد پرسش بود: آیا درست است كه، آیا نمی توان استدلال كرد كه. آزادی، آن ضد پرسش قدیمی. البته خداوند كه در مدیریت ماهر است و در كاربرد اصول آن شیوه ای مخصوص به خود دارد، فرشتگان را آرام كرد. ابتدا دلخوشیشان داد كه: شما ابزار اراده ی من بر روی زمین و راهگشای بخشایش- لعنت انسان خواهید بود، و بقیه ی حرف های معمول و غیره. و یكباره اَجی مَجی، پایان اعتراض. بازهم هاله های نورانی به دُور سرها و رسیدگی به كارها. فرشتگان به آسانی آرام می شوند. كافی است آنان را به شكل ابزار و آلات در آوری تا آهنگت را چون چنگ بنوازند. انسان ها دیوانه های پُرطاقت تری هستند كه به همه چیز شك می كنند و حتی شهادت چشمان خود را نمی پذیرند. و آنچه در پشت چشمانشان می گذرد، و آنچه را كه هنگامی كه با پلك های سنگین به خواب می روند بر پشت چشمان بسته شان نفوذ می كند... فرشته ها، خُب آن ها چندان اراده ای ندارند. اراده كردن یعنی موافقت نكردن، یعنی تن ندادن، تسلیم نشدن.

 

می دانم. این گفته ها شیطانی است. این شیطان است كه مانع جبرئیل می شود.

 

من؟

 

سوداگر: ظاهرش چنان است كه باید باشد. پیشانی بلند، بینی عقابی، شانه های پهن، باسن باریك. دارای قد متوسط و ظاهری فكور است و طیلسانی دو تكه و عادی بر تن دارد كه درازای هر تكه اش چهارالell] : واحد قدیمی طول. هر ال حدود ۲۷ اینچ است. م.[ است و وی یكی را به دُور بدن پیچیده و دیگری را ردا وار بر شانه افكنده است. چشمانش درشت و مژگانش بلند ودوشیزه وار است. گام هایش نسبت به پاهایش بی اندازه بلند می نماید، اما وی مردی سبك پا است. یتیمان می آموزند چگونه چون هدف های متحرك به سرعت گام بردارند، واكنش نشان دهند، احتیاط كن، زبانت را نگه دار. از میان بوته های تیغ و درخت حنا می آید و از روی سنگ ها با دست و پا بالا می رود. مردی است سالم. از آن رباخوارهای نرم شكم نیست. و بله، یك بار دیگر بگویم، این باید سوداگر عجیبی باشد واله كه ازهمه چیز بُریده و سر به كوه و صحرا گذاشته، از كوه حرا بالا می رود و گاه تا یك ماه در بالای كوه می ماند كه تنها باشد.

 

نامش: نامی رؤیایی است كه در رؤیا تغییر یافته. اگر صحیح تلفظ شود "آن كه شایسته ی سپاس است" معنی می دهد. اما در اینجا به آن نام خوانده نخواهد شد. "آن كه از حرای پیر بالا و پایین می رود" نام دیگری است كه در جاهلیه به وی داده اند. و اگرچه نیك از آن آگاه است، در اینجا به آن نام نیز خوانده نخواهد شد. در اینجا او نه ماهومت نام دارد و نه مائوهامرد، بلكه برچسب شیطانی ای را كه فرنگی ها براو نهاده اند پذیرفته است. ویگ ها، محافظه كاران و سیاهان همگی برآن شدند تا نام هایی را كه دیگران ازروی تحقیر و از سر اهانت بر آنان نهاده بودند، با غرور به كار برند و از این راه نام را به نیرو مبدل كردند. از همین رو گوشه نشین ما نیز كه كوه می پیماید و انگیزه ی پیامبری دارد، ماهوند نامیده خواهد شد. ماهوند مترادف با شیطان. نامی كه در قرون وُسطی كودكان را از آن می ترساندند.

 

این همان مرد است. ماهوندِ سوداگر كه ازكوه گرمش درحجاز بالا می رود و زیر پایش سراب شهری درآفتاب می درخشد.

 

*

 

جاهلیه سراسر از شن و ماسه ساخته شده. بناهایش پیامد خیزش های صحرا است. شهری است با چشم اندازی شگفت انگیز: دُورتا دُور دیوار و چهار دروازه دارد و تمامی آن معجزه ای است به دست ساكنانش كه حیله ی تغییر شكل ماسه های سفید صحرای دور افتاده را كه جوهری بی ثباتی و مظهر ناپایداری، تغییر، خیانت و بی شكلی است آموخته و با كیمیاگری تار و پود ثبات نویافته ی خویش را از همان ماسه ها ساخته اند. این مردمان تنها سه یا چهار نسل از گذشته ی بادیه نشین خود، هنگامی كه چون ماسه های صحرا بی ریشه بودند و یا به تعبیری دیگر، به فراست دریافته بودند كه سفر خود منزلگاه است، فاصله داشتند.

 

مهاجران اما، برخلاف بادیه نشینان، دلبسته ی سفر نیستند. آنان سفر را بلایی می شمارند كه از سر نیاز به آن تن می دهند. برای مهاجر سفر وسیله ی رسیدن است.

 

 از این رو دیری نمی گذشت كه مردمان جاهلیه كه سوداگرانی تیزهوش بودند، در محل تلاقی راه های مهم كاروانرُو سكونت گزیده، با اراده ی خویش از ماسه ها وحدتی ساخته بودند. اكنون شن و ماسه در خدمت تجار نیرومند شهری و كوبیده ی آن سنگفرش كوچه های پُرپیچ و خم جاهلیه است. شب هنگام شعله های طلایی آتش از كوره ی گداخته ی پرداخت شن و ماسه برمی خیزد و پنجره های دراز و شكاف وار دیوار های بلند و ماسه ای قصر تجار ازشیشه پوشیده است. و در كوچه های جاهلیه گاری ها به روی چرخ های سیلیسی نرم حركت می كنند. اما من گاه از سر شرارت خیزابی عظیم را مجسم می كنم كه از آن سوی صحرا می آید، دیواری بلند از آب های كف آلود كه عربده كشان سر می رسد. فاجعه ای مایع، پُر از قایق هایی كه در هم می شكنند و بازوانی كه غرق می شوند، موجی از جزر و مد دریا كه این قصر های ماسه ای متفرعن را به هیچ، به همان دانه هایی كه سر منشاشان است مبدل خواهد كرد. اما در اینجا موجی نیست. آب دشمن جاهلیه است. هنگامی كه در كوزه های گلی حمل می شود، ریزش قطره ای از آن عقوبت دارد (قوانین شهر با متخلفین به سختی رفتارمى كنند.) زیرا در هر كجا جارى شود شهر را به طرز خطرناكى مى فرساید، در راه ها سوراخ پدیدار مى شود و خانه ها كج مى شوند و تاب مى خورند. حاملین آب جاهلیه از ابزارهاى نفرت انگیز شهرند. آنان افرادى مطرودند كه چون نمى توان مورد بى اعتنایى قرارشان داد، هرگز بخشوده نمى شوند. در جاهلیه هرگز باران نمى بارد و در باغ هاى سیلیسى آن فواره نیست. در حیاط شهر تنها چند درخت نخل به چشم مى خورد كه ریشه هایشان در جستجوى آب به سفرى دور و دراز و زیر زمینى رفته اند. آب شهر را چشمه ها و نهرهاى زیرزمینى تامین مى كند. و یكى از آن ها چشمه ی پُرآوازه ی زمزم است. زمزم در قلب شهر مدور ماسه اى و جنب خانه ی سنگ سیاه قرار دارد. اینجا كنار زمزم یك بهشتى [beheshti]، یكى از مطرودین حامل آب ایستاده و آن مایع خطرناك زندگى بخش را بالا مى كشد. وى خالد نام دارد.

 

جاهلیه شهر سوداگران و نام قبیله شان كوسه است.

 

در این شهر ماهوند، سوداگرى كه پیغمبر شد، یكى از مهمترین دین هاى جهان را بنیاد مى نهد. وى در این روز، روز تولدش، به دشوارترین بحران گرفتار شده. صدایى در گوشش زمزمه مى كند: تو چه هستى؟ مردى یا موشى؟

 

ما آن صدا را مى شناسیم، چرا كه پیشتر نیز آن را شنیده ایم.

 

*

 

مادام که ماهوند از کوه حرا بالا می رود، جاهلیه مراسمی دیگر بر پا کرده است. در روزگاران کهن، حضرت ابراهیم به اتفاق هاجر و اسماعیل فرزندش به این دره آمده بود. ابراهیم هاجر را در اینجا، در این بیابان بی آب و علف، رها کرد. هاجر پرسید آیا این اراده ی خداوند است؟ ابراهیم پاسخ داد آری. و آن گاه هاجر را به حال خود رها کرد و رفت. حرامزاده. انسان از همان بادی امر خدا را وسیله ی توجیه اعمال توجیه ناپذیر قرار می داده. می گویند كارهای خدا اسرار آمیز است. پس شگفت آور نیست كه زن ها به من پناه آورده اند. اما بهتر است از موضوع دور نشویم. هاجر جادوگر نبود و به خداوند اعتماد داشت: پس حتما مرا به حال خود رها نخواهد كرد تا از بین بروم. پس از این كه ابراهیم او را تك و تنها رها كرد، آنقدر به كودكش شیر داد تا هر دو سینه اش خشك شدند. و آن گاه از دو تپه بالا رفت، نخست از صفا و سپس از مروه. هاجر مشوش و ناامید میان دو تپه می دوید تا شاید چادر، شتر یا آدمیزادی ببیند اما هیچ ندید، تا این كه ناگهان جبرئیل بر وی ظاهر شد و آب زمزم را نشان داد و چنین بود كه هاجر زنده ماند. ولی حالا چرا زائران گِرد آمده اند؟ آیا برای این است كه باز آمدن هاجر را جشن بگیرند؟ نه. درواقع زائران افتخاری را كه وُرود ابراهیم نصیب دره كرده است جشن می گیرند. مردمان جاهلیه به نام آن شوهر و زن دوست گِرد هم می آیند تا مراسم نیایش را به جا آورند، ولی بیش از هر چیز نیازمند ریختن و پاشیدن و مصرف كردنند.

 

امروز جاهلیه پُر از رایحه است. عطر های عربی آرابیا اودوری فرا [Arabia Odorifera] در قضا موج می زند. بلسام، دارچین چینی و عربی، بخورات مخصوص و مِر [myrrh]. زائران شراب خرمای نخل ها را می نوشند و در میان بازار مكاره ی روز عید ابراهیم پرسه می زنند. در میان آن ها مردی است كه ابروان گره خورده اش وی را از مسروران جشن متمایز می كند. مردی بلندقامت در پوششی دراز و سفید. مردی كه تقریباً یك سر و گردن از ماهوند بلندتر است. ریشش را تا نزدیكی پوست كشیده ی چهره ی استخوانیش كوتاه كرده و موزون، با زیبایی شكننده ی قدرت گام برمی دارد. نامش چیست؟ این نام سرانجام در خواب برملا می شود، اگرچه آن نیز تغییر یافته است. در اینجا او كریم ابوسیمبل [Karim Abu Simbel] نام دارد و از اَشراف جاهلیه و همسر هند درنده خو و زیباست. ابوسیمبل، رئیس شورای حكومتی شهر، با ثروت بی حسابش مالك معابد سود آور دروازه های شهر، صاحب شترهای فراوان، بازرس كاروان ها و شوهر زیباترین زن این سرزمین است. چه چیزی می تواند مسلمات مردی چنین توانگر را به تزلزل در آورد؟ با این وجود بحران به ابوسیمبل نیز نزدیك می شود. یك نام، همان كه به درستی حدس زده اید، مثل خوره به جانش افتاده. ماهوند. ماهوند. ماهوند.

 

بازار مكاره ی جاهلیه چه شكوه و جلالی دارد. اینجا در چادرهای وسیع و معطر انواع ادویه، برگ گیاه سنا و چوب های خوشیو را آراسته چیده اند. در این بازار مكاره فروشندگان عطر برای بینی زوار و كیسه های پول به رقابت برخاسته اند. ابوسیمبل ازمیان جمعیت راه می گشاید. بازرگانان یهودی، مونوفیسیت Monophysite] فرقه ای مذهبی كه معتقد به وحدت انسانی- الهی در وجود عیسی مسیح است. م.[ و نبطی Nabataen] یكی از اقوام قدیمی آسیای غربی كه قبل از میلاد مسیح در حوالی سوریه و عربستان می زیستند و رسم ازدواج خواهران با برادران در مذهب آنان معمول بود. م.[ سكه های طلا و نقره را وزن می كردند و با دندان های خیره عیار می زدند و خریداری می كردند. در اینجا كتان مصری، ابریشم چینی و اسلحه و غلات بصره به چشم می خورد و قمار و رقص و باده نوشی رواج دارد. پرده هایی از نوبیا Nubia] سرزمینی باستانی در شمال شرقی افریقا مابین مِصر و سودان كنونی كه یونانیان آن را اتیوپی گفته اند. م.[، آناتولی و آئه تیا Aethiop] بخشی از شمال یونان باستان. م.[ را برای فروش آورده اند. چهار تبار قبیله ی كوسه مناطق مختلف بازار را در اختیار دارند. عطرها و ادویه جات در چادر های سرخ و پارچه و چرم در چادر های سیاه عَرضه می شود. گروه مو نقره ای ها مسؤول سنگ های گرانبها و شمشیرها است و امتیاز قسمت تفریحات- تاس بازی، رقص شكم، شراب خرما و حشیش و افیون. از آن تبار چهارم یا مالكین شترهای خالدار است كه تجارت برده را نیز در دست دارند. ابوسیمبل به یكی از چادرهای رقص شكم سر می كشد. زائران دورتادور نشسته، كیسه های پول در دست چپ گرفته گاه سكه ای به دست راست منتقل می كنند و و رقاصه گان عرق ریزان چشم از انگشتان زائران برنمی دارند، زیرا به مجرد این كه دست به دست شدن سكه ها پایان پذیرد، رقص نیز به انتها می رسد. بزرگمرد چهره درهم می كشد و پرده ی چادر را می اندازد.

 

شهر جاهلیه به شكل مدور و دایره در دایره ساخته شده است. خانه ی سنگ سیاه مركز دایره است و سایر خانه ها درحلقه های متحد المركز، به ترتیب مقام و ثروت رو به بیرون بنا شده اند. قصر ابوسیمبل در نخستین دایره یا درونی ترین حلقه قرار دارد. از یكی از كوچه های شعاعی و بادگیر شهر عبور می كند و از كنار پیش گویان پُرشمار كه به نوبه ی خود برای جلب مشتری و رسیدن به پول های زائران به جیرجیر كردن، بغبغو كشیدن یا فش فش مشغولند و چنین وانمود می كنند كه جن های پرنده، حیوان و مار به جسمشان حلول كرده است، می گذرد. یكی از جادوگران شیخ را بجا نیاورده است. راه را بر او می گیرد: می خواهی دل دختری را به دست آوری عزیز جان؟ می خواهی دشمنت را نابود كنی؟ بیا من خودم برایت درست می كنم. یك بار گره های مرا آزمایش كن. و برمی خیزد و طنابی را كه دام زندگی انسان ها است از دست می آویزد، اما همان دَم چهره ی مخاطبش را می بیند و بازویش نومیدانه پایین می افتد و دزدانه و من من كنان بر روی ماسه ها به گوشه ای می خزد.

 

همه جا همهمه و فشار آرنج. شاعران روی جعبه ها ایستاده، اشعارشان را به صدای رسا می خوانند و زائران سكه بر پایشان می افشانند. برخی رَجَز می خوانند و در افسانه ها آمده است كه این وزن چهار سیلابی را از آهنگ گام شتر الهام گرفته اند. بعضی قصیده می سرایند. اشعاری در وصف دلبران خودسر، ماجراهای صحرا و شكار خر وحشی. یكی دو روز دیگر زمان مسابقه ی شعر فرا می رسد و پس از آن اشعار هفت تن از برندگان را بر دیوارهای خانه های خانه ی سنگ سیاه می آویزند. شاعران برای روز بزرگشان آماده می شوند. ابوسیمبل به خنیاگران كه ابیات هجایی و شیطنت آمیز می خوانند لبخند می زند. قصیده هایی چون زاج كبود كه یكی از سران علیه دیگری، قبیله ای علیه قبیله ی همسایه سفارش داده بود. و هنگامی كه حاضران بر او درود می گویند، یكی از شاعران را در كنار خود می یابد. جوانی تیزهوش و لاغر اندام با انگشتان پُرشور و حركت، هجونویس جوانی كه هول انگیزترین زبان جاهلیه را دارد و با این حال نسبت به ابوسیمبل محترمانه رفتار می كند: "چرا چنین نگرانید شیخ؟ اگر كم مو نبودید می گفتم موهایشان را افشان كنید." ابوسیمبل لبخند كج عادیش را می زند و اندیشناك می گوید: "عجب آوازه ای، چه شهرتی، آن هم قبل از این كه دندان های شیریت بریزند. مراقب باش چون ممكن است ناچار بشویم آن ها را بكشیم." با لحنی نرم و سبك و طنزگونه سخن می گوید، اما گستره ی قدرتش چنان است كه حتی این سبكی نیز تهدیدی در خود دارد. جوان بی آن كه دست و پایش را گم كند در پاسخ می گوید: "هر دندان را كه بكشی، یكی نیرومندتر به جایش می رویَد و عمیقتر می درد تا خون گرم بیرون جهد." شیخ آرام سر می جنباند: "مزه ی خون را دوست داری؟" جوان شانه بالا می اندازد: "كار شاعر این است كه بر آنچه بی نام است نام نهد، از فریبكاری پرده بردارد، جانب برگزیند، آغازگر مباحثه باشد، به جهان شكل بخشد و مانع از به خواب رفتن جهانیان باشد و اگر از جایی كه ابیاتش دریده اند خون جاری شود، شاعر از آن تغذیه خواهد كرد." او سراینده ی اشعار هجوآمیز است و بعل [Baal] نام دارد.

 

تخت روان پرده داری بر شانه ی هشت غلام آناتولی از كنارشان می گذرد. حتما یكی از زنان بزرگ شهر است كه به دیدار بازار مكاره می رود. ابوسیمبل به بهانه ی دور كردن بعل از میان راه، بازویش را می گیرد و او را كنار می كشد. زمزمه می كند: "گمان می بردم ترا اینجا بیابم. حرفی با تو دارم." و بعل از مهارت شیخ به شگفتی می آید. این اوست كه مردی را جستجو می كند، ولی رفتارش به گونه ای است كه شكار تصور می كند او شكارچی را به دام افكنده است. ابوسیمبل بازوی بعل را محكمتر می فشارد و وی را به سوی مقدسترین جایگاه شهر می راند.

 

شیخ می گوید: "برایت مأموریتی دارم. یك مأموریت ادبی. من حدود خود را می شناسم. مهارت در تهمت زدن و سرودن افتراهای موزون فراتر از توانایی من است. توجه داری؟"

 

اما بعل، بعل مغرور و خودپسند صافتر می ایستد. مسأله ی شرافت در میان است."صحیح نیست یك هنرمند به خدمت حكومت در آید." "خوب بله، البته، اما وقتی خودت را در اختیار آدمكشان قرار می دهی چطور؟ آیا عملی شرافتمندانه انجام داده ای؟" اخیراً آیین مُردگان در جاهلیه با شدت تمام اجرا می شود. وقتی كسی می میرد، عزاداران حرفه ای بر سر و روی خود می كوبند و مویه كشان بر سینه هایشان چنگ می زنند. رسم بر این است كه شتری را كه پی زانوانش را بُریده اند بر روی قبر می گذارند تا بمیرد. اگر مرد را كشته باشند، نزدیكترین افراد خانواده اش سوگند یاد می كنند كه سرانجام قاتل را بیابند و انتقام خون را با خون بگیرند. رسم بر این است كه پس از آن شعری برای مراسم جشن و سُرور خوانده شود، اما كمتر انتقامجویی استعداد شاعری دارد. بسیاری از شاعران برای تامین زندگی ترانه های كشتار می سرایند و همگی بر آنند كه بعل، شاعر پیش رس و مباحثه جو بهترین ابیات را در ستایش خون می سراید. اكنون غرور حرفه ای مانع از آن است كه سرزنش ملایم ابوسیمبل را به دل بگیرد. می گوید: "این یك مسأله ی فرهنگی است." ابوسیمبل با لحنی ابریشمینی ادامه می دهد: "شاید چنین باشد." و كنار رودخانه ی سنگ سیاه زمزمه می كند: "ولی بعل، اقرار كن، آیا من حق كوچكی به گردنت ندارم؟ مگر ما هر دو در خدمت یك بانو نیستیم؟"

 

رنگ از چهره ی بعل می پَرَد و اعتماد به نفسش ترك برمی دارد و چون پوسته ای فرو می ریزد. شیخ بی آن كه ظاهراً بویی برده باشد، شاعر را با خود به درون خانه می كشد.

 

مردمان جاهلیه معتقدند كه این دره ناف زمین است، چرا كه كُره ی زمین هنگام شكل گیری حول این نقطه می چرخیده است. آدم وقتی به دره رسید معجزه ای یافت. یاقوت درخشان و غول آسایی را دید كه بر روی چهار ستون قرار داشت و زیر این سایبان، سنگی عظیم و سپید را كه چون تصویر روح با نور درونی خویش می درخشید. آدم دیوارهایی محكم بر گِرد این تصویر رؤیایی بنا كرد تا آن را بر زمین متصل كند. این اولین خانه بود. اما خانه بارها تجدید بنا شد. یكبار ابراهیم، به دنبال كمك فرشته و زنده ماندن هاجر و اسماعیل خانه را بازسازی كرد. و رفته رفته تماس های بی شمار زوار در طول قرون سنگ را تیره و سرانجام سیاه كرد و آن گاه دُوران بت پرستی آغاز شد. در زمان ماهوند، سیصدو شصت بت سنگی در اطراف سنگ خدا گِرد آمده بودند.

 

اگر آدم این بت ها را می دید چه می اندیشید؟ پسرانش اكنون اینجا هستند: پیكره ی عظیم هابیل كه آمال كیت های اهل هیت Hit] شهری باستانی بر كرانه های رود فرات. م.[ فرستاده بودند، بر بالای دیوار خزانه خودنمایی می كند. هابیل چوپان، هلال فزاینده ی ماه. و همچنین قابیل خطرناك یا نگاه خیره و غضب آلودش، هلال رو به زوال ماه است. هابیل آهنگر و رامشگر نیز هوادارانی دارد.

 

هابیل و قابیل به پایین می نگرند و شیخ و شاعر را قدم زنان می بینند و پیكره ی نبطی شارا كه دیونی سوس Dionysus] رب النوع شراب در اساطیر یونان باستان. م.[ اولیه بود. استراحت ستاره ی صبح و نكروه بدشگون، و این هم مناف [Manaf] خدای خورشید است. نگاه كن، در اینجا نصر غول پیكر، خدایی در قالب عقاب بال بر هم می زند. قوزه [Quzeh] را ببین كه رنگین كمان در دست دارد... این خدایان پُرشمار، این سیل سنگ ها برای فرو نشاندن عطش نا مقدش زائران گِرد نیامده اند. این الهه های سنگی نیز، اگرچه اغواگر مسافرانند، خود چون زائران از نقاط مختلف جهان آمده اند. بتان نیز نمایندگان این بازار مكاره ی جهانی اند.

 

در اینجا خدایی هست كه الله نام دارد (مفهوم واژه ی الله ساده است. الله یعنی خدا). اگر از مردم جاهلیه بپرسید، به شما خواهند گفت كه این یكی اقتداری فراگیر دارد، اما چندان محبوب نیست. خدایی عام و فراگیر در عصر بت های خاص.

 

ابوسیمبل و بعل كه اكنون عرق می ریخت به محراب سه الهه ی جاهلیه كه محبوبترین بت ها بودند رسیدند. محراب ها در كنار یكدیگر قرار داشت. آن ها به بت ها تعظیم كردند، به عزی، الهه ی عشق و زیبایی كه سیمایی بشاش دارد، به مانای تیره و پُرابهام، كه چهره گردانده و اهدافش رمز آلود است. مانا ماسه ها را میان انگشتانش وارسی می كند. چرا كه حاكم بر سرنوشت، یا خود تقدیر است. و سرانجام بلند بالاترینشان، الهه ی مادر كه یونانیان لاتو [Lato] نام نهادند و جاهلیان لات و بیشتر ال لات می نامند. رب النوع. حتی نامش نیز او را ضد الله و در عین حال برابر با آن می نماید. لات، قادرمطلق. بعل در حالی كه چهره اش حاكی از تسكینی ناگهانی است، خود را بر زمین پرتاپ می كند. در برابر الهه به صورت می افتد و ابوسیمبل همچنان ایستاده می ماند.

 

خانواده ی شیخ ابوسیمبل- یا روشنتر بگویم- خانواده ی همسرش هند، معبد پُرآوازه ی لات را در دروازه ی جنوبی شهر در اختیار دارد. (درآمد معبد مانات در دروازه ی شرقی و معبد عزی در شمال نیز متعلق به آنان است) و این امتیازات اساس ثروت شیخ را تشكیل می دهد، بنابراین بعل خوب می داند كه شیخ نیز خادم لات است. در حالی كه ایمان شاعر به این الهه متصور خاص و عام است. پس منظورش فقط این بود! بعل كه تازه تسكین یافته بر خود می لرزد و همچنان روی زمین می ماند و الهه ی محافظش را شكرگزاری می كند. الهه با شفقت بر وی می نگرد اما به چهره ی الهه گان نیز نمی توان اعتماد كرد. بعل اشتباه بزرگی مرتكب شده.

 

شیخ ناگهان حمله می كند و لگدی به كلیه های شاعر می زند و بعل در این خیال كه نجات یافته غافلگیر می شود و نعره می زند، غلت می خورد و ابوسیمبل همچنان لگدزنان دنبالش می كند. صدای خُرد شدن دنده ای به گوش می رسد و شیخ می گوید: "فسقلی." و با صدایی آهسته و لحنی خوش ادامه می دهد: "جاكِشِ پُرسر و صدا، تو كه تخم نداری. خیال كرده ای ارباب معبد لات فقط به خاطر شهوت نوجوانی كه نسبت به الهه داری با تو رفاقت می كند؟" و باز هم لگد و لگدهای مداوم و كاری. بعل كنار پای ابوسیمبل می گرید. خانه ی سنگ سیاه خالی نیست، اما چه كسی جرأت دارد با وجود خشم شیخ وساطت كند؟ ناگهان شكنجه گر بعل چمباتمه می زند، موی شاعر جوان را می گیرد و سرش را بلند می كند و در گوشش زمزمه می كند: "بعل، منظورم از بانو الهه نبود." و بعل از فرط ترحم نفرت انگیزی كه نسبت به وضع خود احساس می كند، زوزه می كشد، زیرا می داند چیزی به پایان زندگیش نمانده و هنگامی با دنیا وداع می گوید كه هنوز كارهای بزرگی در پیش دارد. بیچاره بعل. لب های شیخ گوشش را لمس می كند: "شتر ترسوی گه." ابوسیمبل نفسی تازه می كند، به جوان نعوظ كامل دست داده، نعوظی كه به مثابه ی نمونه ی طعنه آمیز وحشتش خودنمایی می كند.

 

ابوسیمبل، یا شیخی كه به دیوثی افتاده بود برخاست، و به بعل فرمان داد: "بلند شو." و جوان شگفتزده به دنبال وی خارج شد.

 

قبر اسماعیل و مادرش هاجرِ مِصری در شمال غربی خانه ی سنگ سیاه، در باغی با دیوارهای كوتاه قرار دارد. ابوسیمبل به آن نزدیك می شود، ولی نرسیده توقف می كند. چند مرد در باغ ایستاده اند. خالد، حامل آب، همراه آن بیكاره ی ایرانی كه نام عجیب و غریبی دارد. سلمان. و برای تكمیل این گروه پس مانده ها، نفر سومی هم حضور داشت. بلال برده. آن كه ماهوند آزاد كرده بود. آن غول بی شاخ و دُم سیاه سوخته كه صدایش به هیكلش خوب می آمد. مفت خورها هر سه روی دیواره ی باغ كنار هم نشسته بودند. ابوسیمبل می گوید: " آشغال ها را ببین. این ها را هدف بگیر. این ها را به شعر در بیاور. این ها و رهبرشان را." بعل با همه ی هراسش نمی تواند ناباوریش را پنهان كند: "شیخ، این نوچه ها را می گویی؟ این دلقك های مادر مُرده را؟ اصلاً فكرش را هم نكن. چه خیال كرده ای؟ كه خدای یگانه ماهوند معابد شما را ورشكست خواهد كرد؟ سیصد و شصت تا در برابر یكی، و آن وقت آن یكی برنده شود؟ غیر ممكن است." با حالتی هیستریك زیر لبی می خندد. ابوسیمبل همچنان آرام می گوید: "ناسزاهایت را برای اشعارت نگه دار." اما بعل نمی تواند از خنده خود داری كند: "انقلاب حاملان آب، مهاجرین و برده ها... وای شیخ واقعاً كه آدم را می ترساند." ابوسیمبل با دقت به شاعر خندان می نگرد و پاسخ می گوید: "بله درست است. آدم باید هم بترسد. برو شعر بگو. خواهش می كنم، و انتظار دارم این اشعار شاهكارت باشند." بعل خم می شود و با ناله می گوید: "اما این كار هدر دادن استعداد كوچك من است..." و می بیند كه حرف زیادی زده است.

 

آخرین گفته ی ابوسیمبل این است: "هر كاری می گویم بكن. چاره ی دیگری نداری."

 

*

 

شیخ در اتاق خواب لم داده و زنان حرم به كارهایشان می رسند. به موهایش كه می ریزند، روغن نارگیل می مالند، لیوانش را پُر از شراب می كنند و در بشقابش خوراك زبان می نهند. پسره راست می گفت. چرا باید از ماهوند بترسم؟ این پسره. حتما هند باز او را می بیند. خُب معلوم است. دست او كه نیست. هند هر كاری بخواهد می كند. این ضعف شیخ است و خود نیز پی برده است كه بیش از حد مدارا می كند و آنچه را می بیند به رویش نمی آورد. ولی هر چه باشد هنوز هم مثل من اشتها دارد. چرا نداشته باشد؟ تا وقتی كه زنش احتیاط كند و او در جریان باشد، چه اشكالی دارد؟ او باید بداند. دانش تریاكش است. به آن معتاد است. در برابر آنچه نمی داند تاب نمی آورد و همین یک دلیل کافی است که با ماهوند دشمن باشد. ماهوند با آن نوچه های مفت خورش. پسره حق داشت بخندد. ولی شیخ آسان نمی خندد و مانند دشمنش مردی است محتاط که روی پنجه ی پا راه می رود. بلال، آن برده ی درشت هیکل را به یاد می آورد: بیرون معبد لات آقایش پرسید چند خدا وجود دارد و بلال با آن صدای بلند و آهنگینش پاسخ داد: "یکی." بلال کفر گفت و جَزای کفر گفتن هم مرگ است. آن ها او را در بازار روی زمین خواباندند و سنگی روی سینه اش قرار دادند: "گفتی چند خدا وجود دارد؟" "یکی." و باز تکرار کرد: "یکی." سنگ دیگری روی سنگ اول اضافه کردند. "یکی، یکی، یکی." ماهوند بهای گزافی به مالکش پرداخت و او را آزاد کرد.

 

نه. ابوسیمبل می اندیشید، حق با پسره نیست. پرداختن به آن ها اتلاف وقت نیست. برای چه از ماهوند می ترسم؟ برای آن یکی، یکی، یکی. به خاطر آن وحدت گرایی هولناکش. آن هم هنگامی که من همیشه دچار تردیدم و ذهنم به دو، سه، پانزده تکه تقسیم می شود. با این همه دیدگاهش را درک می کنم. او هم به اندازه ی همه ی ما ثروتمند و موفق است و از این لحاظ با اعضای شورا تفاوتی ندارد، ولی چون فاقد ارتباطات مناسب خانوادگی است، برای عضویت دعوتش نکرده ایم. ماهوند که یتیم بودنش او را از وُرود به جرگه ی برگزیدگان سوداگر محروم کرده، احساس می کند که کلاه سرش رفته و از حق خود محروم شده است. او از دیرباز آدمی بود جاه طلب. جاه طلب و تک رو. اما کوهنورد تنها هرگز به قله نمی رسد. مگر این که... شاید در آنجا با فرشته ای، ملاقات کند... آهان حالا فهمیدم. می دانم چه خیالی دارد. هرچند او نمی تواند وضع مرا درک کند. من چه هستم؟ خم می شوم، تاب می خورم، فرصت ها و امتیازات را حساب می کنم، برخود مسلط می شوم و با حسابگری و تدبیر در راه بقا می ستیزم. برای همین است که هند را به زناکاری متهم نمی کنم. ما جفت خوبی هستیم. یخ و آتش. خانواده اش هم محافظ شیر سرخ افسانه ای و مقدس است. بگذار با هجونویسش باشد. همخوابگی هرگز در پیوند ما اهمیتی نداشته است. وقتی کارش با او تمام شد دمار از روزگارش در می آورم. شیخ جاهلیه در حالی که به خواب می رود با خود می گوید، دروغ بزرگ: قلم تواناتر از شمشیر است.

 

*

 

شهر جاهلیه اساسا بر اثر پیروزی ماسه بر آب رونق گرفته بود. در روزگار قدیم تصور می کردند صحرا برای حمل و نَقل کالا امنتر از دریا است، زیرا دریا دستخوش توفان می شد و در آن دُوران ماقبل هواشناسی، پیش بینی این قبیل پدیده ها امکان پذیر نبود. چنین بود که کاروانسراها پدید آمدند و رونق گرفتند. کالاها از همه ی نقاط دنیا، از طریق ظفر به صبا و از آنجا به جاهلیه و واحه ی یثرب می رسید و آن گاه به می دیان، سکونتگاه موسی و سپس بندر عقبه و مِصر حمل می شد. راه های دیگر نیز از جاهلیه آغاز می شد: جاده ی شرق و شمال شرقی به سوی بین النهرین و امپراتوری بزرگ پارس و یاپترا و بالمیرا، آنجا که روزی سلیمان به ملکه ی صبا عشق می ورزید. آن روزها پُربرکت بودند، اما کشتی هایی که امروز آب های اطراف شبه جزیره را می پیماید، از کشتی های قدیم محکمترند و کارکنانشان ماهرتر و ابزارآلاتشان دقیقتر است. کاروان های شتر جای خود را به کشتی ها می سپارند. کشتی های صحرایی و کشتی های دریایی. سرانجام تعادل نیروها در این رقابت قدیمی به هم خورده است. حکام جاهلیه مشوشند ولی نمی توانند چاره کنند. گاه ابوسیمبل می اندیشد زیارت تنها چیزی است که شهر را از ویرانی بازمی دارد. شورا گوشه و کنار جهان را برای یافته ی پیکره های خدایان بیگانه جستجو می کند، چراکه می خواهد زوار تازه را به شهر ماسه جذب کند، ولی در این کار نیز بی رقیب نیستند. در شهر صبا، معبد بزرگی ساخته شده که محراب آن با خانه ی سنگ سیاه رقابت می کند. از این رو سفر به جنوب طالبان بسیاری دارد، در حالی که از شرکت کنندگان بازار مکاره ی جاهلیه روزبه روز کاسته می شود.

 

به پیشنهاد ابوسیمبل، حکام جاهلیه انجام مراسم مذهبی را با چاشنی های غیر مذهبی در آمیخته اند، شهر به مرکز هرزگی تبدیل شده و به خاطر قمارخانه ها، فاحشه خانه ها، آوازهای زشت و شنیع و موسیقی تند و پُرصدایش شهرت دارد. یک بار کار به جایی کشید که گروهی از قبیله ی کوسه که دروازه بان های خانه ی سنگ سیاه بودند، باطمع فراوان از مسافران خسته باج می خواستند و چهار تن از آن ها که پول ناچیزی نصیبشان شده بود، خشمگین دو مسافر را از بلندی دروازه به پایین پرتاب کردند و هر دو در اثر سقوط از پله ها درگذشتند. این بود که زوار مُدام کمتر می شدند و کسانی که یک بار به جاهلیه آمده بودند دیگر باز نمی گشتند. این روزها غالباً زنان زائر را می ربایند و از بستگانشان اخاذی می کنند و یا آنان را می فروشند. دسته های مختلف جوانان کوسه در شهر گشت می زنند و قانون خود را اعمال می کنند. می گویند ابوسیمبل در خفا با سردسته ها ملاقات می کند و آن ها را سازمان می دهد. این دنیایی است که ماهوند پیامش را به آن آورده: یکی، یکی، یکی. واژه ای که در برابر کثرت حاکم بر جاهلیه خطرناک می نماید.

 

شیخ برمی خیزد و می نشیند و زنان حرم فوراً نزدیک می شوند و کار خود را از سر می گیرند. با حرکتی دورشان می کند و کف دست هایش را به هم می کوبد. خواجه ای به درون می آید. ابوسیمبل دستور می دهد: "قاصدی را به خانه ی کاهن ماهوند بفرست. آزمایش کوچکی برایش می گذاریم. مسابقه ای عادلانه: سه نفر به یک نفر."

 

*

 

حامل آب، مهاجر و برده، هر سه مرید ماهوند درچشمه ی زمزم شستشو می کنند. در این شهر ماسه این وسواس شستشو بس غریب می نماید. وضو، مُدام وضو. پاها تا زانو، ساعدها تا آرنج، سر تا گردن. با آن بالاتنه ی خشک، دست و پا و سرخیس چه شگفت انگیز است. شلپ، شلپ. شستن و دعا خواندن. به زانو افتادن و بازوها، پاها و سر را در آن ماسه های فراگیر فروبردن و باز دُور تسلسل آب و دعا را از نو آغاز کردن. هدف گیری این ها برای قلم بعل آسان است. عشقشان به آب خود گونه ای خیانت است، زیرا مردم جاهلیه قدرت مطلق ماسه و شن را پذیرفته اند. ماسه میان انگشتان دست و پایشان خانه می کند، بر قطر موها و مژگانشان می افزاید و منافذ پوستشان را می بندد. صحرا با آن عجین شده است: ای ماسه های صحرا، ما را در خشکی خود بشویید. این است راه جاهلیان. از بالاترین شهروند گرفته تا مسکین ترینشان. این ها مردمان سیلیسند و عاشقان آب به میانشان راه یافته اند.

 

بعل از فاصله ای امن در اطرافشان می چرخد. با بلال نمی توان بازی کرد. بعل با تمسخر طعنه می زند: "اگر افکار ماهوند ارزشی داشت، فقط آشغال هایی مثل شما از او پیروی نمی کردند." سلمان مانع بلال می شود و لبخند زنان می گوید: "مفتخریم که بعل توانا به ما حمله می کند." و بلال آرام می گیرد. خالد، حامل آب، آشفته است و وقتی پیکر سنگین حمزه عموی ماهوند را می بیند که نزدیک می شود، مشوش به سویش می دود. حمزه در شصت سالگی هنوز معروفترین کُشتی گیر و شکارچی شیر شهر است. اگرچه واقعیت به اندازه ی این ستایش ها پُرشُکوه نیست. حمزه بارها در نبرد شکست خورده و دوستان با خوش اقبالی از چنگال شیر نجاتش داده اند، ولی آنقدر پول دارد که از پیچیدن چنین خبرهایی جلوگیری کند. از آن گذشته زیادی سنش نیز به چنین افسانه های رزمی اعتبار می بخشد. بلال و سلمان بعل را از یاد می بَرند وخالد را دنبال می کنند. هر سه جوان دستپاچه اند.

 

حمزه می گوید ماهوند هنوز به منزل بازنگشته. و خالد نگران می شود: اما چند ساعت است که رفته. آن حرامزاده چه بلایی به سرش می آورد؟ شکنجه اش می دهد؟ چوب لای انگشتانش گذاشته اند؟ شلاقش می زنند؟ بار دیگر سلمان از همه آرامتر است: این شیوه ی سیمبل نیست. حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. مطمئن باشید. و بلال وفادار با صدای آهنگینش می گوید چه باشد، چه نباشد، من به پیامبر ایمان دارم. او از پا در نمی آید. حمزه به نرمی سرزنش می کند: آخر بلال، چندبار به تو گفته باشم خوب است؟ آدم باید به خدا ایمان داشته باشد. هرچه باشد پیامبر انسان است. خالد که از تشویش و عصبانیت می ترکد رو در روی حمزه می ایستد و می پرسد: "می خواهید بگویید پیامبر ضعیف است؟ درست است که شما عمویش هستید..." حمزه به کنار شقیقه ی حامل آب می کوبد و می گوید: "نگذار بفهمد می ترسی... حتی اگر داری از وحشت قالب تهی می کنی. او نباید بفهمد."

 

ماهوند که سر می رسد، هر چهار نفر مشغول شستشو هستند. فوراً گِردَش حلقه می زنند. کی، چی، چرا؟ حمزه خود را عقب می کشد و با صدای دو رگه ی سربازیَش می گوید: "برادرزاده، انگار دیگر فایده ای ندارد. هروقت از حرا می آمدی روشن بودی، ولی امروز انگار چیزی تیره و تار است."

 

ماهوند روی لبه ی دیوار می نشیند و لبخند می زند: "به من پیشنهادی کرده اند." خالد فریاد می زند: "کی؟ ابوسیمبل، حتما کلکی در کار است. آن را قبول نکن." بلال وفادار اندرز می دهد: "به پیامبر درس نده. خُب معلوم است که رد کرده." سلمان پارسی می پرسد: "چه جور پیشنهادی؟" ماهوند باز لبخند می زند: "بالأخره یک نفر پیدا شد که می خواهد بداند."

 

دوباره آغاز سخن می کند: "مسأله ی کوچکی است. به کوچکی یک دانه شن. ابوسیمبل اندکی التفات از الله تقاضا کرده است." حمزه احساس می کند ماهوند از شدت خستگی دارد از پا در می آید، گویی با دیوی دست و پنجه نرم کرده است. حامل آب فریاد می زند: "هیچ، هیچ نفعی در کار نیست." حمزه ساکتش می کند.

 

"اگر خدای بزرگ ما در دلش طریقی بیابد و تصدیق کند- او واژه ی تصدیق را به کار برد- که سه تا، فقط سه تا از سیصد و شصت بت معبد شایسته ی پرستشند..."

 

بلال فریاد می کشد: "لا اله الی الله" و دیگر مریدان با او همراهی می کنند: "یا الله!" ماهوندخشمگین می نماید: "مؤمنین به پیامبر گوش فرا می دهند؟" همه ساکت می شوند و پاها را روی ماسه ها می کشند.

 

"در ثواب او این است که الله، پرستش لات، عزی و منات را جایز بشمارد... در مقابل، ضمانت می کند که مانع نخواهد شد و حتی ما را به رسمیت می شناسد، به این نشان که مرا به عضویت در شورای جاهلیه برمی گزینند. این بود پیشنهادش."

 

سلمان پارسی می گوید: "به نظر من این یک دام است. اگر تو به بالای کوه حرا بروی و سپس با چنین پیامی فرود بیایی، حتما خواهد گفت چگونه است که جبرئیل درست همان پیام را به تو الهام کرده؟ آن وقت بهانه ای به دستش می آید که تو را شارلاتان و کذاب خطاب کند." ماهوند با سر پاسخ منفی می دهد: "می دانی سلمان، من گوش دادن را نیک آموخته ام، منظورم به حالت عادی نیست. بلکه به گونه ای که پرسشی همراه دارد. اغلب وقتی جبرئیل ظاهر می شود، گویی می داند در دل من چه می گذرد. بیشتر اوقات احساس می کنم او از درون قلبم ظهور می کند. از درون ژرفای روحم."

 

سلمان اصرار می کند: "یا این که دام دیگری است. از وقتی که تو لا الی الله را به ما آموختی چقدر می گذرد؟ حال اگر این شعار را رها کنیم چه خواهیم بود؟ این سبب ضعف ما می شود و ما را افرادی لاابالی جلوه خواهد داد. مردم دیگر ما را خطرناک نمی شمارند و هیچ کس ما را جدّی نمی گیرد."

 

ماهوند را که به وجد آمده می خندد و با مهربانی می گوید: "شاید تو به قدر کافی در اینجا زندگی نکرده ای. مگر پی نبرده ای که کسی ما را جدّی نمی گیرد؟ هنگام سخن رانی های من هیچ گاه بیش از پنجاه نفر جمع نمی شوند، که نیمی از آن ها هم مسافرند. مگر تو اشعار هجوآمیزی را که بعل بر دیوارهای شهر می کوبد نمی خوانی؟ و از برمی خوانَد:

 

پیامبر، لطفاً گوش فرا ده.

 

وحدت گراییَت،

 

آن یکی، یکی، یکی

 

جاهلیه را خوش نمی آید

 

پس آن را نزد فرستنده اش پس فرست.

 

آن ها همه جا ما را مسخره می کنند، آن وقت تو می گویی خطرناکیم؟"

 

حمزه با چهره ای نگران می گوید: "دیدگاه های آن ها قبلاً نگرانت نمی کرد، حالا چرا مشوشی؟ آن هم بعد از گفتگو با ابوسیمبل."

 

ماهوند سر می جنباند: "گاه می اندیشم باید کاری کنم که ایمان آوردن برای مردم آسانتر بشود."

 

سکوتی مشوش مریدان را در برمی گیرد. نگاهی ردّ و بدل می کنند و این پا و آن پا می شوند. ماهوند باز با فریاد می گوید: "شما همه می دانید چه روی داده است. می دانید که در جلب مردم به این آیین موفق نبوده ام. این مردم خدایانشان را رها نمی کنند. آن ها دست بر نمی دارند." برمی خیزد و باگام های بلند از آنان دور می شود و به تنهایی در گوشه ی دیگر چشمه ی زمزم، وضو می گیرد و برای نماز خواندن به زانو می افتد.

 

بلال با صدای گرفته و غمگین می گوید: "مردم در تاریکی فرو رفته اند، اما سرانجام قادر به دیدن می شوند. آن ها خواهند شنید. خدا یکی است." اندوه هر چهار تن را فرا می گیرد. حتی حمزه هم آن ملال را احساس می کند. ماهوند آشفته است و مریدانش بر خود می لرزند.

 

نماز به پایان می رسد. برمی خیزد، تعظیم می کند و به سویشان می آید. در حالی که دستی را بر شانه ی بلال می نهد و دست دیگر را گِرد عمویش حلقه می کند می گوید: "همه تان به من گوش کنید. پیشنهاد ابوسیمبل جالب توجه است." خالد که لطف پیامبر را شامل نشده، به تلخی سخنش را می بُرَد: "این پیشنهاد اغوا کننده است." مریدان وحشتزده به وی می نگرند. حمزه به نرمی به حامل آب می گوید: "خالد، مگر تو نبودی که همین حالا می خواستی با من دربیفتی؟ من پیامبر را انسان خواندم و تو به غلط فرض کردی منظور من اشاره به ضعف های انسانی است. حالا چه؟ نوبت من رسیده که با تو دست و پنجه نرم کنم؟"

 

ماهوند برای صلح دادن می گوید: "اگر با یکدیگر بستیزیم دیگر امیدی نمی ماند." و می کوشد بحث را به مسایل دینی بکِشاند: "منظور این نیست که الله آن سه را با خود برابر بداند. حتی لات هم با الله برابر نیست. ابوسیمبل فقط می خواهد آن ها در میانه ی مقیاس الهی، در مقامی پایینتر از خدای ما پذیرفته شوند."

 

بلال نمی تواند خودداری کند: "مقامی چون شیاطین."

 

سلمان فارسی مثل همیشه نکته بین است: "نه. منظور موقعیت فرشتگان است. شیخ مرد زرنگی است."

 

ماهوند می گوید: "شیاطین و فرشتگان. شیطان و جبرئیل. ما وجود آنان را بسان موجوداتی مابین انسان و خدا پذیرفته ایم. ابوسیمبل می خواهد ما آن سه را نیز به موجودات آسمانی بیفزاییم. می گوید این کار برای جذب مردم جاهلیه کافی است."

 

سلمان می پرسد: "بالأخره معبد را از مجسمه خالی خواهند کرد؟" ماهوند می گوید چیزی گفته نشده و سلمان سر می جنباند: "منظور از این کار خراب کردن توست." بلال می افزاید: "خدا نمی تواند چهار تا باشد." و خالد که حال گریستن دارد می گوید: "پیامبر، چه می گویی؟ لات، منا و عزی. آن ها مؤنثند. ترا به خدا! حالا دیگر قرار است الهه داشته باشیم؟ آن هم آن درناهای پیر، آن حواصیل و آن عجوزه های جادوگر؟"

 

اندوه، تقلا و خستگی بر چهره ی پیغمبر خطوط سیاه کشید. حمزه چون سربازی که در میدان جنگ دوستی زخمی را دلداری می دهد آن چهره را میان دو دست می گیرد: "ما نمی توانیم در این مورد کمکی بکنیم، برادرزاده. بهتر است به کوه بازگردی و از جبرئیل بپرسی."

 

*

 

جبرئیل: آن که خواب می بیند، گاه دیدگاه دوربین را اختیار می کند، و گاه دیدگاه بیننده را. وقتی به جای دوربین است، مُدام حرکت می کند، زیرا تصاویر ثابت حوصله اش را سر می بَرند. از این رو بر فراز جرثقیل نشسته، به پیکره های کوچک هنرپیشگان می نگرد و یا ناگهان فرود می آید و در حالی که نامریی است، میان آن ها می ایستد و آرام بر پاشنه می چرخد تا با دید سیصد و شصت درجه پانورامیک فیلم بگیرد، یا بعل و ابوسیمبل را در حال راه رفتن نشان می دهد و یا دوربین را همراه با استدی کم در دست می گیرد و از اسراز اتاق خواب شیخ پرده برمی دارد. اما غالباً مانند لژنشینان بالای کوه حرا جا خوش می کند و به تماشای جاهلیه می پردازد که خود از دور به نمایش های سینمایی بی شباهت نیست. او هم مثل دیگر دوستداران سینما اعمال و رفتارهای هنرپیشگان را سُبک و سنگین می کند و از تماشای جدال ها، بی وفایی ها و بحران های اخلاقی لذت می بَرَد. ولی انگار تعداد زن ها برای موفقیت کامل فیلم کافی نیست! از آن گذشته، معلوم نیست آن آوازهای کذایی چه شدند. باید روی صحنه ی بازار مکاره بیشتر کار می کردند. مثلاً یک نقش مجسمه وار به پیم پل بیلی موریا می دادند که در یکی از چادرهای تفریحات آن سینه های مشهور را بلرزاند و قِر بدهد.

 

آن وقت ناگهان حمزه به ماهوند می گوید: برو از جبرئیل بپرس. و آن که خواب می بیند دلش از اضطراب می لرزد. کی؟ من؟ یعنی در اینجا این منم که باید جواب ها را توی آستینم داشته باشم؟ من اینجا نشسته ام و دارم فیلم تماشا می کنم، آن وقت این هنرپیشه با انگشتش مرا نشان می دهد. این چه وضعی است؟ کی تا حالا از تماشاچی بی پیر فیلم های "مذهبی" خواسته که راه حل مشکل مطرح شده در فیلم را نشان بدهد؟ ولی رؤیا پیش می رود و مُدام شکل عوض می کند. حالا دیگر جبرئیل یک تماشاچی ساده نیست، بلکه بازیگر اصلی و ستاره ی فیلم است. با همان ضعف قدیمیش که نقش پرسناژهای بسیار را در عین حال می گرفت. در اینجا هم فقط رل جبرئیل را بازی نمی کند، بلکه در نقش سوداگر، پیامبر و ماهوند نیز ظاهر می شود و به موقع از کوه بالا می آید. مونتاژ این قسمت باید حسابی تمیز باشد تا این نقش دوگانه خوب از کار در بیاید. هر دو با هم نمی توانند در یک صحنه فیلم برداری بشوند و هر یک ناچار است با فضای خالی، یا تصور واقعیت دیگری سخن بگوید و برای خلق آنچه جایش خالی است به تکنولوژی اعتماد کند، یعنی به قیچی و چسب اسکاچ و یا دستگاه پیشرفته ی تراولینگ مت. لطفاً با قالیچه ی پرنده اشتباه نشود. هاه، هاه.

 

حالا می فهمد: در واقع از دیگری، از آن سوداگر وحشت دارد. به سرش زده یا نه؟ مَلِک مقرّب در برابر این بشر فانی از ترس به خود می لرزد. درست، ولی از همان واهمه هایی ست که نخستین باری که آدم به صحنه می رود و دارد نوبتش می رسد، گریبانگیرش می شود. این یکی از افسانه های زنده ی سینما است. آدم همه اش فکر می کند حتما آبروریزی می کنم، زبانم بند می آید یا مثل نعش منجمد می شوم. با همه ی وجودت می خواهی لایق باشی. اما موج نبوغ کارگردان چنان توانا است که تو را همراه می بَرَد. او می تواند کاری کند که بهترین باشی. اگرچه خوب می دانی که اگر نتوانی از عهده بربیایی کار او هم... واهمه ی جبرئیل، هراس از خودش به گونه ای که در خواب می بیند، سبب می شود تقلا کند که رسیدن ماهوند را متوقف نماید، اما او دارد می آید. بله، خودش است و مَلِک مقرّب نفسش را درسینه حبس می کند.

 

مثل رؤیایی که در آن می بینی بی جهت هُلَت داده اند روی صحنه، در حالی که نباید آنجا باشی. نه داستان را می دانی و نه چیزی حفظ کرده ای. اما سالن پُر از تماشاچی است و همه دارند به صحنه نگاه می کنند. یک همچین احساسی به او دست داده بود. یا مثل بلایی که به سر آن هنرپیشه ی سفیدپوست آمد. او در نقش زن سیاه پوست در نمایشنامه ی شکسپیر ظاهر می شود. اما همین که روی صحنه آمد، متوجه شد عینکش را هنوز به چشم دارد. ای وای. ولی تا آمد عینك را بردارد یادش افتاد كه دست هایش را سیاه نكرده. باز هم ای وای. جبرئیل چنین احساسی داشت. ماهوند برای مکاشفه نزد من می آید. به این خاطر که من میان توحید و شرک انتخاب کنم. و آن وقت من فقط یک هنرپیشه ی احمقم که دارد کابوس می بیند. آخر من فلان فلان شده چه می دانم یار، که به تو چه بگویم. کمک آهای کمک!

 

*

 

وقتی از جاهلیه به مقصد کوه حرا حرکت می کنی باید دره های تنگ و تاریک را پشت سر بگذاری. در آنجا دیگر از شن و ماسه های سپید و پاک که طی قرن ها از بقایای مرجان های دریایی برجای مانده اثری به چشم نمی خورد، بلکه شنی سیاه و سخت است که گویی نور آفتاب را می مکد. کوه حرا چون موجودی تخیلی بر فراز سرت کمین کرده است. از ستون فقراتش بالا می روی. آخرین درخت ها را با گل های سپید و برگ های ضخیم و شیری رنگ پشت سر می گذاری. از میان سنگ ها بالا می روی، سنگ هایی که به تدریج عظیمتر و صخره ای تر می شوند، و سرانجام چون دیوارهایی غول آسا راه بر خورشید می بندند. مارمولک ها مانند سایه ی آبی رنگند. آن وقت به قله می رسی. جاهلیه پشت سرت و صحرای برهوت پیش رویت گسترده است. رو به صحرا تا حدود پانصد پا پایین می آیی و به غاری می رسی. سقفش آنقدر بلند است که می توان در آن ایستاد. و کفَش پوشیده از آن شن های معجزه آسای سفید رنگ است. از کوه که بالا می روی، صدای کبوترهای صحرا را می شنوی که تو را به نام می خوانند. سنگ ها که به زبان خودت سلامت می دهند، فریاد می زنند ماهوند، ماهوند. وقتی به غار می رسی خسته ای، دراز می کشی و به خواب می روی.

 

*

 

بعد از رفع خستگی به خواب متفاوتی فرو می رود. خوابی که خواب نیست، همان حالتی است که آن را گوش فرادادن می نامد. در حالی که در ناحیه ی شکم احساس درد و کشیدگی می کند، پنداری چیزی زاده می شود و اکنون جبرئیل که آن بالا می پلکید و پایین را تماشا می کرد احساس می کند گیج شده است. من که هستم؟ در این لحظات به نظر می آید که مَلِک مقرّب درون پیغمبر است. من همان کشیدگی شکم هستم، فرشته ای که از ناف آن که به خواب رفته بیرون می افتد. من، جبرئیل فرشته، فرا می رسم، در حالی كه ماهوند، خود دیگر، دراز كشیده و در عالم خلسه گوش فرا می دهد. ناف من به وسیله ی بندی درخشان از جنس نور به نافش بسته شده و نمی شود گفت کدام یک از ما دیگری را در خواب می بیند. ما در کنار بند ناف در دو جهت جاری می شویم.

 

امروز جبرئیل علاوه بر قدرت و تمرکز شگرف ماهوند، نومیدیَش را نیز احساس می کند: تردیدهایش را، و این که پُر از نیاز است. ولی جبرئیل هنوز متن را حفظ نشده... او به گوش فرادادن که در عین حال پرسش است، گوش می دهد. ماهوند می پرسد: به آن ها معجزها نشان دادیم، اما ایمان نیاوردند. آن ها تو را دیدند که به سوی من آمدی. ما هر دو در معرض تماشای مردمان شهر بودیم. تو سینه ام را باز کردی و آن ها دیدند چگونه قلبم را در آب زمزم شستی و سپس آنرا درون سینه ام جا دادی. بسیاری از آنان این منظره را دیدند، ولی همچنان بت های سنگی را پرستش می کنند. و شب هنگام که آمدی و مرا همراه خود پروازکنان به بیت المقدس بردی من بالای آن شهر مقدس پرواز کردم، مگر در بازگشت آن سفر را درست همانطور که بود، با همه ی جزییاتش توصیف نکردم تا دیگر تردیدی در معجزه باقی نماند، ولی آن ها بازهم به پرستش لات شتافتند. مگر من تا کنون هرچه از دستم برآمده انجام نداده ام تا راه بر ایشان آسان شود؟ وقتی مرا تا بارگاه الهی رساندی، و الله وظیفه ی سنگین چهل بار دعای روزانه را بر مؤمنین واجب شمرد، هنگام بازگشت با موسی روبرو شدم و او گفت این بار بر شانه ی مؤمنین بس سنگین خواهد بود. من چهار بار نزد خداوند بازگشتم و موسی همچنان می گفت این تعداد دعا زیاد است و بهتر است بار دیگر تقاضای خود را تکرار کنم. در چهارمین بازگشت، خداوند تعداد نمازهای واجب روزانه را به پنج بار کاهش داد، و من دیگر بازنگشتم. از این که باز به التماس بیفتم شرم داشتم. خدا در رحمتش به عوض چهل بار، به پنج بار نماز روزانه رضایت می دهد و آن ها هنوز منات را می پرستند و عزی را می خواهند. دیگر چه می توانم بکنم؟ به ایشان چه بگویم؟

 

جبرئیل پاسخی نداد و ساکت ماند. تو را به جان هر که دوست داری از من نپرس. اضطراب ماهوند وحشت انگیز است. می پرسد: امکان دارد آن ها فرشته باشند؟ لات، منات، عزی... آیا از تبار فرشتگانند؟ جبرئیل، آیا تو خواهرانی داری؟ آیا آنان دختران خداوندند؟ و خود را سرزنش می کند. آه از این غرور. من مردی مغرورم. آیا این ضعف است؟ یا به رؤیای قدرت گرفتار شده ام. آیا باید برای رسیدن به عضویت شورا بخودم خیانت کنم؟ آیا این کار خِرَدمندانه است یا عاری از معنی و ناشی از خودخواهی من است؟ من حتی به صداقت شیخ اعتماد ندارم. آیا او می داند؟ شاید حتی او هم نداند. من ضعیفم و او قوی است. قبول این پیشنهاد دست او را برای خراب کردن من باز می گذارد. اما از طرفی برای من نیز منافع زیادی در بردارد. روح مردمان این شهر و همه ی مردمان جهان، یعنی به قدر سه فرشته ارزش ندارد؟ آیا الله آنقدر انعطاف ناپذیر است که برای نجات بشر حاضر به پذیرفتن سه فرشته دیگر نیست؟ من هیچ نمی دانم. آیا خداوند باید مغرور باشد یا فروتن، پُرشُکوه یا ساده، بخشنده یا طالب؟! و چه مفهومی است؟ و من؟

 

*

 

در نیمه راه خواب، یا در نیمه راه بازگشت به بیداری، جبرئیل فرشته اغلب از این رنج می بَرَد که آن که تصور می کنیم پاسخ ها را می داند در این رؤیاها ظاهر نمی شود. نه. هرگز سر و کلّه اش پیدا نمی شود. همان که وقتی داشتم می مردم، وقتی به او نیاز داشتم، نیاز... رو نشان نداد. آنکه مرکز همه ی چیزها است و الله انور خدا. هر وقت به نام او از درد و رنج به خود می پیچم، غایب است.

 

قادر متعال خود را دور نگه می دارد و آنچه مُدام باز می گردد، این صحنه است: پیامبر در عالم خلسه، خروج، بند نور و جبرئیل در نقش دو گانه اش. در عین حال بالا نشسته به پایین می نگرد. و از آن پایین به بالا خیره شده، و هر دو از این که خارج از جهان مادی قرار دارند چنان وحشتزده اند که کم مانده عقلشان را از دست بدهند. و جبرئیل در حضور پیغمبر، در برابر بزرگی او خود را ناتوان می یابد و با خود می گوید من بی پیر بهتر است ساکت بمانم واِلّا ممکن است بد جوری خراب کنم. صدای حمزه: هرگز ترست را نشان نده. فرشتگان نیز چون حاملین آب به این اندرز نیازمندند. مَلِک مقرّب باید آسوده و متین جلوه کند. اگر مقرّب خدا از هول صحنه دست و پا شکسته حرف بزند، پیغمبر چه خواهد گفت؟

 

و آن وقت ناگهان مکاشفه. به این صورت: بدن ماهوند که همچنان در عالم خلسه است یک مرتبه سخت و سفت می شود، رگ های گردنش بیرون می زند و شکمش را با دست می گیرد. نه. این هیچ شباهتی به حمله ی صرع ندارد. چیزی نیست که بتوان به این سادگی ها توضیح داد. کدام حمله ی صرع روز را به شب تبدیل کرده، سبب گِرد آمدن ابرها شده، هوا را چون شربت غلیظ می کند؟ در همان حال فرشته ای که دارد از وحشت قالب تهی می کند بالا سر مرد دردمند آویزان است. بهتر بود می گفتیم مانند بادبادکی که به نخی طلایی متصل باشد، در فضا آویخته است. کشیدگی. بازهم کشیدگی و حالا معجزه از شکم او، من، از شکم ما شروع می شود. او با همه ی توان با چیزی گلاویز شده و جبرئیل بار دیگر آن قدرت را احساس می کند. اکنون اینجا است. به فکم زور می آورد. آن را باز و بسته می کند. و آن نیرو که از درون ماهوند برآمده به تارهای صوتی من می رسد و صدا بیرون می آید.

 

نه. صدای من نیست. من هرگز چنین کلماتی را بلد نبوده ام. من سخنران سطح بالایی نیستم، هرگز هم نخواهم بود. اما این صدای من نیست، فقط یک صدا است.

 

دیدگان ماهوند کاملاً باز می شود. تصویری به نظرش می آید و به آن خیره می شود. آهان، درست است. جبرئیل به یاد می آورد. او دارد مرا می بیند. لب هایم می جنبند، لب هایم را می جنبانند. چی؟ کی؟ نمی دانم. چه بگویم. با این وجود بیرون می آید، از دهانم، از گلویم، از میان دندان هایم: آن کلمات را می گویم.

 

پُستچی خدا بودن به این آسانی ها نیست یار.

 

اما، اما، اما، خدا در این صحنه نیست.

 

خدا خودش می داند من پُستچی که بودم.

 

*

 

در جاهلیه یاران ماهوند کنار چشمه ی زمزم چشم به راهش هستند. خالد، حامل آب، که مطابق معمول از همه بی صبرتر است، به سوی دروازه ی شهر می دود تا در آنجا از دور مراقب رسیدنش باشد. حمزه، مثل همه ی سربازهای پیر به تنهایی عادت دارد و توی خاک ها چمباتمه زده، با سنگریزه ها بازی می کند. عجله ای در کار نیست. گاه روزهای متمادی و حتی هفته ها پیدایش نمی شود. و امروز شهر خالی است. مردم همه به چادرهای بزرگ بازار مکاره رفته اند تا در مسابقه ی شعرا حاضر باشند. سکوت آنقدر عمیق است که فقط صدای سنگریزه های حمزه و بغبغوی یک جفت کبوتر که از کوه حرا آمده اند به گوش می رسد. آن وقت صدای پای دونده ای را می شنوند.

 

خالد است که با نفس بُریده و چهره ای گرفته سر می رسد. پیامبر بازگشته، اما به زمزم نمی آید. حالا همگی برخاسته اند. از این رفتار خارج از قاعده بر آشفته اند. آن ها که کنار شاخه های نخل و ستون های سنگی انتظار می کشیدند، از حمزه می پرسند: یعنی امروز پیامی نیست؟ اما خالد که هنوز نفس نفس می زند، سر می جنباند: "چرا. فکر می کنم باشد. ظاهر پیامبر مثل مواقعی است که کلام نازل می شود. ولی با من سخنی نگفت و به سوی بازار مکاره رفت."

 

حمزه برای جلوگیری از ادامه ی بحث جلو افتاد و مریدان- تا کنون حدود بیست نفر جمع شده اند- او را تا مناطق ثروتمند نشین شهر همراهی می کنند. حالت چهره شان حاکی از نفرتی پرهیزکارانه است. انگار فقط حمزه انتظار رسیدن به بازار مکاره را می کشد.

 

بیرون چادرهای مالکین شترهای خالدار، ماهوند را می یابند. با دیدگان بسته ایستاده و عزم خود را برای انجام آن مهم استوار می کند. آن ها پُر از تشویش و پرسشند، ولی او پاسخ نمی دهد و پس از چند لحظه وارد چادر شاعران می شود.

 

*

 

درون چادر، جماعت با رسیدن پیغمبر نامحبوب و پیروان بخت برگشته اش واکنشی استهزاآمیز نشان می دهند. ولی همین که ماهوند با دیدگان بسته پیش می آید، صداهای هو کردن و معو کشیدن قطع می شود. چشم نمی گشاید، اما گام هایش محکم است و بی آنکه پایش بلغزد یا به چیزی یا کسی بخورد به صحنه می رسد، از چند پله بالا می رود و همچنان با چشمان بسته در میان نور قرار می گیرد. غزل سرایان، مداحان قصاص، سرایندگان اشعار داستانی یا هجوآمیز- البته بعل هم اینجا است- با حالتی ناشی از سرگرمی آمیخته با اندکی نگرانی به ماهوند خوابگرد می نگرند. پیروانش میان جمعیت پراکنده اند و برای خود جا باز می کنند و کاتبین برای رسیدن به نزدیک صحنه و نگارش گفته هایش، از یکدیگر پیشی می جویند.

 

ابوسیمبل بزرگ بر قالیچه ای ابریشمین در کنار صحنه نشسته و بر چند بالش تکیه زده و در کنار همسرش هند با گردن بندهای طلای مِصری پُرشُکوهتر از همیشه جلوه می کند. فُرم یونانی نیم رخش مشهور است و موهای سیاهش تا نوک پایش می رسد. ابوسیمبل برمی خیزد و با ادب و نزاکت بسیار خطاب به ماهوند می گوید: "خوش آمدی ماهوند، ای پیغمبر، ای کاهن." این ابزار احترام رسمی است و بر جماعتی که در چادر گِرد آمده اند تأثیر می گذارد. دیگر پیروان پیغمبر را کنار نمی زنند، بلکه برای عبورشان راه باز می کنند و آنان شگفتزده و نیمه راضی پیش می آیند.

 

ماهوند بی آنکه دیده بگشاید، شمرده و واضح می گوید: "در اینجا شاعران بسیاری گِرد آمده اند و من ادعا نمی کنم که یکی از آنان باشم. اما من پیامبرم و ابیاتم از آن وجودی بالاتر از همه ی این شاعران است."

 

کاسه ی صبر جماعت دارد لبریز می شود. جای دین در معابد است و جاهلیان نیز مانند زوار در پی تفریح به اینجا آمده اند. این یارو را ساکت کنید! بیرونش بیندازید! اما ابوسیمبل بار دیگر به زبان می آید: "اگر واقعاً خدایت با تو سخن گفته، همه ی دنیا باید گفته هایش را بشنود." و در چادر بزرگ فوراً سکوت کامل برقرار می شود.

 

ماهوند با صدای رعدآسا می گوید: "ستاره." و کاتبین شروع به نگارش می کنند.

 

"به نام خداوند بخشنده ی مهربان!

 

در کنار پروین، هنگام طلوع آفتاب: همراهت خطاب نمی کند، به بیراهه نیز نمی رود و امیال شخصیش او را به سخن گفتن وا نمی دارد.

 

این وحی است که بر او نازل شده: آن که قدرتش بی کران است آن را به وی آموخته.

 

سالار همه ی نیروها در افق افراشته ایستاد، آن گاه نزدیکتر شد، نزدیکتر از طول دو کمان، و آنچه را كه نازل شد به خدمتگزار خویش الهام کرد.

 

هنگامی که چشمانش به آنچه که دید افتاد، دل خدمتگزار پاک بود. پس آیا شما جسارت آن را دارید که نسبت به آنچه دیده است شبهه ای به دل راه دهید؟

 

من نیز اورا کنار درخت سِدر که در انتها، در نزدیکی باغ آرامش قرار دارد دیدم. هنگامی که آن درخت پوشیده بود، دیده بر نگرفتم و نگاهم منحرف نشد و برخی از والاترین نشانه های خداوند را دیدم."

 

و سپس بی هیچ درنگ یا تردیدی دو بیت دیگر را نیز می خوانَد:

 

"آیا به لات و عزی و منا که سومین است اندیشیده اید؟" پس از شنیدن نخستین مصراع، هند برمی خیزد و شیخ جاهلیه صاف می ایستد. ماهوند با دیدگان خاموش قرائت می کند: "آنان پرندگان متعالیَند و شفاعتشان واجب است."

 

مادام که سر و صدا و هیاهو، فریاد، هورا، شایعه، فریادهای حاکی از پرسش الهه ال لات بالا می گیرد و درون چادر بزرگ طنین می افکند، جماعت شگفتزده با صحنه ی مهیج تازه ای روبرو می شوند: شیخ ابوسیمبل دو شصت خود را بر لاله های گوش می نهد ودر حالی که انگشتانش را تکان میدهد با صدای رسا تکرار می کند: "الله اکبر." و سپس به زانو می افتد و پیشانی را با احتیاط بر زمین می نهد. همسرش هند نیز بلافاصله ازاو پیروی می کند.

 

خالد، حامل آب، در طول این وقایع کنار در باز چادر ایستاده و اکنون که همه در آن اجتماع کرده اند، با وحشت می نگرد. همه ی حاضران در چادر و زنان و مردان بیرون از آن ردیف به ردیف زانو می زنند. این حرکت از هند و شیخ آغاز شده و موج وار همه جا را فرا می گیرد. پنداری آن دو سنگ ریزه هایی بودند که به درون دریاچه ای پرتاب شدند. تا این که همه ی مردم داخل و خارج چادر در برابر پیغمبر چشم بسته که سه الهه ی حامی شهر را مقدس شمرده به زانو افتاده باسن ها را ندارد. حامل آب که بی اختیار می گرید، به درون قلب خالی شهر ماسه می دود و اشک هایش که بر زمین می ریزد، چنان آن را سوراخ می کند که انگار نوعی اسید خطرناک با آن مخلوط است.

 

ماهوند بی حرکت می ماند و بر پلک چشمان باز شده اش اثری از رطوبت به چشم نمی خورد.

 

*

 

در آن شب پیروزی ویرانساز سوداگر در چادر بی ایمانان، در شهر قتل هایی صورت می گیرد که بانوی اول جاهلیه را وا می دارد برای ستاندن انتقامی هولناک سالیان دراز در انتظار بماند.

 

حمزه عموی پیغمبر تنها به خانه می رفت و میان طلوع و غروب آن پیروزی اندوهناک سر خاکستریش را پایین انداخته بود که صدای غرشی را شنید و تا سرش را بلند کرد چشمش به شیری سرخ رنگ و غول آسا افتار که نزدیک بود از بُرج و باروی بلند شهر به رویش بجهد. برق فسفری پوست سرخش با درخشش ماسه های صحرا در هم می آمیزد. از پَره های دماغش وحشت مکان های منزوی زمین را بیرون می دمد و با آب دهانش طاعون می پراکند، و هنگامی که سپاه جسارت کرده به قلب صحرا می زند، سپاهیان را می بلعد. از میان آخرین نور آبی رنگ شب به طرف حیوان نعره ای می کشد و از آنجا که سلاح ندارد، خود را برای مرگ آماده می سازد: "پیر مانتیکور حرامزاده. جوانی هایم شما گریه های بزرگ را دست خالی خفه می کردم." وقتی جوانتر بودم، وقتی جوان بودم.

 

از پشت سر صدای خنده می آید و از دور. شاید از بُرج و باروی شهر نیز صدای قهقهه به گوش می رسد. به اطراف می نگرد. مانتیکور ناپدید شده و گروهی از جاهلیان که لباس بالماسکه پوشیده اند و خندان از بازار مکاره باز می گردند، او را در میان می گیرند. حالا که این درویش ها لات ما را قبول دارند، به هر گوشه و کناری که نگاه می کنند، خداهای جدید می بینند، مگر نه؟ حمزه می فهمد که شبی وحشت انگیز در پیش دارد. به خانه باز می گردد و سراغ شمشیر جنگیش را می گیرد. به نوکر لاغری که چهل و چهار سال تمام در جنگ و صلح خدمتش را کرده غرولند کنان می گوید: "بیش از هر چیز در دنیا، از این نفرت دارم که حق را به دشمنانم بدهم. همیشه گفته ام بهتر است آن حرامزاده ها را بکُشیم. برای آن بدمصب ها بهترین راه حل همین است." شمشیر از روزی که به دین برادرزاده اش گروید از جلد چرمیَش بیرون نیامده، ولی امشب به نوکرش اقرار می کند: "شیر آزادانه در شهر می گردد. صلح باید همچنان انتظار بکشد."

 

در این آخرین شب فستیوال ابراهیم، جاهلیه پُر از لباس مبدل و جنون است. کُشتی گیران با بدن های چاق و روغن زده کار خود را به پایان رسانده اند و هفت شعر انتخابی به دیوارهای خانه ی سنگ سیاه آویخته است. اکنون روسپیان آوازه خوان جای شعرا را گرفته اند و فاحشه های رقاصه با بدن های روغن زده مشغول کارند و کُشتی شبانه رخت به نوع روزانه اش می سپارد. زنان خود فروش با ماسک های طلایی رنگ نوک پرندگان می خوانند و می رقصند و رنگ طلا در چشمان درخشان مشتری ها منعکس می شود. طلا، همه جا برق طلاست، در مشت جاهلیان سودجو و میهمانان لذت جویشان، در منقل های مشتعل و در دیوارهای ملتهب شهر شب. حمزه دلتنگ از میان خیابان های پُر از طلا و کنار زواری که بیهوش افتاده و جیب برها مشغول خالی کردن جیبش اند می گذرد. صدای عیش و عشرت مستانه را از پشت درهای طلایی و درخشنده ی خانه ها می شنود و آوازها و قهقهه ها و جرنگ جرنگ سکه ها چون ناسزاهای کشنده آزارش می دهد. ولی آنچه را می جوید، نمی یابد. نه. اینجا نیست. از شادمانی و عشرت نورانی طلا دور می شود و دزدانه سایه ها را تعقیب می کند و انتظار ظهور شیر را می کشد.

 

سرانجام پس از ساعت ها جستجو، آنچه را که می دانست انتظارش را می کشد، در یکی از گوشه های تاریک دیوارهای خارجی شهر می یابد. حیوانی که در رؤیا دیده بود، مانتیکور سرخ، با دندان های سه رجه. چشمان مانتیکور آبی رنگ است و چهره ای شبیه به مردان دارد و صدایش به آمیزه ای از ترومپت و فلوت می ماند. او به تندی باد می دود، ناخن هایش مانند در بازکن پیچ پیچ است و با دُمش تیرهای زهرآگین پرتاب می کند. مانتیکور گوشت انسان را بسیار دوست دارد. انگار مشاجره ای در پیش است. صدای کشیدن کارد و بهم خوردن دو فلز بگوش می رسد. حمزه، خالد، سلمان و بلال را می بیند. به آن ها حمله کرده اند. حمزه اکنون چون شیر شمشیر از نیام می کشد، غرشش سکوت را می درد. با همه ی شتابی که پاهای شصت ساله اش در توان دارند پیش می رود. ماسک چهره ی حمله کنندگان را پوشانده و شناختنشان امکان ندارد.

 

شب، شب ماسک ها است. هنگامی که در خیابان های پُر از هرزگی جاهلیله راه می رود، حمزه با دلی آکنده از خشم مردان و زنان را در هیأت عقاب، شغال، اسب، شیر دال افسانه ای، سمندر، گراز افریقایی و رُخ ]پرنده ی بزرگ افسانه ای. م.[ دیده است و مارهایی که به جای دُم سر دیگری دارند، و گاوهای بالدار معروف به ابوالهول آشوری از پس کوچه ها در برابرش پدیدار گشته اند. اجنه و حوریان و شیاطین شهر را در این شب اوهام تب آلود و شهوت قبضه کرده اند. ولی اینک در این مکان تاریک است که ماسک های سرخ را می باید، همان هایی را که می جست. ماسک مردان شیر صولت را. و به استقبال سرنوشت می رود.

 

*

 

سه مرید ماهوند در چنگال غمی خانمانسوز شروع به نوشیدن کردند. از آنجا که عادت به الکل نداشتند، به زودی نه تنها مست، بلکه از خود بی خود شدند و به میدانی رفته، بنا کردند به متلک پرانی به عابرین و آن وقت خالد، حامل آب، در حالی که خیک آبش را تاب می داد، رجز خوانی آغاز کرد. می گفت با سلاحی که در دست دارد می تواند شهر را ویران کند. آب جاهلیه ی کثیف را پاک خواهد کرد و آن را تا مرز ویرانی شستشو خواهد داد تا از ماسه ی سفید پاک، شهری تازه بنا شود. در این هنگام بود که مردان شیرصولت شروع به تعقیب آن ها کردند و پس از پی گردی طولانی، در گوشه ای گیرشان انداختند.

وحشت مستی را از سرشان پرانده بود و به ماسک های مرگ سرخ خیره شده بودند که حمزه سر رسید.

 

... جبرئیل حین تماشای این ستیز، بالای شهر پرواز می کند. حمزه که وارد گود می شود، درگیری پایان می یابد. دو تن از حمله کنندگان فرار را بر قرار ترجیح می دهند و دو تن دیگر مُرده بر زمین نقش می بندند. بلال، خالد و سلمان زخمی شده اند، اما زخم هاشان چندان کاری نیست و وخیمتر از آن خبری است که پشت ماسک شیر جسدها پنهان است. حمزه قبل از دیگران آن ها را بجا می آورد: "برادران هند. دیگر کارمان ساخته است."

 

قاتلین مانتیکور و آن ها که با آب ترور می کنند. پیروان ماهوند در سایه ی دیوار شهر نشسته می گریند.

 

*

 

برگردیم به پیغمبر، پیامبر سوداگر: اینک چشمانش باز است. در حیاط اندرونی منزل قدم می زند. خانه ی همسرش. ولی نزد او نمی رود. همسر حدود هفتاد سال دارد و این روزها بیشتر به مادر می ماند تا به آن زن ثروتمند که مدت ها پیش ماهوند را استخدام کرده بود تا اداره ی امور کاروان هایش را بر عهده بگیرد، مهارت در مدیریت نخستین چیزی بود که زن را به سویش جذب کرد. پس از چندی عاشق هم شدند. برای زن داشتن هوش سرشار و موفقیت در شهری که خدایانش مؤنثند ولی با زن ها چون کالا رفتار می شود، چندان ساده نبود. مردان یا از او واهمه داشتند، یا خیال می کردند چنان قوی است که نیازی به توجهشان ندارد. ولی آن جوان نه تنها واهمه نداشت، بلکه از خود ثباتی نشان داد که زن به آن نیاز داشت. جوان یتیم نیز به نوبه ی خود چند زن را در او می یافت. مادر، خواهر، معشوقه، پیشگو و دوست را. هنگامی که تصور می کرد دیوانه شده، همسرش به آنچه بر او ظاهر می شد ایمان آورد و به او گفت: "این مَلِک مقرّب است و زاییده ی ذهن تو نیست. این جبرئیل است و تو پیامبر خداوندی."

 

ماهوند اینک توان دیدار همسرش را ندارد و همسر او را از پشت پنجره ی مشبک سنگی می نگرد. احتیاج دارد قدم بزند. در حیاط راه می رود و گام هایش ناخودآگاه نقش های هندسی، بیضی، ذوزنقه، لوزی و دایره رسم می کند، در حالی که همسرش زمانی را بیاد می آورد که همراه کاروان از سفر بازمی گشت و قصه هایی را که در واحه های میان راه شنیده بود باز می گفت. پیغمبری به نام عیسی از زنی که مریم نامیده می شد بی آنکه پدر داشته باشد، زیر درخت نخلی، در صحرا به دنیا آمده بود. قصه ها برای چند لحظه برقی درنگاه دور و فاصله جویش به وجود می آورد و محو می شد. هیجانش را به یاد می آورد: شوری که در مباحثه نشان می داد. اگر لازم بود تمام شب را بیدار می ماند و استدلال می کرد که زندگی در روزگار چادر نشینی قدیم بهتر از وضع کنونی در این شهر طلا بوده که مردمانش نوزادان دختر را میان صحرا رها می کردند. در قبایل قدیم حتی به فقیرترین یتیمان هم رسیدگی می کردند. می گفت خداوند در صحرا جای دارد، نه در این مکانی که سقوط حکم فرماست و زن می گفت: من که با تو موافقم عشق من، اما دیر وقت است و فردا باید به حساب ها برسی.

 

زن در جریان خبرها است و هر چه ماهوند درباره ی لات، منات و عزی گفته شنیده است. مگر چه عیبی دارد؟ قدیم ها می خواست دختران نوزاد جاهلیه را نجات دهد، حالا چرا دختران الله را زیر بال و پَر نگیرد؟ ولی بعد از این سؤال سری تکان می دهد و سنگین به دیوار سنگی مشبک تکیه می دهد. آن پایین شوهری در اشکال شش ضلعی، متوازی الاضلاع، ستاره ی شش پَر و بعد در نقش های آبستره ای چون هزار تو (لابیرنت)، گام می زند. در اشکال بی نام، پنداری توان یافتن خطی ساده را ندارد.

 

با این وجود، چند لحظه بعد، وقتی مجدداً به حیاط می نگرد، او رفته است.

 

*

 

پیغمبر در میان ملافه های ابریشمین، در اتاقی که هرگز ندیده با سردرد بیدار می شود. بیرون پنجره آفتاب به سمت الراس نزدیک می شود و پیکری پوشیده در شنلی سیاه و کلاهدار به سفیدی دیوار تکیه داده است. و با صدایی قوی اما آهسته و نرم می خوانَد. ترانه همان است که زنان جاهلیه وقتی مردان به جنگ می روند طبل زنان می خوانند:

 

به پیش، و ما شما را در آغوش می فشاریم

 

می فشاریم، می فشاریم

 

به پیش، و ما شما را در آغوش می فشاریم

 

و قالی های نرم زیر پایتان می گسترانیم

 

عقب گرد، و ما ترکتان می گوییم

 

عقب گرد، و ما دیگر عشق نمی ورزیم

 

حتی در بستر انس.

 

صدای هند است. برمی خیزد، می نشیند و می بیند که زیر ملافه های خامه گون برهنه است. هند را صدا می زند: "به من حمله کرده بودند؟" هند به سویش می چرخد و از آن لبخندهای مخصوص می زند، بعد ادایش را در می آورد: "حمله؟" و دست ها را به هم می کوبد تا خدمتکاران صبحانه بیاورند. چاپلوسانه می آورند و بعد جمع می کنند و با گام های کوتاه خارج می شوند. ماهوند را کمک می کنند تا ردای ابریشمین سیاه و طلایی را بپوشد و هند نگاهش را با ژست مبالغه آمیزی برمی گرداند. ماهوند باز می پرسد: "سرم. چیزی بر سرم کوبیده اند؟" زن سرش را پایین انداخته، کنار پنجره ایستاده، درنقش بانویی باوقار به استهزا می گوید: "آه پیامبر، پیامبر، عجب پیامبر بزدلی هستی. مگر نمی شود با پای خودت به اتاق من آمده باشی؟ به خواست خودت. نه. البته که چنین چیزی ممکن نیست. می دانم از من نفرت داری." ولی ماهوند به این بازی تن نمی دهد. می پرسد: "مرا زندانی کرده اید؟" و هند باز می خندد: "مگر خُل شده ای؟" و بعد شانه بالا می اندازد و نرم می شود: "دیشب داشتم در خیابان های شهر قدم می زدم، ماسک بر چهره داشتم و می خواستم جشن را تماشا کنم، و آن وقت به چه برخوردم؟ پایم به بدن بیهوش تو خورد و نزدیک بود سکندری بروم. مثل مست ها کنار خیابان افتاده بودی. خدمه را پی تخت روان فرستادم و تو را به منزل آوردم. حالا تشکر کن."

 

"متشکرم."

 

"فکر می کنم تو را نشناخته بودند، واِلّا شاید تا حالا زنده نمی ماندی. خودت که دیدی شهر دیشب چگونه بود. مردم زیاده رَوی می کنند. برادرهای خودم هنوز به خانه برنگشته اند."

 

اینک به خاطر آورد گردِشِ بی پروا و مشوشش را در آن شهر فاسد. به مردمانی که تصور کرده بود روحشان را نجات بخشیده خیره گشته و تمثال های سیمرغ، ماسک های شیطان، اسب افسانه ای و شیر بالدار را تماشا کرده بود. خستگی آن روز طولانی که از کوه حرا پایین آمده، تا شهر پیاده رفته و فشار وقایع را در چادر شعرا تحمل کرده بود. و سپس خشم و تردید مریدان را- اورا به پریشانی کشیده منقلبش کرده بود. همه چیز را به یاد آورد: "من بیهوش شدم."

 

هند نزدیکتر می آید، پیش روی او روی تخت می نشیند و با انگشتش از شکاف ردا سینه ی ماهوند را نوازش می کند و به زمزمه می گوید: "بیهوشی. این نشانه ی ضعف است ماهوند. مگر تو سُست و ناتوان شده ای؟"

 

و پیش از آنکه پاسخ گوید انگشت نوازشگر را بر لب هایش می نهد: "هیچ مگو ماهوند، من همسر شیخ هستم و هیچ یک از ما دوستان تو نیستیم. در جاهلیه مردم خیال می کنند شوهرم آدم زرنگی است، در حالی که او مردی ضعیف النفس است. من او را بهتر می شناسم. خوب می داند من معشوق دارم، ولی به روی خودش نمی آورد، چون به صلاحش نیست. خانواده ی من حافظ معابدند، معابد لات، عزی و منات. می خواهی آن ها را مسجد بنامم؟ آن ها فرشتگان جدید تو اند." از طرفی هندوانه تعارف می کند و می خواهد قطعه ای را با دست خود به دهانش نهد، اما او مانع می شود و قطعه را خود به دهان می بَرَد و می خورد. زن ادامه می دهد: "آخرین معشوق من بعل جوان بود." آثار خشم را در چهره ی ماهوند می بیند و با رضایت ادامه می دهد: "بله، شنیده ام که به پَر و پای تو پیچیده. اما آن جوان اهمیتی ندارد. نه او و نه ابوسیمبل، هیچ یک نمی توانند با تو برابر باشند. ولی من می توانم."

 

ماهوند می گوید: "باید بروم." هند پاسخ می دهد: "به زودی." و به سوی پنجره باز می گردد. پیرامون شهر چادرها را جمع می کنند، کاروان های طولانی شتر آماده ی رفتن می شوند. قافله ها و ارابه ها برای عبور از صحرا به راه افتاده اند. کارناوال پایان یافته است. باز به طرف ماهوند برمی گردد.

 

تکرار می کند: "من با تو برابرم، ولی در عین حال نقطه ی مقابلت نیز هستم. من ناتوانی تو را نمی خواهم. تو نباید آن کار را می کردی."

 

ماهوند به تلخی می گوید: "اما منفعتش را شما می بَرید... دیگر خطری در آمد معابدتان را تهدید نمی کند."

 

هند به نرمی می گوید: "انگار متوجه نیستی." نزدیک می شود و چهره اش را جلو صورت ماهوند پیش می آورد: "اگر تو هوادار الهی، من هم طرفدار ال لاتم و او به خدای تو که الهه ها را مقدس قلمداد می کند اعتقادی ندارد. ضدیت او با خدای تو بنیادی، همیشگی و فراگیر است. جنگ میان من و تو نمی تواند با متارکه پایان بگیرد. آن هم چه متارکه ای! خدای تو وجودی برتر است که بنده نوازی میکند و می بخشاید. ال لات کمترین تمایلی ندارد دختر او باشد، او خود را با الله برابر می داند. همانطور که من با تو برابرم. برو از بعل بپرس. او ال لات را خوب می شناسد، همانطور که مرا می شناسد."

 

ماهوند می گوید: "پس شیخ می خواهد زیر قولش بزند."

 

هند به طعنه می گوید: "کسی چه می داند؟ خودش هم هنوز نمی داند. باید اطراف و جوانب را بسنجد. گفتم که. آدم ضعیفی است اما تو می دانی که من حقیقت را می گویم. میان الله و سه الهه ی ما صلح نمی تواند برقرار باشد، چون که من نمی خواهم. می خواهم بجنگم. جنگ تا پای مرگ. من اینم. و اما تو چه هستی؟"

 

ماهوند می گوید: "تو ماسه ای و من آب. آب ماسه را می شوید و کنار می زند."

 

جواب می دهد: "و صحرا آب را هم جذب می کند. دُور و برت را نگاه کن."

 

چیزی از رفتنش نگذشته که مردان زخمی خود را به قصر شیخ می رسانند و با ته مانده ی جسارتشان به هند اطلاع می دهند که حمزه ی پیر برادرانش را کشته است. ولی دیگر پیامبر را نمی توان هیچ کجا یافت. او بار دیگر آهسته به سوی کوه حرا به راه افتاده است.

 

*

 

جبرئیل خسته که می شد دلش می خواست مادرش را به خاطر این لقب لعنتی فرشته به قتل برساند. این هم شد لقب! التماس می کند، به که؟ برای چه؟ که از دست این شهر رؤیایی قصرهای ماسه ای و شیرهایی که سه رج دندان دارند خلاص بشود. دیگر شستن قلب پیامبران، تعلیم قرائت و دادن قول بهشت برای هفت پشتش کافی است. پس کِی این مکاشفات و الهامات تمام می شود؟ فی نی تو، ختم شد. دلش برای یک خواب سیاه بی رؤیا لک زده. این رؤیاهای مادرجنده. همه ی مشکلات نوع بشر مربوط به این ها است. در سینما هم همینطور است. اگر من خدا بودم قدرت خیالبافی را از مردم می گرفتم و آن وقت شاید حرامزاده ی مفلوکی که من باشم، می توانستم یک شب راحت سرم را زمین بگذارم و بخوابم. برای مبارزه علیه خواب چشمانش را به زور باز نگه می دارد و آنقدر مزه نمی زند تا قسمت بنفش شبکیه اش کم رنگ می شود و دیگر جیزی نمی بیند. اما هرچه باشد انسان است و بالأخره به سوراخ خرگوش می افتد و از سرزمین عجایب سر در می آورد. منظور بالای کوه است. سوداگر دارد پیدا می شود و بار دیگر خواست و نیازش پدیدار است. اما این بار نه در فک ها و صدای من، بلکه در همه ی اندامم. او مرا به اندازه ی خودش کوچک می کند و به سوی خود می کشد. نیروی جاذبه اش باور نکردنی است. بدمصب آنقدر قوی است که انگار یک ملیون ستاره است... و بعد جبرئیل و پیغمبر دست و پنجه نرم می کنند. هر دو برهنه اند و در آن غار با ماسه های سفید و نرمش در هم می پیچند و می غلطند. شن های اطرافشان مانند نور در فضا پخش می شود. پنداری می خواهد وضعیتم را بسنجد، سُبک و سنگینم می کند. انگار این منم که دارم امتحان پس می دهم.

 

ماهوند در غاری در پانصد پایی قله ی کوه حرا با جبرئیل دست و پنجه نرم می کند، او را به این طرف و آن طرف پرتاب می کند، و بگذارید بگویم، دیگر جایی نمانده که دست نبرده باشد. زبانش در گوشم رفته و مشتش به تخم هایم خورده. هرگز کسی را چنین خشمگین ندیده ام. او باید به هر قیمت شده بداند و من هیج ندارم به او بگویم. بدنش در برابر من سلامت و ورزیده است و دستکم چهار برابر من می داند. اگرچه شاید هردو از راه شنیدن آموخته باشیم، اما واضح است که شنونده ی بهتری است، پس چاره ای نیست. همینطور به هم می پریم و غلت می زنیم و چنگ می اندازیم. او کمی زخم و زیل شده، اما پوست من مثل پوست نوزادان صاف است. امکان ندارد بتوان فرشته ای را روی یکی از این بوته های بد مصب خار گیر انداخت، یا به سنگی کوبیدش و له و لَوَرده اش کرد. از این گذشته تماشاچی هم دارد. اجنه، عفریت ها و هرچه از این ها که فكر کنید روی سنگ ها نشسته اند و کُشتی را می پایند. در آسمان هم سه موجود بالدار که شبیه مرغ ماهیخوارند دیده می شوند. البته بستگی دارد از کدام طرف نگاه کنیم و نور چگونه بیفتد، چون به قو یا زن هم شبیهند. ماهوند تمام می کند.

 

بعد از اینکه ساعت ها، بلکه هم هفته ها کُشتی گرفتند. فرشته ماهوند را بر زمین میخکوب کرد. خودش این را می خواست. اراده اش وجود مرا فرا گرفته و آنقدر نیرو می داد که روی زمین نگهش دارم. به خاطر این که مَلِک مقرّب نمی تواند در چنین نبردی بازنده باشد. چون که درست نیست. فقط شیاطین شکست می خورند. بنابراین به محض این که زمینش زدم بنا کرد از شادی گریستن و آن وقت حقه ی قدیمیش را زد. دهان مرا به زور باز کرد تا صدا، همان صدا باردیگر در بیاید و بر سراپایش فرو بریزد. پنداری دارم قی می کنم.

 

*

 

پس از کُشتی با جبرئیل مَلِک مقرب، ماهوند پیغمبر هلاک از خستگی به خوابی که همیشه بعد از مکاشفه دست می دهد، فرو می رود ولی این بار زودتر از همیشه سر حال می آید. وقتی در آن بیابان افراشته به هوش می آید، هیچ کس در اطرافش نیست. دیگر موجودات بالدار روی سنگ ها قوز نکرده اند. اهمیت خبر به حدی است که از جا می پرد. به صدای بلند خطاب به فضای خالی می گوید: "آن شیطان بود و با بیانش آن را به حقیقت می پیوندد." "آن دفعه شیطان بود." این است آنچه هنگام گوش فرا دادن شنیده است. شیطان حیله به کار زده و در هیبت جبرئیل بر او ظاهر شده. به این خاطر آیاتی که از بر کرده بود، همان هایی که در چادر شعرا خوانده بود، آیات واقعی نبودند، بلکه نقطه ی مقابل و شیطانی آیات بودند. نه خدایی، بلکه شیطانی. با شتاب هر چه تمامتر به شهر باز می گردد تا بطلان آن آیاتی را که بوی گند گوگردشان آدم را خفه می کند، اعلام کند، تا برای ابد از همه ی نوشته پاک شوند و شاید فقط در یکی دو کلکسیون سنت های قدیمی، آن هم از آن کلکسیون هایی که چندان قابل اعتماد نیستند، باقی بمانند و مفسرین جزمی در انکارشان بکوشند. ولی جبرئیل که آن بالاها می پلکید و از بالاترین زاویه ی دوربین به صحنه می نگریست، راز کوچکی را می داند. فقط یک چیز خیلی کوچک که در اینجا کار دست آدم می دهد. این که: هردو دفعه خودم بودم بابا، بار اول من بودم، بار دوم هم خودم بودم. هر دو سلسله ی ابیات، هم ابیات اولی و هم ابیات سری دوم در ردّ آن ها، بیت و ضد بیت، ابیات بد و ابیات خوب، همه شان. و ما می دانیم دهانم از چه طریق باز و بسته می شد.

 

ماهوند شتابان در راه جاهلیه زیر لب می گوید: "بار اول کار شیطان بود، اما این بار فرشته بود. شک ندارم. خودش بود که مرا در کُشتی زمین زد."

 

*

 

مریدان در دره، در نزدیکی کوه حرا متوقفش می کنند تا خشم هند را هشدار بدهند. می گویند به نشان عزا رخت سفید پوشیده و گیسوان سیاهش را باز کرده تا مانند توفان دُور و برش موج بزند و یا در گرد و خاک به دنبالش کشیده شود و جای پایش را پاک کند. و اکنون به روح مجسم انقلاب شباهت یافته. آن ها همگی از شهر گریخته اند و حمزه نیز پنهان شده است. اما شایع است که ابوسیمبل هنوز به خواست زنش که می گوید خون را با خون باید شست، تسلیم نشده و مشغول سُبک و سنگین کردن قضیه ی ماهوند و سه الله است... ماهوند به رغم اندرز پیروانش به جاهلیه باز می گردد و صاف به خانه ی سنگ سیاه می رود. پیروان نیز با وجود ترس و وحشتشان او را بدنبال می کنند. جمعیت به امید رسوایی تازه یا بُریدن دست و پا و یا یکی از این قبیل تفریحات به دُور و برشان جمع می شوند و ماهوند مایوسشان نمی کند.

 

در برابر مجسمه های سه الهه می ایستد و بطلان آیاتی را اعلام می کند که شیطان در گوشش زمزمه کرده است. این آیات از متن حقیقی از قرآن حذف می شوند و آیات تازه ای جایشان را می گیرد.

 

ماهوند قرائت می کند: "آیا او دختر می آورد و شما پسر؟ این چگونه تقسیمی است؟

 

این ها نام هایی هستند که شما در عالم رؤیا دیده اید. شما و پدرانتان. الله هیچ مقامی به آنان ارزانی نمی دارد."

 

و جماعت متحیر خانه را ترک می گویند. چنان ماتشان برده که به خود نمی آیند و سنگی بر نمی دارند تا به او پرتاب کنند.

 

*

 

ماهوند پیغمبر پس از انکار آیه های شیطانی به خانه باز می گردد. مجازاتی انتظارش را می کشد. نوعی انتقام. انتقام که؟ روشن است یا تیره؟ خوش جنس است یا بدجنس؟ انتقامی که معمولاً گریبان بی گناهان را می گیرد. همسر پیغمبر که هفتاد سال دارد کنار پنجره ی سنگی مشبک راست نشسته، پشتش را به دیوار تکیه داده و با زندگی وداع گفته است.

 

ماهوند غرق ماتم در را به روی خود می بندد و هفته ها هیچ نمی گوید. به نظر هند سیاستی که شیخ جاهلیه برای پیگرد قاتل در پیش گرفته، بی اندازه کند پیش می رود. نام دین جدید "تسلیم" است. ابوسیمبل فرمان داده که پیروان آن باید به جدایی از بقیه ی مردم و زندگی در فلاکت بارترین محله ی زاغه نشین شهر تن در دهند. از آن گذشته، رفت و آمدشان در هنگام شب، مانند مواقعی که حکومت نظامی برقرار است، ممنوع اعلام شده. حق کارکردن نیز ندارند. از سوی دیگر مردم هم بدرفتاری را از حد گذرانده اند. به زنانشان در فروشگاه ها تف می کنند، دسته ای از تُرک های جوان که شیخ مخفیانه کنترل و حمایتشان می کند، آزارشان می دهند و شب هنگام به اتاقشان آتش پرتاب می کنند تا خفته گان از همه جا بی خبر در آتش بسوزند. با این حال یکی از تضادهای آشنای تاریخ سبب می شود که بر تعداد مؤمنین روز به روز افزوده گردد، مانند گیاهی که هرچه شرایط جوی و وضع خاک بدتر باشد، به نحو معجزه آسایی سریعتر و بهتر رشد می کند.

 

اهالی واحه ی یثرب در شمال پیشنهادی می کنند: یثرب به آن دسته از "تسلیم شدگان" که مایل به تَرک جاهلیه اند مسکن می دهد. حمزه معتقد است که چاره ای جز رفتن ندارند: "تو هرگز نمی توانی پیامت را در اینجا به آخر برسانی، برادرزاده. به حرفم گوش کن. هند تا وقتی زبانت را از حلقومت بیرون نکشد راضی نمی شود. نخواستم از بُریدن، ببخشید، تخم های خودم چیزی بگویم."

 

ماهوند که در ماتمکده اش با خاطرات گذشته ها تنها مانده بود قبول می کند و مؤمنین می روند تا خود را برای ترک جاهلیه آماده سازند. اما خالد، حامل آب، باز می ماند. پیغمبر با چشمان گود رفته منتظر است تا حرف هایش را بشنود. با اندکی دستپاچگی می گوید: "پیامبر، من به تو شک کردم، ولی تو خِرَدمندتر از آن بودی که ما تصور می کردیم. ابتدا می گفتیم ماهوند اهل سازش نیست، و تو سازش کردی. سپس گفتیم ماهوند به ما نارو زده، ولی تو حقیقت ژرفتری را برای ما به ارمغان آوردی. تو خود شیطان را نزد ما آوردی تا بتوانیم اعمال آن موجود پلید را مشاهده کنیم و ببینیم چگونه به دست حق از پا در می آید. تو به ایمان ما غنا بخشیدی. مرا برای آنچه در ذهنم می گذشت ببخش."

 

ماهوند از اشعه ی خورشید که از پنجره به درون آمده دور می شود: "بله." تلخی و بدگمانی در کلامش موج می زند: "من کار خارق العاده ای کردم. حقیقت ژرف تر، آوردن شیطان. کارهای من همیشه همینطور بوده است."

 

*

 

جبرئیل از بالای کوه حرا مؤمنین را تماشا می کند که از جاهلیه دور می شوند. آن ها شهر خشکی را به مقصد جایگاه خنکی نخلستان و آب، آب و آب ترک می گویند و در دسته های کوچک بی آنکه چیز زیادی بردارند، از میان امپراتوری خورشید می گذرند. امروز اولین روز از نخستین سال زمان نوین است. مادام که پیش می روند، زمان قدیم پشت سرشان می میرد و زمان نو در انتظارشان به هستی می پیوندد. در یکی از روزها ماهوند نیز ناپدید می شود. خبر گریز تسلیم شدگان که در جاهلیه می پیچد، بعل قصیده ای به رسم وداع می سراید:

 

امروزه تسلیم

 

چگونه استنباط می شود؟

 

چون مفهومی پُر از وحشت

 

چون مفهومی که می گریزد.

 

ماهوند به واحه ی خود رسیده است، ولی جبرئیل از این شانس ها ندارد. اکنون غالباً خود را بالای کوه حرا تنها می یابد. ستاره های سرد دنباله دار شستشویش می دهند و سه موجود بالدار، لات، منات، عزی از فراز آسمان شب فرود می آیند و دُور و برش بال می زنند، به چشمش چنگ می اندازد، گازش می گیرند و موها و بال هایشان را چون شلاق بر بدنش می کوبند. دست ها را برای حفظ خود بلند می کند، ولی آنان انتقامجویانی خستگی ناپذیرند و هر بار که می خواهد استراحت کند و فکر محافظت را فراموش می کند به سراغش می آیند. در دفاع از خود تلاش می کند، ولی آن ها سریعتر و زرنگترند و بال دارند.

 

او شیطانی ندارد که بتوان باطلش کرد و در عالم رؤیا قادر نیست تنها با خواست و اراده دورشان کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل سوم

 

اِل- او- ان- دی- او- ان

 

 

 

۱

 

 

 

پیرزن در سكوت اندیشید، من می دانم روح یعنی چه. نامش رُزا دایموند [Rosa Diamond] بود و هشتاد و هشت سال داشت. با آن دماغ منقاری اش، چشمانش را تنگ كرده از پنجره ی نمك سود اتاق خوابش به بیرون می نگریست و دریا و ماه كامل را تماشا می كرد. باز سری تكان داد و اندیشید، از آن گذشته می دانم روح چه چیز نیست. از آن صداهای ترسناك یا ملافه ی سفیدی كه تكان می خورد نیست. این ها همه اش حرف مفت است. اما شبح واقعاً چیست؟ كار ناتمام. همین. شبح كار ناتمام است. آن وقت پیرزن با صد و هشتاد سانتیمتر قد، پشت صاف و بی قوز و موهای كوتاه مردانه، گوشه های لبش را پایین داد و با رضایت از این ظاهر تراژیك لب ورچید و شال آبی رنگ بافتنی را به دُور شانه های استخوانیش سفت پیچید و چشمان بی خوابش را لحظه ای هم گذاشت تا برای بازیافتن یاد گذشته ها دعا كند. به التماس گفت، بیایید كشتی های نورمن، تو بیا، ویلی كُنكه .[Willie-the-Conk]

 

نهصد سال پیش همه ی این ها زیر آب بود. این تكه از ساحل و پلاژ اختصاصی كه راه شیبدار سمت ویلاهایش را تخته پوش كرده اند. ویلاهایی كه رنگ دیوارهایشان پوسته پوسته شده و انبار قایق هایشان از شكل افتاده است و پُر از صندلی های زینتی، قاب های خالی عكس، جعبه های قدیمی بیسكوییت با دسته نامه های روبان زده، لباس زیرهای ابریشم نفتالین زده، كتاب های دخترانی كه روزی جوان بودند و صفحات آن را از اشك خیس می كردند، چوب های لُكراس Lacrosse] نوعی بازی با توپ در كانادا. م.[، آلبوم های تمبر و همه ی صندوقچه های گنجینه ی خاطره ها و زمان های گمشده. خط مرزی ساحل تغییر كرده و حدود یك مایل عقب نشسته بود، به طوری كه نخستین قصر نرمن، در انزوا، به دور از آب رها شده و اكنون اطرافش را باتلاق فرا گرفته است. باتلاقی كه مصیبت انواع و اقسام تب نوبه را در اثر سرما و رطوبت و گِل و شل به مالكان طاعونزده ای كه همچنان در اسمش چیست، ملك خود به سر می بردند، نازل می كند. او، همان پیرزن، قصر را مانند بقایای ماهی ای می یافت كه جزری عتیق به آن خیانت كرده و یا چون هیولایی دریایی كه زمان به سنگ تبدیلش كرده باشد. نهصد سال! نه قرن پیش، كشتی های نرمن از میان خانه ی این زن انگلیسی عبور كرده بودند. در شب هایی كه هوا صاف و بدر تمام بود، پیرزن به انتظار اشباح درخشان می نشست.

 

این بار نیز به خود اطمینان داد كه پشت پنجره بهترین مكانی است كه می توان وُرود كشتی ها را تماشا كرد. در این سن پیری، تكرار راحتش می كرد و تكرار كلماتی كه خوب می شناخت، مانند "كار ناتمام" و "بهترین جا" سبب می شد خود را جامد، تغییر ناپذیر و ابدی بیابد، در حالی كه خوب می دانست پُر از عیب است و فراموشی آورده است. وقتی بدر تمام برمی آید، در آن سیاهی قبل از سپیده است كه موج بزرگ بادبان ها، برق پاروها، و خود فاتح ایستاده بر سینه ی كشتی می آیند، از میان موج شكن چوبی و چند قایق واژگون می گذرند- بله، من در زندگی خیلی چیزها دیده ام و همیشه هم این استعداد را، نیروی دیدن اشباح را داشته ام- فاتح با آن كلاه چندگوش دماغ فلزیش از درِ وُرودی خانه می گذرد و از میان ظروف كیك خوری و كاناپه های قدیمی عبور می كند، مانند پژواك ضعیفی است كه درون این خانه ی خاطره ها و آمال می پیچد و بعد چون گور ساكت می شود.

 

وقتی كودك بودم، در بتل هیل [Battle Hill]، دوست داشت همیشه همانطور لفظ قلم تعریف كند- در گذشته، كودكی تنها بودم كه یكباره، بی آن كه برایم غریب باشد، خود را میان جنگ یافتم. كشتی های جنگی، گرز، نیزه، پسرهای بور ساكسون كه در عنفوان جوانی كشته می شدند، هارولد ارووِی [Harold Arroweye] و ویلیام كه دهانش پُر از ماسه شد. بله، همیشه این استعداد، نیروی دیدن اشباح. داستان روزی در بچگی رُزا كه صحنه ی جنگ هیستینگز [Hastings] به نظرش آمده بود، برای پیرزن به یكی از نشانه های تعیین كننده ی وجودش تبدیل شده بود. اگرچه آنقدر آن را تعریف كرده بود كه دیگر هیچ كس، از جمله خودش، نمی توانست با اطمینان خاطر قسم بخورد كه واقعیت داشته یا نه. ذهن تعلیم دیده ی رُزا همچنان مشغول بود. با خود می گفت، بعضی وقت ها خیلی دلم برایشان تنگ می شود.Les beaux jours ]روزهای زیبا[‌‌ آن روزهای عزیز مُرده. بار دیگر چشمان پُرخاطره اش را بست. ولی وقتی دوباره گشود، در كنار آب دید، بله، انكار نمی شود كرد، دید چیزی تكان می خورد.

 

هیجانزده با صدای بلند گفت: "باور نكردنی است!"‌- "غیر ممكن است."- "نمی تواند او باشد." با پاهای بدون لرزش، در حالی كه بالا تنه اش به مبل و دیوار می خورد، به جستجوی كلاه، مانتو و عصایش رفت. در همان وقت، ‌در ساحل سرد و یخزده، جبرئیل فرشته با دهانی پُر از، نه ماسه،‌ بلكه برف، به هوش آمد.

 

پوتویی!

 

جبرئیل تف كرد و از جا پرید. پنداری زیادی خلط او را به جلو می راند. بعد- همانطور كه قبلاً گفتیم- تولد چمچا را تبریك گفت و شروع كرد به تكاندن برف از آستین های خیس پیراهن بنفشش. آن وقت در حالی كه این پا و آن پا می كرد با صدای بلند گفت: "یار، ای خدا،‌ بیخود نیست این بدمصب ها دلشان مثل یخ سرد است."

 

با این همه چیزی نگذشت كه شوق و ذوق یافتن آن همه برف دُور و برش بدگمانی اولیه را از میان برد- چون هر چه باشد مردی استوایی بود- و با آن هیكل سنگین و خیس بنا كرد ورجه ورجه رفتن. گلوله ی برف بود كه به طرف رفیق همراهش كه دمر افتاده بود پرتاب می كرد، پنداری آدم برفی است و آواز كریسمس،‌ جینگل بلز [Jingle Bells] را پُرصدا و كشدار می خواند. نخستین نشانه های سَحَر در آسمان دیده می شد و در این ساحل دنج لوسیفر [Lucifer]، ستاره ی صبح می رقصید.

 

در اینجا باید اضافه كنم كه به علت نامعلومی بوی بد نفسش از بین رفته بود...

 

جبرئیل شكست ناپذیر، كه خواننده احتمالاً در رفتارش نشانه های هذیانی اختلال ناشی از سقوط اخیر را می بیند، همچنان فریادكنان گفت: "بلند شو مامانی،‌ پاشو و مثل خورشید بدرخش! بلند شو برویم ببینیم اینجا چه خبر است." پشت به دریا كرد تا خاطره ی هولناك سقوط را به یادش نیاورد و برای وقایع آینده آماده شود. جبرئیل كه همیشه تشنه ی چیزهای نو بود اگر می توانست و بیرقی در اختیار داشت، حتما آن را همانجا نصب می كرد تا به نام "كسی چه می داند" كه این سرزمین سفیدپوش را سرزمین نو یافته ی خویش بخواند. به التماس افتاد: "سپونو، د بجنب بابا، مگر مُرده ای بدمصب." و با این گفته بلافاصله به خودش آمد. به سوی هیكل صلدین كه دراز به دراز افتاده بود خم شد، اما جرأت نكرد لمسش كند. به اصرار گفت: "حالا نمیر چامچی جون، حالا كه این همه راه آمده ایم نمیر."

 

صلدین نمُرده بود ولی می گریست و اشك های ناشی از شك و ضربه ی سقوط روی صورتش یخ می زد. تمام بدنش را پوسته ای از یخ پوشانده بود كه چون شیشه صاف بود. وضعش به كابوس بیشتر شباهت داشت. در حالت نیمه هشیاری كشنده ای كه از پایین بودن حرارت بدن ناشی می شد، وحشت كابوس آسای تركیدن و دیدن خونی كه از ترك های یخ بیرون خواهد زد، و ور آمدن پوستش همراه با ورقه های یخ دهنش را فرا گرفته بود. از این گذشته، پُر از سؤال بود. آیا ما واقعاً، منظورم این است كه وقتی تو با بازوهایت بال می زدی، آن وقت، بعد آب، یعنی می خواهی بگویی واقعاً مثل سینما بود؟ یعنی چارلتون هستون چوب دستیش را بلند كرد كه ما بتوانیم از كف اقیانوس رد بشویم؟ نه، این كه نمی شود،‌ غیر ممكن است. ولی اگر اینطور نبود، پس چطور بود؟ یا این كه شاید از زیر آب پریان دریایی همراهی كردند و چنان از میان دریا گذشتیم كه پنداری ماهی یا شبح هستیم. واقعیت این بود؟ آری یا نه؟ من باید... ولی وقتی چشمانش را گشود،‌ همه ی پرسش ها چون رؤیایی محو می نمود، به طوری كه نمی توانست به خوبی آن ها را در ذهنش بیان كند، گویی دُم هر سؤال در ذهنش می جنبید و بعد چون پَره ی زیردریایی ناپدید می شد. بعد نگاهش به آسمان افتاد و دید به رنگ دیگری است. رنگی كه نباید باشد. آسمان رنگ نارنجی خونی بود با لكه های سبز و برف به رنگ آبی جوهری بود. سخت مژه زد، ولی رنگ ها همانطور باقی ماندند. داشت نتیجه می گرفت كه از آسمان به بیرون،‌ به مكانی پلید، جایی دیگر، نه انگلستان، شاید هم غیر انگلستان، منطقه ای ساختگی، قصبه ای تباه و یا سرزمین یا حالتی دگرگون فرو افتاده. شاید،‌ خلاصه كرد، شاید جهنم. نه،‌ نه. در آن حال كه بیهوشی باز تهدید می كرد به خودش اطمینان داد، نمی تواند جهنم باشد. نه هنوز. چون تو هنوز نمُرده ای. اما داری می میری.

 

خوب پس: سالن ترانزیت.

 

شروع به لرزیدن كرد، ارتعاش آنقدر شدید شد كه به نظرش آمد زیر فشار مانند یك هواپیما منفجر می شود.

 

و بعد دیگر هیچ نبود. در خلاء به سر می بُرد و اگر زنده می ماند، ناچار بود همه چیز را از نو بسازد. حتی ناگزیر بود زمین زیر پایش را دوباره كشف كند تا بتواند گامی بردارد. ولی حالا لزومی نداشت نگران این مسایل باشد. زیرا با اجتناب ناپذیر روبرو بود:‌ هیكل بلند و استخوانی مرگ، با كلاه حصیری لبه پهن و ردایی سیاه كه نسیم آن را تكان می داد. مرگ كه به عصای دسته نقره ای تكیه داده، پوتین های ولینگتن سبز زیتونی به پا داشت.

 

مرگ پرسید: "اینجا چه كار می كنی؟ این ملك خصوصی است. علامت هم زده ایم. صدای زنی بود كه بفهمی نفهمی می لرزید، انگار هیجانزده بود.

 

چند لحظه بعد مرگ به رویش خم شد- در سكوت وحشتزده اندیشید، می خواهد ببوسدم و نفسم را ببرد. و برای اعتراض، حركات ضعیف و بیهوده ای كرد.

 

مرگ خطاب به كسی،‌ به جبرئیل گفت: "زنده بودنش حتمی است. ولی نفسش عجب بوی گندی می دهد. آخرین بار كی دندان هایش را مسواك زده؟"

 

*

 

نفس یكی شیرین و نفس دیگری، به دلیلی همان قدر مرموز تلخ و بدبو شده بود. چه انتظاری داشتید؟ مگر از آسمان به زمین افتادن شوخی است؟ فكر می كردند هیچ صدمه ای به آدم نمی زند؟ باید هر دوشان زودتر از این ها می فهمیدند كه نیروهای بالا عنایت كرده اند و چنین نیروهایی (البته دارم از خودم صحبت می كنم.)، نسبت به مگس هایی كه كله معلق شده اند رفتاری توأم با بازیگوشی و تا حدودی لاابالی گری دارند. فكر می كنید سقوط آن ها طولانی بوده؟ باید بگویم در مورد مسأله ی سقوط هیچ شخصیت فانی و یا غیرفانی را با خودم قابل مقایسه نمی دانم. ممكن است بگویید از ابرها به خاكستر، از سوراخ بخاری، از انوار بهشت به آتش دوزخ... زیر فشار شیرجه ای بلند. داشتم می گفتم باید انتظار دگردیسی هایی را داشت كه همگی تصادفی نیستند. انتخاب غیر انسب. در هر صورت،‌ برای این كه آدم زنده بماند بهای گزافی نیست. و نه فقط زنده ماندن، بلكه دوباره زاده شدن، نو شدن، ‌آن هم در سن آن دو تا.

 

چه؟ باید بگویم چه تغییراتی در آن ها به وجود آمده؟

 

نفس خوش بو ? نفس بد بو.

 

و به نظر رُزا دایموند آمد كه به دُور سر جبرئیل فرشته كه همچنان پشت به دریا و طلوع ایستاده بود، هاله ای طلایی رنگ و ضعیف می درخشد.

 

و آن دو برآمدگی روی شقیقه های چمچا، زیر كلاه خیسش كه هنوز سرجایش مانده بود.

 

و، و، و.

 

*

 

وقتی چشمش به هیكل غریب و مسخره ی جبرئیل فرشته افتاد كه میان برف ها چون دیونی سوس خدای شراب، شوقزَده می گشت، رُزا دایموند به یاد،‌ اسمش را ببر، فرشته ها نیفتاد. چشمش كه از پنجره، از ورای شیشه های غبار گرفته ی نمك سود به او افتاد، با آن نگاه كم سوی پیرش احساس كرد قلبش چنان سخت و دردناك به تپش درآمده كه ترسید مبادا از كار بیفتد، زیرا در آن شكل محو، تجسم ژرفترین آرزوی قلبیش را یافته بود. رُزا فاتحان نرمن را چنان فراموش كرد كه گویی هرگز وجود نداشته اند و به شتاب از شیب سنگریزه ها پایین رفت. شتابی كه برای پاهای پیرش بیش از اندازه بود. می خواست این غریبه ی عجیب را برای وُرود به زمینش سرزنش كند. بهانه اش این بود.

 

معمولاً در دفاع از این تكه ساحلی كه عاشقانه دوست می داشت، سنگدل می شد، و تابستان ها وقتی مردم برای گذراندن تعطیلات آخر هفته گذارشان به بالاترین خط مد دریا می افتاد، ناگهان چون گرگ گرسنه، به گفته ی خودش، بر سرشان نازل می شد تا توضیح بدهد و امر كند ? این باغ من است. می بینید كه ? و اگر پُررو بشوند ? زود باش برو بیرون گاو احمق پیر. این پلاژ بدمصب خصوصی است ? و به خانه باز می گشت تا شیلنگ دراز سبزرنگ را بیاورد و با سنگدلی آب را روی پتوهای شطرنجی، چوب های پلاستیكی كریكت و شیشه های لوسیون ضدآفتابشان باز كند. او بُرج های ماسه ای كودكانشان را در هم می كوفت و ساندویچ های سوسیس و جگرشان را خیس می كرد و پیوسته لبخند شیرین به لب داشت:‌ می خواهم باغچه ام را آب بدهم. ناراحت كه نمی شوید؟... از آن ها بود. در سراسر دِه می شناختندش. خانواده اش موفق نشده بودند راضیش كنند به خانه ی پیران برود. وقتی به خود جرأت بخشیده، موضوع را مطرح كرده بودند، همه را بیرون انداخته و گفته بود دیگر هرگز به در خانه اش نزدیك نشوند. به علاوه همه را از ارث محروم كرده، یك پنی برای كسی نگذاشته بود. اما حالا تك و تنها مانده بود و هفته پشت هفته می آمد و یك نفر به او سر نمی زد. حتی دورا شافل بوتام [Dora Shufflebotham] كه در همه ی آن سال ها كارهایش را انجام داده بود هم سراغش را نمی گرفت. دورا سپتامبر گذشته از دنیا رفت. خدا بیامرزدش. با این همه مایه ی شگفتی است كه این قزل آلای پیر، در این سن و سال چطور به همه ی كارهایش می رسد. آن هم با آن پله ها. درست است كه وزوز زیاد می كند، ولی بدش را گفتی، خوبش را هم بگو. آن همه تنهایی هر كسی را دیوانه می كند.

 

اما جبرئیل نه آب شیلنگ نصیبش شد و نه بدزبانی. رُزا چند كلمه به نشان سرزنش بر زبان آورد و در حین وارسی صلدین كه سقوط كرده و تازه به گوگرد آغشته شده بود (و تا آن وقت هنوز كلاه مدل انگلیسیش را از سر بر نداشته بود)، پَره های بینیش را با دست نگه داشت و بعد با شرمی كه بازیافتنش شگفت انگیز بود، تته پِته كنان به منزل دعوتشان كرد. ش شما ب بهتر است دوستتان را به منزل ب بیاورید. هوا سرد است. در حالی كه پا می كوبید، از راه تخته كوب به خانه آمد تا زیر كتری را روشن كند. از سردی هوا كه گونه هایش را سرخ كرده بود، ممنون بود، زیرا سرخی شرم را در چهره اش پنهان می كرد.

 

*

 

حالت چهره ی صلدین چمچا در جوانی به طور استثنایی پاك و بی گناه بود. صورتی كه انگار هرگز با سرخوردگی و پلیدی رو به رو نشده، با پوستی كه به نرمی و صافی كف دست شاهزادگان بود. این چهره در روابطش با زن ها خیلی به دردش خورده بود و در واقع همسرش پملا لاولیس اولین دلیلی كه برای گرفتار شدن به دام عشق او آورده بود،‌ همین حالت چهره اش بود. شگفتزده می گفت: "چقدر گِرد است، به صورت فرشته ی عشق می ماند." و در حالی كه دست هایش را زیر چانه ی صلدین می گرفت ادامه می داد: "مثل توپ لاستیكی است."

 

و به او برمی خورد: "من استخوان هم دارم. زیرش استخوان است."

 

پملا رضایت می داد: "یك جایی داری. همه دارند."

 

پس از آن تا مدتی گرفتار این فكر بود كه شبیه ستاره ی دریایی است و اسباب صورت ندارد، و بیشتر به خاطر تخفیف این احساس بود كه كم كم آن رفتار تكبرآمیز و محدود را پرورش داده بود. رفتاری كه اینك به سرشت دومش مبدل شده بود. بنابراین وقتی پس از خوابی طولانی و پُر از رؤیاهای تحمل ناپذیر كه بیشتر به زینی وكیل مربوط می شد، او را به صورت پری دریایی می دید كه از كنار توده ی شناور یخی با شیرینی دردناكی برایش آواز می خواند و از این كه نمی تواند در خشكی نزدش بیاید اِبراز تأسف می كند و بعد صدایش می زند، صدا می زند، اما نزدیكش كه می رسد، در قلب كوه یخ محبوسش می كند و آوازش به ترانه ای فاتحانه و انتقامجویانه مبدل می شود... همانطور كه می گفتیم، وقتی صلدین چمچا بیدار شد و به آینه ای كه در قابی به رنگ آبی و طلایی و لاك الكل خورده قرار داشت نگریست، همان چهره ی قدیمی فرشته آسا را دید كه بار دیگر به او زل زده است. مسأله خیلی جدّی بود. در آن حال مشاهده كرد كه روی شقیقه هایش دو برآمدگی به شكل دو ورم پریده رنگ روییده است. حتما در خلال حوادث اخیر به گیجگاهش ضربه خورده بود.

 

چمچا در حالی كه در آینه به چهره ی تغییریافته اش می نگریست، كوشید تا هویّت خود را به خاطر آورد. به آینه گفت من یك مرد واقعی هستم كه گذشته ام واقعی است و آینده ام را طرح ریزی كرده ام. من مردی هستم كه بعضی چیزها برایم اهمیت دارد: وقت، انضباط شخصی، منطق، جستجوی آنچه اصیل و شریف است، بدون توسل به خدا، آن چوب زیر بغل قدیمی. ایده آل زیبایی، امكان تعالی، و ذهن. من مردی زن دار هستم. اما علی رغم این مناجات، افكار منحرف راحتش نمی گذاشت. مثل این یكی: كه دنیا در فراسوی این پلاژ و این خانه وجود خارجی نداشت و اگر محتاط نبود و عجولانه رفتار می كرد، از لبه ی آن به پایین، به درون ابرها پرتاب می شد. همه چیز باید از نو ساخته می شد. و این یكی: اگر چنانچه باید و شاید، همین حالا به خانه اش تلفن می زد و به همسر عاشقش اطلاع می داد كه نمُرده است و در اثر انفجار، در میان زمین و هوا تكه تكه نشده است، اگر این كار عاقلانه را انجام می داد، حتما كسی كه گوشی را برمی داشت با نام او آشنا نبود. و یا سومی: صدای پایی كه در گوشش زنگ می زد، صدایی دور كه رفته رفته نزدیك می شد،‌ زاییده ی ذهنش نبود و از صدمه ی سقوط ناشی نمی شد، بلكه هشدار رسیدن سرنوشتی شوم بود كه رفته رفته نزدیكتر می شد. ال او ان، دی او ان، لندن. من اینجا هستم در خانه ی مادربزرگ، چشمان درشتش و دست های بزرگش، دندان های درازش.

 

روی میز كنار تختخوابش یك تلفن دیده می شد. اندرزگویان اندیشید، نگاه كن، آنجا است. برش دار و شماره را بگیر. آن وقت تعادلت باز می گردد. و بعد یاوه های این چنینی به ذهنش می آمد: "آن ها مثل تو نیستند،‌ ارزش تو را ندارند." و بعد، "به اندوه و عزاداریش فكر كن، همین الان تلفن بزن."

 

شب بود. نمی دانست چه ساعتی... در اتاق ساعت نبود و ساعت مُچیش هم در آن گیرودار ناپدید شده بود. تلفن بزند یا نزند؟‌ نه شماره را گرفت. با زنگ چهارم صدای مردی را از گوشی شنید.

 

صدا، خواب آلود، مبهم و در عین حال آشنا بود:‌ "چه خبر است؟"

 

صلدین چمچا گفت: "ببخشید، خواهش می كنم ببخشید. شماره را اشتباه گرفته ام."

 

همانطور كه به تلفن خیره شده بود نمایشنامه ی درامی را به یاد آورد كه در بمبئی دیده بود. از یك داستان انگلیسی، اثر...، نام نویسنده از ذهنش می گریخت. تنی سون [Tennyson]؟ نه، نه. سامرست موام [Sommerset Maugham] ولش كن بدمصب را- در متن اصلی كه اكنون نویسنده نداشت، مردی كه از مدت ها پیش تصور می كردند مُرده است، پس از سال ها غیبت باز می گردد، و چون شبحی زنده به پاتوق های سابقش سر می زند. ابتدا شبی در نهان به خانه ی سابقش می رود و از یكی از پنجره ها كه باز مانده بود به داخل می نگرد. می بیند زنش به این خیال كه بیوه شده، شوهر تازه ای اختیار كرده و روی لبه ی پنجره نیز اسباب بازی بچه ای افتاده است. مدتی همچنان در تاریكی می ماند و با احساساتش می جنگد. سرانجام اسباب بازی را برمی دارد و بی آن كه كسی از آمدن یا حضورش با خبر شود، برای همیشه آنجا را ترك می گوید. و اما برگردان هندی داستان تفاوت دارد. زن با بهترین دوست شوهری كه تصور می كرد مُرده است ازدواج كرده. شوهر اول بی آن كه انتظار تغییراتی را داشته باشد از در وارد می شود و با دیدن همسر و دوست قدیمیش كه كنار هم نشسته اند، به ذهنش خطور نمی كند كه آن دو ازدواج كرده اند. از دوستش برای این كه به كارهای زن رسیده است سپاسگزاری می كند، ولی حالا كه او بازگشته است، همه چیز به حال عادی برمی گردد. زن و شوهر جدید نمی دانند چطور واقعیت را به او بگویند و سرانجام یكی از خدمتكاران پرده از ماجرا برمی دارد. شوهر اول كه ظاهراً غیبت طولانیش به خاطر دچار شدن به فراموشی بوده، با شنیدن این خبر اعلام می كند كه او نیز مسلما در این مدت طولانی كه دور از خانواده به سر برده با زن دیگری ازدواج كرده است، ولی متأسفانه حالا كه خاطره ی زندگی گذشته اش باز آمده، حوادث دُوران غیبت را فراموش كرده است. مرد نزد پلیس می رود تا تقاضا كند همسر جدیدش را بیابند، اگرچه هیچ چیز را به خاطر نمی آورد، حتی واقعیت ساده ی وجود زن را.

 

پرده می افتد.

 

صلدین چمچا در حالی كه پیژامای نامانوس راه راه سفید و قرمز به تن داشت، تنها در اتاق خوابی ناشناس دمر روی تخت افتاد و در حالی كه می گریست غرید: "مُرده شور هندی ها را ببَرند." و صدایش در بالش خفه شد و مشت هایش را چنان محكم به روبالشی توردوزی كوفت كه پارچه ی پنجاه ساله ی مغازه ی هرودز بوئنوس آیرس جر خورد: "به درك جهنم. این بی ذوقی و عوام پسندی. بدمصب ها. این فقدان ظرافت. به جهنم. حرامزاده. حرامزاده. این بی سلیقگی شان."

 

درست در این لحظه بود كه پلیس برای دستگیریش وارد شد.

 

*

 

شب بعد از دعوت آن دو به منزلش، رُزا دایموند بار دیگر كنار پنجره ی شبانه ی بی خوابی پیرزنانه اش ایستاده و اندیشناك به دریای نهصد ساله خیره شده بود. آن كه بوی گند می داد، از وقتی با چند كیسه آب جوش در رختخواب گذاشته بودندش، همچنان خوابیده بود. بهترین چیز هم برایش همین بود. نیرویش را باز می آورد. به هر دو در طبقه ی بالا جا داده بود. چمچا در اتاق مهمان بود و جبرئیل در اتاق مطالعه ی شوهر مرحومش، و همانطور كه به دشت درخشان دریا می نگریست، صدای گام هایش را از طبقه ی بالا می شنید. در میان كتاب های پرنده شناسی و سوت مخصوص پرندگان مرحوم هنری دایموند، بولاها bola] نوعی اسلحه ی سرد كه از اتصال چند مُهره ی فلزی یا سنگی به سر دسته ی كوچكی طناب كه انتهای آن را به هم می بندند ساخته می شود. م.[،‌ شلاق های گاو و عكس های هوایی لوس آلاموس استانسیا [Los Alamos estancia] ، كه مدت ها پیش از آن سرزمین دوردست گرفته بود، در اتاق قدم می زد. صدای گام های مردی در آن اتاق، چقدر اطمینان بخش بود. فرشته برای این كه خواب را از سرش بپراند، در طول اتاق بالا و پایین می رفت. و آن پایین، زیر قدم هایش، رُزا در حالی كه به سقف می نگریست، او را به نامی خواند كه از مدت ها پیش به زبان نیاورده بود. زمزمه كرد مارتین. نام خانوادگیش شبیه اسم خطرناكترین مار كشورش بود. مار سمی. ویبورا دولاكروز.

 

و آن وقت شكل هایی را دید كه در پلاژ حركت می كردند. گویی بردن آن نام ممنوع، چون افسونی مُردگان را باز می آورد. اندیشید، باز هم؟ و رفت دوربین اپرایش را بیاورد. هنگام بازگشت پلاژ را پُر از سایه یافت و این بار ترسید، زیرا بر خلاف كشتی های نرمن كه سربلند و بی هیچ پنهان كاری عبور می كردند، این سایه ها دزدانه نزدیك می شدند و زیر لبی لعنت می فرستادند و با صداهایی خفه و وحشت انگیز، پیبیپ و واق واق می كردند. به ظاهر انگار سر نداشتند، دولا راه می رفتند و دست و پایشان چون غول می جنبید. به خرچنگ هایی می ماندند كه دست و پا را از پوسته بیرون آورده باشند. از آن كنار ریز ریز می دویدند و چكمه های سنگینشان روی راه تخته پوش پلاژ صدا می داد. خیلی بودند. دید دارند به انبار قایق می رسند كه روی دیوارش دزد دریایی یك چشمی در حال چرخاندن قَمه اش نقاشی شده بود و دیگر تاب نیاورد. تصمیمش را گرفت. من اجازه نمی دهم. و به سرعت پایین رفت تا بالاپوشی بردارد. اسلحه ی انتخابیش همان شیلنگ سبز دراز بود. باید حقشان را كف دستشان می گذاشت. به درِ وُرودی كه رسید، با صدایی رسا گفت: "دارم همه تان را می بینم، بیایید بیرون، هر كه هستید بیایید بیرون."

 

آن ها هفت خورشید را روشن كردند. نور كوركننده بود. از شدت وحشت دستپاچه شد. هفت نورافكن با نورهای سفید- آبی رنگشان همه چیز را غرق نور كرده بودند و در اطرافشان چراغ های كوچك تر، فانوس و چراغ قوه، چون پروانه می چرخیدند و وزوز می كردند. سرش گیج رفت و یك آن توان تشخیص میان گذشته و حال را از دست داد. در حالی كه می كوشید متمركز باشد، شروع كرد: این چراغ ها را خاموش كنید، مگر نمی دانید خاموشی اعلام كرده اند؟ اگر همینطور ادامه بدهید به سراغمان می آیند. و با نفرت به خودش آمد: "دارم یاوه می گویم." و نوك عصایش را به پادَری كوبید. در آن لحظه، پنداری افسونی در كار باشد، افراد پلیس در حلقه ی خیره كننده ی نور هویدا شدند.

 

معلوم شد كسی به پاسگاه تلفن زده و گزارش داده كه فرد مشكوكی را در پلاژ دیده است. یادتان هست، قبلاً به طور غیرقانونی با قایق ماهیگیری وارد می شدند، و همان یك تلفن فرد ناشناس كافی بوده تا پنجاه و هفت پاسبان یونیفورم پوش شروع به گشت زدن در ساحل كنند. همگی چراغ قوه هایشان را دیوانه وار در تاریكی تكان می دادند، بعضی ها از مكان های دوردستی چون هیستینگز، ایست بورن یا بكس هیل [Bexhill] آمده بودند، حتی یك هیأت از بِرایتون [Bighton] رسیده بود. همه می خواستند در خوشی و هیجان شكار شركت كنند. این گشت ساحلی پنجاه و هفت نفره را سیزده سگ همراهی می كرد كه همگی هوای دریا را بو می كشیدند و هیجان زده دُم تكان می دادند. در حالی كه رُزا دایموند، همانجا، بیرون درِ وُرودی و به دور از گروه مردان و سگ ها، به پنج پاسبانی كه كنار پنج خروجی منزل، یعنی وُرودی اصلی، پنجره های همكف و در آشپزخانه نگهبانی می دادند- چون ممكن بود آن پَست بی وجدان بخواهد فرار كند- و سه مردی كه لباس عادی به تن و كلاه های عادی به سر و چهره هایی معمولی داشتند، خیره شده بود. جلوتر از همه ی آن ها بازرس جوان لایم ایستاده بود. جرأت نداشت به چشمان زن بنگرد و این پا و آن پا می كرد و دماغش را می مالید و نسبت به چهل سال سنش پیرتر و سرخ چهره به نظر می رسید. رُزا نوك عصایش را به سینه ی بازرس كوفت. این وقت شب فرانك، معنیش چیست؟ ولی نباید می گذاشت پیرزن برایش دستور صادر كند. امشب نمی شد. آن هم با كارمندان اداره ی مهاجرت كه از دور مراقب كوچكترین حركتش بودند. صاف ایستاد و چانه اش را تو داد:

 

"معذرت می خواهم خانم دی- صحبت هایی شده- یعنی اطلاعاتی به ما داده اند- تصور می كنیم- لازم است تحقیق كنیم- باید منزل شما را بازرسی كنیم- اجازه اش هم صادر شده."

 

رُزا شروع كرد: "چرند نگو عزیز." ولی درست در آن هنگام سه مردی كه قیافه های عادی داشتند، بدن راست كردند و مثل سگ های پاسبان پا ورداشتند. اولی صدایی غیرعادی در آورد كه ظاهراً از ذوقش بود. دومی به نرمی نالید و سومی ذوقزَده نگاهش را به سوی در چرخاند و همگی از كنار رُزا دایموند گذشتند و وارد راهرو روشن خانه شدند. صلدین چمچا در آنجا ایستاده بود و با یك دست پیژامه اش را نگه داشته- دكمه ی پیژامه وقتی خودش را روی تختخواب پرت كرده بود كنده شده بود- و با دست دیگر چشم هایش را می مالید.

 

مردی كه صدای فس فس در می آورد گفت: "بینگو."، آن كه ناله می كرد دست هایش را به فُرم دعا خواندن زیر چانه اش گرفت تا نشان بدهد دعایش مستجاب شده است. و سومی در حالی كه با شانه اش رُزا دایموند را هل می داد، از كنارش گذشت و گفت: "ببخشید خانم."

 

بعد پنداری سیل آمده باشد، موج كلاه خودهای پلیس رُزا را به اتاق نشیمن راند. دیگر صلدین چمچا را نمی دید و گفته هایش را نمی شنید. رُزا هرگز نشنید او درباره ی انفجار بُستان چیزی بگوید- در عوض فریاد می زد حتما اشتباهی شده. من از آن هایی كه با قایق ماهیگیری قاچاقی وارد می شوند نیستم. من نه اهل اوگاندا هستم، نه اهل كنیا. پلیس ها بنا كردند به پوزخند زدن: معلوم است آقا، از سه هزار پایی، و آن وقت شما تا ساحل شنا كردید. و همانطور پوزخندزنان اضافه كردند، اگر بخواهید می توانید ساكت بمانید. این حق شماست. ولی به زودی بنا كردند به قهقهه زدن. انگار یكی از آن خوب هایشان را گرفته ایم. ولی رُزا اعتراض صلدین را نمی شنید. پلیس خندان مانع می شد. باید حرفم را باور كنید، من انگلیسی هستم. اجازه ی اقامت هم دارم. ولی وقتی دیدند پاسپورت و هیچ مدرك شناسایی همراه ندارد، از شدت خنده اشك از چشمشان جاری شد. حتی چهره های تهی مردانی كه لباس سویل به تن داشتند و از سرویس مهاجرت آمده بودند هم از اشك شادی خیس شد. آن وقت باز پوزخندزنان گفتند، البته. لازم نیست بگویید. حتما وقتی داشتید پرت می شدید از جیب كتتان افتاده و گم شده اند. شاید هم پری های دریایی در آب جیبتان را زده اند. در آن ازدحام خندان مردان و سگ ها رُزا نمی توانست ببینند بازوهای یونیفورم پوش چه به روز بازوهای چمچا می آوردند و یا مشت ها با شكمش و پوتین ها با قلم پایش چه كردند. تازه مطمئن نبود صدایی كه شنیده فریاد چمچا بوده یا زوزه ی سگ ها. اما سرانجام صدایش را شنید كه برای آخرین بار با فریادی نومیدانه بلند شد: "مگر هیچ كدامتان تلویزیون نگاه نمی كنید؟ چرا متوجه نیستند؟‌ من ماكسیم هستم. ماكسیم الی ین [Maxim Alien]."

 

پاسبان چشم ورقلنبیده گفت: "بله، البته كه هستید. من هم كِرمیت [Kermit] قورباغه ام."

 

آنچه صلدین چمچا هرگز به زبان نیاورد، حتی وقتی معلوم شد اشتباه بزرگی در كار است، این بود: "این شماره تلفن منزلم در لندن است." او غفلت كرد و به پاسبان هایی كه دستگیرش می كردند نگفت: "در آن سوی سیم همسر زیبا، سفیدپوست و انگلیسیَم ضمانت می كند كه آنچه به شما گفته ام حقیقت دارد." نه جانم نگفت. به درك.

 

رُزا دایموند خودش را جمع و جور كرد و گفت: "یك دقیقه صبر كن فرانك لایم. نگاه كن ببینم." اما سه مردی كه لباس های عادی به تن داشتند باز با همان برنامه ی فس فس، ناله و چشم گرداندن با انگشتی لرزان به چمچا اشاره كرده، گفتند: "خانم، اگر دنبال مدرك می گردید چیزی بهتر از این پیدا نمی كنید."